ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 93

دخترا یواش یواش داشتن باهام گرم می گرفتن و منم خوشم میومد از این که با اونا حال کنم . ولی از سر دسته و بزن بهادر اونا بیشتر از اون دو تا ی دیگه خوشم اومده بود . پیمانه .. هم تپل تر بود و هم خوش بیان تر .. از تیکه اندازی هاش خوشم میومد . ظاهرا باید اهل حال باشه . ما پسرا بیشتر روباسن زنا حساسیت داریم . و پیمانه هم باسن هوس انگیز تری از اون دو تا دختر داشت .یه بار که داشتیم به کمک هم یه وسیله ای رو حمل می کردیم دستمو زدم به دستش .. یه اخم عجیبی بهم کرد که انتظارشو نداشتم . پیش خودم حساب می کردم این باید از اونایی باشه که خیلی زو د با آدم راه میاد و اهل حاله . از بس خسته ام کرده بودن که دیگه داشتم از کوره در می رفتم . اگرم می خواستم دست خالی بر گردم که فایده ای نداشت . راستش من توی همین کوچه شش هفت تا دوست زن و دختر داشتم که از دست همه شون در می رفتم . چطور تونسته بودم بیام و خودمو علاف اینا بکنم ؟! باورم نمی شد .  دیوونه ام کرده بودن . لعنت بر این شانس . یعنی این دختره دیوونه همین جور می خواد چراغ قرمز نشونم بده ؟
پیمانه : خب دخترا همه چی ردیف شد .  حالا وقتشه یه چیزی درست کنیم با هم بخوریم .
 برای چند بار نگاه من و پیمانه به هم دوخته شد . انگار از نگاهش آتیش می بارید . حس کردم که داره سر زنشم می کنه . داره با اون نگاهش به من میگه که من از نقشه تو خبر دارم . می دونستم که اون داره افکار منو می خونه . من فقط می خواستم سکس داشته باشم . و به کلکسیون افتخارات خودم اضافه کنم . نمی دونم شاید به دست آوردن دخترا و جسم و روحشونو خیلی ساده فرض کرده بودم که انتظار داشتم که این سه نفر هم خیلی راحت منو قبول کنن بقیه دوست دخترام لوسم کرده بودن . ولی اینا بر خوردشون خیلی معمولی بود . انگار که من دوستای اونا باشم . ولی من نمی خواستم که این جور باشه .
پیمانه : ببینم خوش تیپ یه جوری نگام می کنی که  یه عقابی از اون بالا می خواد یه پرنده ای رو شکار کنه .
 -گاهی می بینی که خود شکار هم دوست داره که شکار شه .
-مطمئنی ؟
-یقین دارم .
یه لحظه دستشو گرفتم خودشو کنار کشید تکرار کردم .. 
-نکن زشته دخترا هستن .
 -ببینم اگه اونا نبودن رفتارت بهتر بود ؟
 -شهروز من تازه چند ساعته باهات آشنا شدم . اصلا دنیای عجیبیه . آدمای توی کامپیوتر این قدر سریع و راحت با هم چت نمی کنن که تو خیلی راحت .. چی بگم از چشات آتیش پخش می کنی .
 -پس تو راز نگاه رو هم می خونی ..
 پیمانه : همون راز قلبو ..
-دل من چی می خواد و چی میگه ؟
 پیمانه : یه چیزی می خواد که من نمی خوام .
-پیمانه . نمی دونم یه چیزی در تو هست که منو به طرفت می کشونه . یه حس علاقه خاصی به وجود میاره . یه محبتی که منو به تو پیوند میده .. یه حس دوست داشتن و علاقه ای که نمی تونم به کس دیگه ای ابرازش کنم .
یه لحظه در آغوشش کشیدم و سریع لباشو بوسیدم .. سریع هم ولش کردم . ازش فاصله گرفتم .دیگه واقعا قصد داشتم اونو تصاحبش کنم . حتی اگه یه بهونه ای پیدا می کردم  و شبو همین جا پیشش می موندم  باید باهاش حال می کردم . اما پیمانه خیلی سر سخت بود و ظاهرا نمی خواست راه بده .  ریحانه سرش تو لاک خودش بود . هنوز غذا نخورده کتابشو گرفته  بود توی دستش و سخت مشغول بود .
 -خانوم مهندس  حالا یه امشبه رو نمی تونی درس نخونی ؟  
افسانه خودشو بهم نزدیک کرد و گفت اگه پیمانه بد اخلاقی می کنه ازش دلخور نشو . دوست پسر سابقش خیلی اذیتش کرده .
 راستش اینو که شنیدم کمی دلسرد شدم . ولی  درست که فکر کردم گفتم چی انتظار داشتی شهروز ؟ که یه دختر بیست و یکی دو ساله هنوز دوست پسر نگرفته باشه ؟ حالا اگه فیروزه باهات دوست بود یا خیلی های دیگه که تو دوست پسر اولشون بودی شرایط فرق می کرد . تو تازه اونو دیدی .
 افسانه : ناراحت نباش . خودم هواتو دارم .
نمی دونم چی داشت می گفت .. واسه این که بفهمم  مزه دهنش چیه گفتم
-ممنونم افسان جون از این که هوامو داری . من زیاد به فکر شکم نیستم .
افسانه : من که  هوای شکمو نگفتم . زیر شکمو گفتم .
 اینو که گفت خودم مونده بودم که یخ شم یا داغ کنم .
 افسانه : این جا اتاق زیاد داره و دیگه می تونیم راحت باشیم ...باید یه بهونه ای بیارم . تو انگلیسی ات خوبه ؟ یعنی در حدی که یه متن ساده رو ترجمه کنی ؟
 -اون که آره .. 
افسانه : پس یه جوری بهانه مون این باشه که تو می خوای در ترجمه یه متنی کمکم کنی .. و بعد می شینیم با هم درددل می کنیم
 -تو هم اون وقت هوای منو داری دیگه ..
 در حالی که از نگاش هوس می بارید گفت آره .... ادامه دارد ..... نویسنده ..... ایرانی