ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 162

نیما می خواست  بگه خیلی کم پیش اومده که بهترین , خوشبخت ترین بشه . نلی به اون گفته بود که دوستت دارم . هرچی فکر کرد به یادش نمیومد این حرف رو تا به حال از زبون زنش شنیده باشه . اما این بار خیلی با هیجان و با تمام وجود و از ته دل این حرفو بر زبون آورده بود . شاید به این خاطر بود که بازم شرمنده محبت همسرش شده بود .  حس بدی داشت . حس این که قربانی شده . قربانی سرنوشتی که خودش واسه خودش رقم زده بود .  میگن سر نوشت آدما از پیش نوشته شده .. نه این طور نیست . اگه بگیم سر نوشت آدما از پیش نوشته شده انسانها اون وقت محکوم ترین موجودات روی زمین میشن . باید گفت اون سر نوشتی رو که  ما و حتی به دنیا نیومده ها واسه خودشون رقم می زنن اون سرنوشت در کتابچه خدای دانا و توانا و آگاه نوشته شده . این اون چیزی نیست که خدا بهمون دیکته کرده باشه .. این همون نوشته ایه که ما می دیمش به دست معلممون تا از رو اون واسه ما دیکته بگه .
 نیما دلش می خواست گریه کنه ولی نلی شاد بود . با همه مشکلاتی که بر سر  راه جدایی ناصر و نوشین می دید بازم می خواست که شاد باشه . زندگی براش یه معنای دیگه ای داشت . دوست داشت با یه آهنگ شاد برقصه .. دوست داشت با یه آهنگ ملایم چشاشو بذاره رو هم . به بچگی هاش فکر کنه .. به این که از همون روزا عشقشو همبازی شو در کنارش داشته و حالا میره تا واسه همیشه اونو در کنارش داشته باشه .
هر چند مرگ,  اونا رو از هم جدا می کنه . ولی نمی خواد که به مردن فکر کنه . نمی خواد که به روزای بد فکر کنه ..
 نوشین  ناصرو دوست نداره . پس اونا هم  بالاخره از هم جدا میشن . ناصر عزیزم بهت نشون میدم که تو هر عیبی که داشته باشی من تنهات نمی ذارم .. تو هر چقدر بد باشی من بهت قشنگی خوبی ها رو نشونت می دم .. تا بدونی اون که تو رو از ته دلش دوستت داره کیه .. اون که هر کاری کرده و می کنه تا واسه همیشه در کنارت باشه کیه .. دیگه نمی خوام جز تو به هیشکی فکر کنم . دیگه نمی خوام واسم مهم باشه که دل شوهرم نیما می شکنه .. چه کسی تا حالا غصه دل شکسته منو خورده ؟ مگه من دل ندارم ؟ مگه من نباید عاشق شم ؟ من که قبل از از دواجم عاشق بودم . حالا دارم به اون چیزی که می خواستم می رسم . به اون چیزی که یه روزی فکرشو نمی کردم . به تو عشق من ..
 و نیما دیگه زیاد به این فکر نمی کرد که جواب بقیه رو چی می خواد بده اون حالا به خودش فکر می کرد که دیگه نلی رو در کنار خودش حس نمی کنه .. نلی  امیدو با خودش می بره . اون همیشه منتظر روزی بود که نلی یه حس قشنگ عاشقونه رو تقدیمش کنه .. یه حسی که بین خیلی از زن و شوهرا می دید . آخه از این و اون شنیده بود که وقتی دو نفر بدون پایه ای عاشقونه با هم از دواج کنند رابطه شون به مرور زمان عاشقونه میشه و پیوندشون مستحکم .. ولی گویی این واسه اون و نلی صدق نمی کرد . و نلی به ناصری فکر می کرد که  باید ساعاتی از روزشو رو صندلی چرخدار بگذرونه .. خودم دستت میشم ..پات میشم .. من که دلمو خیلی وقته بهت دادم وجودمو هم همراه دلم بهت دادم .. بازم بهت نشون میدم که چقدر دوستت دارم .. و بدون تو زندگی برام سرابه .
و نیما به ستاره ها نگاه می کرد از نلی فاصله گرفت .. رفت به سمت پنجره ای دیگه .. پنجره رو باز کرد تا دیگه  دیواری بین اون و ستاره ها نباشه .. خیلی آروم اشک می ریخت . واسش خیلی سخت بود دل کندن از چیزی که سخت بهش دل بسته بود .. و بهش عادت کرده بود .
ونلی با این که حس می کرد نیما از اون فاصله گرفته اما توجهی نداشت که اون داره چیکار می کنه .. ولی واسه این که شوهرش نگه چی شده گفت نیما حالت خوبه ؟ کجا رفتی ؟
 بغض گلوی نیما رو گرفته بود . نمی دونست چی باید بگه .  سعی کرد حرفاشو با خنده بزنه تا بغضشو میون خنده هاش قایم کنه .
 -هیچی عزیزم اومدم با ستاره ها درددل کنم .. آخه بعد از رفتن تو دیگه کسی نیست که سنگ صبورم باشه .. ولی خب تو هم که بودی شبای زیادی بود که با اونا حرف می زدم ..حالا دیگه اونا رقیبی ندارن . ولی خیلی دلم می خواست وقتی رازمو با ستاره ها در میون می ذارم تو هم در کنارم باشی ..
 نیما ادامه نداد .. سکوت کرد تا که زنش بغض صداشو نشنوه .
-رازت چی بود نیما .. واسه چی می خواستی وقتی رازتو با ستاره ها در میون می ذاری منم در کنارت باشم .
 -رازم تو بودی .. هر شب اینو به ستاره ها می گفتم که تو از همه شون بهتری .. از همه شون خوشگل تری .. بهش می گفتم که تو ستاره اقبال منی ..همه چیز منی .. حالا تو رو نمیدم به دست اون ستاره ها .. تو رو نمیدم به آسمون .. تو رو میدم به خود خدا ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی