ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 133

ویدا دستاشو گذاشته بود رو کونش و اونو به به آرومی باز و باز ترش می کرد . می دونست که بهروز از دیدن کون براقش لذت زیادی می بره . با این کارش تماس بیشتری رو با این دو کیر حس می کرد .
 -جووووووووون پسرا .. پسرا دو تایی  تون دیگه سنگ تموم گذاشتین .. مانی جون بازم لب می خوام . لباتو بذار رو لبام . بیا عشق من . بیا که می دونم دلواپس منی و یه لحظه تنهام نمی ذاری . بیا عزیزم . بیا که وجود تو خوشحالی منو زیاد می کنه . بیا عشق من .
ماندانا وقتی این شور و حال ونشاط ویدا رو می دید بی اندازه لذت می برد و  دوست داشت زود تر این لحظات سپری شه و بتونه عشقشو در آغوش بکشه و بهش بگه که چقدر دوستش داره .
 ویدا : بهروز کونم به کیرت عادت داره .. یواش یواش بذار راهشو پیدا کنه و بره تا اون جایی که می تونه ..
 مهیار : از کیر من خوشت نیومد ؟
ویدا : اون که دیگه حرف نداره . مگه نمی بینی چقدر کوسمو داغ کرده .. مگه نمی بینی خیس خیسه ؟ ولی از مانی جونم بیشتراز همه اینا خوشم میاد .
 ویدا اینو از ته دلش می گفت . فکرشو نمی کرد یه روزی زن داداشش تا این حد در هر کاری اونو مقدم بر خودش بدونه .
  ماندانا : عزیزم عزیزم . تو خودت دوست داشتنی هستی و نمی دونی که دیگه چیکار کنی من بی تو هیچی نیستم عزیزم ..
 مهیار حس کرد که اون دو تا زن زیاده ازحد دارن حرف می زنن . دیگه تصمیم گرفت که بجنبه و تلاششو زیاد کنه .  کمر ویدا رو محکم نگه داشت و  شلیک زمین به هواشو شروع کرد .
مهیار : آهههههههههه ویدا .. منو توی سیل کست غرق کردی .
 ویدا : بپا خفه نشی . آقا خوشگله .
بهروز همچنان به چین های کبود کون ویدا نگاه می کرد و لذت دیدن اون صحنه دست کمی از لذت گاییدن کونش نداشت .. ماندانا متوجه نگاه خیره بهروز به کون ویدا شده بود .
 ماندانا : بهروز جون با نگاهت کون عشق منو نخوری . خوردن اون دیگه مال خودمه .
 بهروز : این قشنگی تمومی نداره . طوری هست که هم من می تونم بخورم و هم تو . هر لحظه یه شور و حال و قشنگی جدیدی تولید میشه .. .
ماندانا یک بار دیگه لباشو رو لبای ویدا گذاشت . مهیار هم سینه های ویدا رو در چنگش گرفت و لحظه ای بعد ماندانا هم رفت به مسیر بهروز . دهنشو گذاشت رو کون ویدا و به آرومی شروع کرد به مزه مزه گرفتن از اون کون . ویدا حس کرد که از هر طرف گلوله ای از آتیش و لذت اونو به محاصره خودش در آورده .
 ویدا : ماندانا .. فدات شم .. فدات شم . من دارم هلاک میشم . دارم می میرم . وااااایییییییی ...
ماندانا : حالا اگه می تونی یه خورده صبر کن . عزیزم یه زن که زیر کیر دو تا جوون با حال و مامانی قرار داره دیگه  این جور غزل خدا حافظی رو که نمی خونه .
ویدا : مانی جون منو محکم ببوس نذارین  فرار کنم . می خوام بسوزم . آههههههههه .. .نهههههههههه ..
ولی لبای  ماندانا رو لباش قفل شده و دیگه نمی تونست چیزی بگه . روی کس و دور سینه ها و قلبش یه لرزش و هیجان و لذت خاصی رو حس می کرد .. خودشو محکم به اون سه نفر می فشرد . حرکات کیر مهیار و بهروز .. دستای مهیار که رو سینه هاش قرار گرفته بود و لبای ماندانا .. دیگه فرصت فرار بهش نمی داد .. تمام عضلات بدنش شل شده بود . احساس بی وزنی می کرد .. لباشو باز کرد تا فقط اینو بگه که پسرا آبشونو توی کس و کونش بریزن .. .. و دو تایی شون  ویدا رو بستنش به آب .. دیگه حسابی خسته شده بودند . زنا که خسته نبودن ..
 ماندانا : همین جا می خوابیم تا صبح ..
ویدا یه نگاهی به مانی انداخت که  زن داداشه منظورشو فهمید . ویدا با ایما و اشاره متوجهش کرد که جاوید و جمشیدو چیکارش کنیم . ..
 ماندانا واسه این که جوابی به اشاره خواهر شوهرش داده باشه و پسرا هم چیزی نفهمن گفت
-عزیزم خیلی خسته ایم دیگه . توی بغل این دو تا خوش تیپ می خوابیم و خستگی در می کنیم .
 -باشه عزیزم هر چی تو بگی ..
 زناوقتی که از خواب پا شدن یه احساس سبکی خاصی می کردن .. با پسرا خدا حافظی کرده به طرف سوئیت خودشون رفتن ..  
ویدا : اگه جاوید و جمشید ازمون بپرسن کجا بودین چی بهشون بگیم ؟
 ماندانا : بهشون رو نده . به اونا چه مربوطه که ما کجا بودیم ؟ مگه ما از اونا سوال می کنیم ؟ اصلا شایدم دیشب کار داشتن و سراغ ما رونگرفتن . شایدم سرشون به جای دیگه ای گرم بوده . آ خه تو که خودت می دونی مردا چقدر تنوع طلبن ..
 ویدا : آره مانی جون همه مردا جز شوهرمن و شوهر تو .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی