ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من این کاره نیستم

داشتم با پرایدم تو خیابونا دور می زدم . خیلی دلم می خواست  دست یکی از این دخترای  اون جوری رو می گرفتم و می آوردم خونه مون .. راستش  من هنوز تجربه سکس نداشتم . بیست وچهار سالم بود و در فروشگاه لوازم خانگی بابام کار می کردم . شاهد بودم که این روزا خیلی از دخترا راحت جلو هر ماشینی که جلو پا شون تر مز می زنه می ایستن . یه مناطقی  بود که مال همچین دخترایی بود . ظاهرا منطقه بندی بود .. پایین شهر و بالای شهر و وسط شهر ..منم رفتم یه جایی وسط شهر .. جلو یکی از خوش اندامهاش تر مز زدم . یه دختر خیلی خوشگل و جوون بود .. سرشو انداخته بود پایین .. ادای خجالتی ها رو در می آورد ..
 -بیا بالا ..
 منم ادای پسرای اون جوری رو در آوردم .
-ببینم دختر باید بهت لفظی بدم ؟ چند می گیری ؟
 -پنجاه تومن ... پیش می گیرم .. اون دفعه پولمو خوردن .
-تو بیا سوار شو بعدا .. بیا حالا قهر  نکن این بیست تومن پیشت باشه .
-کاندوم داری دیگه ..
با این که از کاندوم بدم میومد ولی برای احتیاط بد نبود ازش استفاده کنم . راستش اون قدر مبتدی بودم که  ساعتی قبل یکی دو بار تمرین کاندوم کشی داشتم . رفتیم خونه
-زود باش لختم کن .. کار دارم .
دید ساکتم خودش لباساشو در آورد و چشاشو بست . سرشو هم بر گردوند ..
-چیه خوشت نمیاد ؟
-من نباید خوشم بیاد . تو باید خوشت بیاد .
-من یک مجسمه نمی خوام خانوم ..
-ما کارمون همینه ...
-یه چیزی رو می دونی .من تو رو آوردم این جا کمی با هات درددل کنم . راستش فکر می کردم بتونم راحت سکس کنم .. همش خود ار ضایی می کنم .. نمی دونم چرا نمی تونم . من این کاره نیستم ..
-به نظرت من این کاره ام ؟ من دانشجوی دانشگاه آزادم . حالا دیگه دختر نیستم .. با کلی امید و آرزو اومدم واسه تحصیل . دیگه حال و حوصله حرف زدنو ندارم .
 خودشو کاملا بر هنه کرد . دستاش می لرزید .. می گفت تا حالا بیش از سه چهار مورد سکس نداشته .. می گفت در ازای دریافت مبلغی بابت شهریه و واحد های یک ترم اجازه داده که پرده شو بزنن چون خونواده واسش پول نفرستاده بودن .. با دستای لرزونش منو لختم کرد .. راستش سختم بود .. با این حال بغلش کردم ..
- دختر من این کاره نیستم .
-من دختر نیستم ..
 -ولی حالت اونا رو که داری .
-دوست ندارم زنده بمونم . از زندگی خوشم نمیاد . از خودم  از هر چی مرده بدم میاد .
 -بیا این سی تومن دیگه رو بگیر پاشو می خوام برسونمت خونه تون .
-من گدا نیستم . بیا این بیست  تومنتو بگیر ..
 -می گیرما ..
-منو از چی می ترسونی ..
-پس واسه چی اول گفتی پول می خوای ..
-واسه این که فکر کردم می خوای باهام باشی . فکر نمی کردم مرد نیستی ..
 -خودت کی هستی دختر .. اصلا معلوم هست چی داری میگی . این جوری که معلومم شد من چه با تو حال کنم چه نکنم نا مردم . حرف حسابت چیه ..
 دیدم به گریه افتاد .. سرگذشت خودشو واسم تعریف کرد . از سختگیری های پدر و مادرش در زمینه های مختلف .. از این که براش زیاد پول نمی فرستادن در حالی که امکاناتشو داشتن . می گفت فریب حرفای دوستاشو خورده حالا راه بر گشتی نداره .. حالا که می دونه مدرک دانشگاهی دیگه اون اعتبار گذشته ها رو نداره ..
و من براش از خجالتی بودن خودم گفتم . از بی تجربگی خودم در سکس ... به هم امون نمی دادیم تا حرف یکی تموم می شد اون یکی دوست داشت شروع کنه به حرف زدن و از خودش بگه . ..  لخت لخت توی بغل هم خوابیدیم .. صبح که شد گفت که باید بره .. پولو بهم بر گردوند گفت که کاری با هم نکردیم ..
-ببین خاطره تو به این پول نیاز داری ..
-درکم کن شایان ..
-اگه من با هات کاری می کردم ارزشت به همین بود ؟
بغلم کرد  دهنشو گذاشت رو سینه هام .. بوسه های آرومشو از اون جا شروع کرد .. با نوک زبونش نافمو  لیس می زد .. اومد سر وقت کیرم .. ساک زدنو شروع کرد .  و در همون حال با کف دستش روی شکمم می مالید .  به خودم فشار آوردم که آبم خالی نشه ..  ولی در اون لحظه تمام هوسمو توی دهن خاطره خالی کردم .خاطره با لذت آبمو خورد . اومد و رو کیرم نشست .. هیجان به اوجش رسیده بود .  کیرم اولین باری بود که می خواست یه کسی رو بکنه .. سینه هاش درشت بود مثل کونش ولی کس کوچولویی داشت . کسشو انداخت رو سر کیرم  .. چه حس قشنگ و داغی بود .. خاطره با فشار شروع کرد کسشو دور کیرم گردوندن .. منم دستامو دور کمرش گذاشته لباشو بوسیدم .. خاطره مثل یک زن عاشق سکس می کرد . مثل فیلمهای نیمه ای که دیده بودم که دخترا و پسرای عاشق چه جوری با هم عشقبازی می کنن . شاید می خواست بازار یابی کنه .. یه لحظه دهنشو از رو دهنم بر داشت و گفت شایان تو منو کشتی .. کسشو از رو کیرم بر داشت و یه آبی با فشار ازش خارج شد ..
 -می بینی شایان ؟ می بینی هوسمو ؟ حالا رو من بخواب می خوام یه بار دیگه آب زندگی رو توی بدنم حس کنم .. با این که جنده نکرده بودم ولی  با تعریفی که دوستام کرده بودن جنده این جوری حرف نمی زد .
 -نترس شایان .. من قرص می خورم ..
دستاشو به دو سمت طوری باز کرد که هوس رو در وجودش حس می کردم . نگاش داشت آتیشم می زد ..و من گرمای لذت بخشی رو در کیرم حس می کردم . تماس با گوشت داغ و خیسی که واسم تازگی داشت . شور و هیجان دختری که به عنوان جنده آورده بودمش خونه ام . وقتی توی کسش آب ریختم به اندازه تمام جق زدنهام بهم لذت داد . شماره شو داد بهم و گفت براش زنگ بزنم . از گوشی من واسه خودش زنگ زد و شماره منو گرفت .. به جای پنجاه تومن خواستم صد تومن بهش بدم .. آخه شبو هم پیشم مونده بود ..
-نه شایان من نمی گیرم
-آخه تو نیاز داری ..
-نیاز فقط به پول نیست .. تو واسه دل خودت و نیازت منو آوردی این جا .. شاید منم واسه نیازم بود که خودمو تسلیم تو کردم ..اما یه نیازی که خیلی بیشتر از پول می ارزه . 
 خاطره رو رسوندم خونه شون . جایی که با دو تا دختر دیگه همخونه بود . فکرمو مشغول کرده بود .. دلم نمی خواست که اون به کارش ادامه بده . ازاین که یکی بغل من خوابیده و اون جوری با محبت خودشو تسلیم من کرده بخواد بره بغل یکی دیگه دیوونه ام می کرد . صبح روز بعد با پرایدم در یه فاصله پنجاه متری از خونه شون طوری که  بتونم خوب فضای اطراف خونه شونو ببینم .کشیک وایسادم . نمی دونستم چرا دارم این کارو می کنم . از اون دختر خوشم اومده بود . از مرامش .. از نیاز و بی نیازیش ... یه  زانتیای نقره ای جلو در خونه شون تر مز زد . دلم هری ریخت پایین . یه مردتقریبا  میانسالی بود یعنی اون واسه خاطره اومده ؟ شاید واسه اون دو تا اومده باشه ... ولی دنیا رو سرم خراب شد وقتی خاطره رو دیدم که سوار ماشینش شده .. اشکم در اومده بود . می خواستم برم و چند تا بارشون کنم .. از ماشین پیاده شدم ولی اونا رفته بودن . چقدر آدما دورنگن ... رفتم .. با خودم فکر کردم که هرزه ها کارشون از این بهتر نمیشه . نمی دونم چرا خاطره همش بهم زنگ می زد .گوشی رو نمی گرفتم  به پیامهاش جوابی نمی دادم . اصلا اونو نمی خوندم . باورم شد که اون با هدف چاپیدن کلان من اومده طرفم . نقششو خوب بازی کرده ..
صبح روز بعد که از خونه خارج شدم اونو دیدم .. ازش بدم اومده بود .. نمی دونم چرا .. شاید زیادی رویایی شده بودم . شاید زیادی روش حساب باز کرده بودم . آخه دخترایی که این جوری هستن چه جوری می تونن ارزش اینو داشته باشن که عاشقشون بشیم . دوستشون داشته باشیم .. لعنتی .. یعنی واقعا خونواده حالیش نبود که دختر این همه خرج داره .. یعنی اون اصرار نکرده بود ؟
 -چیکارم داری خاطره ؟
 اومد و کنارم نشست .. نگاش نکردم ..
-چی شده شایان ..
-ازت بدم میاد .. تو چه طور راضی میشی تو یه ماشین ارزون قیمت بشینی .. کلاست پایین نمیاد سوار پراید شدی ؟ -حرف دلتو بزن ..
-من که با تو حرفی ندارم .-
ولی چشات این طور نمیگه ..
-یه آدمی که دروغ میگه نمی تونه راز نگاه دیگرانو بخونه ..
 -من چه دروغی بهت گفتم شایان .. چرا به پیامهام جواب ندادی .. چرا باهام حرف نزدی ..
-هیچی خاطره .. تو حق داری .. بیا این صد هزار تومنو بگیر تا تصفیه حساب کنیم . پیامهات ارزش خوندن نداشت . -بذارش جلو آینه تا دو تا بشه ..
 مقداری چک تضمینی از جیبش در آورد .
 -اگه خواستی بدمش به تو ..
-کاسبیت خوبه ..
یه نگاه تلخی بهم انداخت و گفت متاسفم واسه خودم که فکر می کردم آدمی .. وقتی که از پیشت رفتم با خودم عهد بستم به قیمت انصراف از تحصیل هم که شده دیگه هرزگی نکنم .. حتی اگه از گشنگی بمیرم . حتی اگه بهم توجهی نکنن .. فکر نمی کردم عقلت توی چشت باشه ..
-من هر چی رو که می بینم باور می کنم ..
-منم می بینم که تو احمق ترین آدم روی زمینی .. من به خاطر تو خواستم که یه دختر پاک باشم . فکر می کردم یه دیوونه ای مثل من پیدا شده که می تونه درکم کنه . دیوونه ای که به خاطر هوس , انسانیتو زیر پا نمی ذاره . مردایی که با اونا بودم و مردایی که با اونا نبودم و ذکر خیرشونو شنیدم همشون پست و هوسباز بودند . شاید تو هم یکی از اونا بودی و من نمی دونستم . تو یک احمقی .. من دارم میرم .. فقط یه نگاهی به پیامهای دریافتی خودت بنداز ..
 خاطره با چشایی گریون رفت در حالی که سر در نمی آوردم چی میگه . وقتی پیامها رو خوندم زانوهام شل شد موبایل از دستم افتاد .. خاطره محو شده بود .. ماشین استارت نمی زد . مثل دیوونه ها تو کوچه ها دنبالش می گشتم .. نمی دونستم از کدوم مسیر رفته . نباید زیاد دور شده باشه . اونی که زانتیا داشت داداشش بود که تازه ازدبی برگشته بود . کارش گرفته به اندازه کافی سود کرده حالا اومده بود ایران سر مایه گذاری کنه . اومده بود هوای خواهرشو داشته باشه . من احمق فکر می کردم مشتری اونه ... خاطره کنار خونه شون  من و ماشینمو دیده بود . ولی نمی تونست جلوی داداشش باهام حرف بزنه . نمی دونست چه بهانه ای بتراشه ... بالاخره پیداش کردم . اون سمت خیابون  توی پارک دیدمش .. که می خواست بره به طرف دیگه پارک ..
 -خاطره وایسا .. خاطره ...
اعتنایی نکرد ... خودمو رسوندم بهش .. 
-دنبالم نیا ..
-خاطره خواهش می کنم ..
 -دیگه نمی خوام احمق باشم ..
-مثل من؟ خاطره منو ببخش .. من نمی دونستم .. از من چه انتظاری داشتی .. که یک شبه بشناسمت ؟
 -راست میگی شایان . نمیشه یک شبه آدما رو شناخت . من فکر می کردم شناختمت ..
 -خاطره وایسا .. اصلا از خودت پرسیدی که من احمق واسه چی اومدم دم در خونه تون ؟
 -اومده بودی که با احساسات من بازی کنی یا بازم یه عشقبازی جانانه رو واسه خودت در نظر بگیری . می خوام گستاخ باشم .. ولی بلد نیستم حرف زشت بزنم ..یه زن هرزه وقتی ارضا میشه بدون که چقدر خوشش میاد بدون که با تمام وجودش تسلیم میشه . وقتی با تمام وجودش سکس می کنه حتما ..حتما ....
ادامه نداد .. چشاش پر اشک شده بود .. روی نیمکتی نشست و شروع کرد به گریه کردن ..
-خاطره من نیومده بودم که بگم بازم هوس تن لخت تو رو دارم .. اومده بودم تا دیگه کسی تو رو با خودش نبره . اومده بودم تا بهت بگم .. بهت بگم ..
 خاطره : چرا حرفتو قطع کردی ..
-به همون دلیل که تو حرفتو قطع کردی ..
خاطره : اگه تو حرفتو بگی منم حرفمو میگم ..
-خواستم بگم که آدمای احمق هم عاشق میشن .. آدمای احمق یکی دیگه رو به خاطر خودشون به خاطر دلشون دوست دارن نه به خاطر هوسشون .. حالا اگه دوست نداشتی حرفتو نگو .. من دارم میرم ..شایان احمق , شیرین ترین خاطره زندگیشو دوست داره .. خداحافظ خاطره خوب من ..
خاطره سرشو بالا گرفت ...
خاطره : تو دیوونه شدی ؟
-من دیوونگی رو از تو یاد گرفتم . واقعا که خلی .. صد هزار تومن پولو ازم نگرفتی که چی رو ثابت کنی ؟ خاطره : می خواستم خودمو ثابت کنم . شرفمو ثابت کنم . این که منم یک انسانم . می تونم عاشق بشم .. و خدا هم کمکم کرد خیلی زود برادرمو فرستاد سراغ من .. خونواده و چشاشونو بیدار کرد که منی هم وجود دارم .  باشه منم ادامه حرفمو بهت میگم ..
-نگفتی هم مسئله ای نیست ..
خاطره : چرا ؟ نمی خوای بشنوی ؟
-چرا تا آخر دنیا تمام حرفاتو می شنوم . ولی اون چیزی رو که می خواستم بهم گفتی . دوستت دارم خاطره .. دستشو گرفتم توی دستم .. نگاهشو به نگاهم دوخته بود ..
-حالا که تو راز نگاهو به خوبی می خونی بگو که از نگاه من چی می فهمی ..
خاطره : این که هیچوقت تنهام نمی ذاری .. هیچوقت ! هیچوقت ! هیچوقت ! ... پایان .. نویسنده ... ایرانی