ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 160

اون شب نلی فقط به این فکر می کرد که چگونه می تونه از احساس دلسوزانه همسرش استفاده کنه . اونو در همین مسیر داشته باشه . به خوبی می دونست که اون خیلی مهربونه و با هاش راه میاد . می دونست که دوستش داره . عاشقشه . می دونست که نیما داره با خودش می جنگه .. اون باید مثل یک شکست خورده با نیما روبرو می شد . مثل زنی که نیاز به ترحم داره . انسان در مانده ای که محتاج به اینه که شوهرش اونو از زندان خونه اش رها کنه .
 اما نلی نباید نشون می داد که دیوونه ناصره . بذار نیما خودش اینو احساس کنه . یعنی میشه من به عشقم برسم ؟ به ناصری که از بچگی عاشقش بودم ؟ ناصری که وقتی فهمیدم دارم از دستش میدم و تقریبا دونستم که از دستش دادم تازه اون وقت بود که شجاعانه بهش گفتم که عاشقشم و دوستش دارم . من چه طور می تونم فراموشش کنم . اونم حالا که بیش از هر وقت دیگه ای بهم نیاز داره . اون باید باور کنه که نوشینی در زندگیش نیست . دیگه نیست .
 حالا دیگه به اون زن حسادت نمی کنم . حالا نوشینو با تمام وجودم دوست دارم . فکرشو نمی کردم یه روزی اونی که ناصرو از چنگ من در آورده و منفور ترین آدم روی زمین واسه من بود بیاد و ناصرمو بهم پس بده .. ولی کاش همه چی با هم جور می شد و من یه بار دیگه رنگ شادی رو می دیدم . تا می تونستم باور کنم اون چه رو که باید باور کرد .  نیما به خوبی متوجه بود که زنش داره به چی فکر می کنه . ولی اینو نمی دونست که نلی داره رو فکر و مخ اون کار می کنه . دستشو گذاشت رو سر نلی و شروع کرد به بازی کردن با موهای سرش . نلی از این نوازش ها خوشش میومد  ولی وقتی که نوازش کننده کسی باشه که با تمام وجودش عاشق اون باشه ..... اون دستای عشقشو می خواست نه شوهر مهربونشو . دستای ناصری رو می خواست که شاید هنوز هم عاشق نلی نبود . شاید هنوزهم درک نکرده بود که این زن در حقش چه لطفی کرده ! نلی هر گز نمی خواست از این بابت به ناصر منتی بذاره .. ولی  خود به خوبی می دونست که در حقش چیکار کرده و حقش نیست که تا این حد عذاب بکشه .
 نیما نمی تونست بخوابه . اون فقط داشت فکر می کرد . می خواست بدونه زنش چی می خواد . تا کجا می تونه خودشو با زندگی و خواسته های نیما هماهنگ کنه . اون دوست داشت نلی هم از زندگی لذت ببره . از لحظه هاش استفاده کنه . خوش بگذرونه . اما اون چه جوری می تونه از زندگیش به نحو احسن استفاده کنه . آیا نیما می تونه به عنوان یک شوهر , یک همراه , کسی که زنشو درک می کنه واسه اون قاصد خوشبختی باشه ؟ اگه نلی دلش خوش نباشه به اونم خوش نمی گذره ... نیما دوست داشت مشتای گره کرده شو به در و دیوار بکوبونه . هر کاری کرد نمی تونست نتیجه بگیره که آیا همسرشو به حال خودش بذاره ؟ یا این که به هیچ وجه ازش جدا نشه ؟ شاید خود نلی هم موافق این جدایی نباشه .. نمی دونم بهش چی بگم و چه جوری بگم ؟ ! نلی به خوبی متوجه بود که شوهرش بیداره . و نیما هم می دونست که همسرش نمی تونه بخوابه . هیشکدوم جرات شکستن سکوتو نداشتن . نیما دست از سر موهای سر زنش بر داشت . در تاریکی به سقف نگاه می کرد .. کمی به سقف خیره شد تا چشاش به اون عادت کرد . از پنجره به ستاره ها و آسمون تیره و تارش نظر دوخته بود . چقدر این لحظات واسش تلخ بود .  زنی که در کنارش بود ولی قلبش در کنار دیگری بود . کاش خیلی زوتر از اینا این جریانو می فهمیدم . شاید اون جوری دل کندن از نلی واسم آسونتر بود . لحظات باز هم به سختی می گذشتند . نلی دوست داشت که ایثار گری شوهرش یک بار دیگه گل کنه .. این بار هم اونو ببخشه . ولی شاید وضع خیلی فرق می کرد . حالا همه چی رنگ و بوی جدایی رو داشت . و نیما هم دوست داشت از نلی بشنوه که پای بند به زندگی و شوهرشه . هر چند اون می دونست که همچین چیزی نیست . ولی می خواست بازم حس کنه که زنش بهش احترام می ذاره . یک حجب و حیای خاصی داره . عاشق این شرم و حیاش بود .. در حالی که نیما نمی دونست نلی بار ها و بار ها خودشو در اختیار ناصر قرار داده و بهش خیانت کرده .  ساعتها گذشت . نیما بوی سپیده رو به خوبی احساس می کرد . اون دوست داشت تکلیفشو با همسرش روشن کنه . می دونست که زندگی در کنار اون واسه هیشکدومشون فایده ای نداره . نیما تصمیمشو گرفت .. تمام بدنش می لرزید ..
نیما : نلی بیداری ..
نلی : آره هنوز خوابم نگرفته ..
نیما : می خوام یه چیز مهمی رو بهت بگم .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی