ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 71

سعید دوست نداشت از خونه بره بیرون . اون می خواست خودشو بیشتر به سارا نشون بده که یه وقتی عشق اون و سارا کم رنگ نشه .  هر بار به این فکر می افتاد که شب بین سارا و شوهرش چه گذشته فوری فکرشو از اون مسیر خارج می کرد دوست داشت فقط به چیزای خوب فکر کنه . به این که سارا مال اونه . جسم و روحش مال اونه . سارا فقط واسه اون می خنده . فقط به اون فکر می کنه . اون از صبح زود به بعد خوابش نبرده بود .  می خواست صدای باز شدن در خونه سارا رو بشنوه . حس کنه بیرون رفتن سامان رو . برای دیدن سارا دقیقه شماری کنه . یک بار دیگه بهش بگه که دوستش داره . بهش بگه که جز اون فکر دیگه ای نداره . سامان که رفت اونم از خونه اومد بیرون . می دونست که سهیل خونه هست  ولی نمی تونست وقتی که اون خونه هست برای سارا زنگ بزنه تلفن کنه .  اگه سارا خواب باشه چی ..  دودل بود که زنگ بزنه یا نه .. سارا  روبروی آینه بود .قلب اونم واسه دیدن عشقش می تپید . پر می کشید . یه لحظه آروم و قرار نداشت . نگاهش به  گوشی موبایل بود . چند بار خواست واسه سعید زنگ بزنه اما هر بار یه چیزی مانعش می شد . با خود حس کرد که شاید درست نباشه .. مزاحم خوابش شه .. یه لحظه صدای زنگ  موبایل تمام تنشو لرزوند . نذاشت که اولین زنگ به انتها برسه ..
 سعید:  می تو نی بیای بیرون ؟
 سارا قبل از این که جواب سعیدو بده در آپار تمانو باز کرد . دو دلداده نگاهشونو برای ثانیه هایی به هم دوختند .  هر دو شون احساس آرامش می کردند . انگار تمام اون نگرانی ها و افکار منفی و حسادتها برای این دقایق از اونا دور شده بود . سارا درو بست و هر دو به سمت آسانسور رفتند .  می دونستند که این وقت روز خیلی شلوغه .. سعید حس کرد که داره یه اخلاق خاصی پیدا می کنه مثل یه بچه ای که دوست داره بدونه این وسیله مال اونه و کس دیگه ای بهش دست نمی زنه . دوست داشت اینو بشنوه بازم حسش کنم ..
 سعید : هنوز دوستم داری ؟
سارا : مگه قرار بود نداشته باشم ؟
سعید : خب گفتم شاید ..شاید ..نمی دونم چی بگم . دلم خیلی هوای تو رو کرده . طاقت دوری از تو رو ندارم .
 سارا : حیف که وقت تنگه ولی دلم نمی خواد در این وقت تنگ با حرفای نا امید کننده بریم خونه ها مون . الان برای چند مین باره که داری این جور با هام حرف می زنی . تو قلب و روح سارا رو چی فرض کردی . تو حتی نباید ثانیه ای و به اندازه سر سوزنی تردید داشته باشی ..
سعید : منو ببخش سارا .. نمی دونم چرا این جوری شدم . ولی دوست دارم ازت بشنوم . هر روز هر ساعت هر دقیقه .. دوست ندارم ازت  دور باشم . حتی از جسم تو .. تو ممکنه حالا بگی که روحمون به هم نزدیکه ..
 سعید دیگه ادامه نداد ..
سارا : چیه بقیه حرفت رو بزن ..
 طوری گرم صحبت بودند که تازه متوجه شدن در کوچه بغلی هستند ودر محیطی که کسی با کسی کاری نداره ..
 سارا : می خوای من برات ادامه بدم .. می خوای بگی که من سعید دوست دختر ندارم . کسی نیست که بهش متکی باشم .. ولی توی سارا , یکی رو به عنوان شوهر در کنار خودت داری .. می خوای بگی که تو بیشتر عاشقمی ..
سعید : نه من همچین حرفایی رو نمی خواستم بزنم .. تو خودت داری این موضوع رو پیش می کشی . اگه می خواستم این چیزا رو بگم اصلا از اولش بهت دل نمی بستم . چرا باهام این جور حرف می زنی سارا ؟! ازم خسته شدی ؟ از این وضع خسته شدی ؟!من فقط می خواستم بشنوم بازم بشنوم که دوستم داری .. این گناهه ؟ درسته که می دونم .. ولی شنیدن اون چیزی که آدم می دونه لذتشو خیلی زیاد تر می کنه . حالا تو اگه خوشت نمیاد خب نگو .. اگه احساس منو این جوری تفسیر می کنی مهم نیست . سارا من عاشقتم . چند ساله . یعنی به این سادگی ازت دل می کنم ؟  هستند عاشقایی که خیلی راحت عشقشونو به دست میارن ولی دل ندارن که به این سادگی ها ازش دل بکنن .. چه برسه به منی که با سختی تو رو به دست آوردم . صد ها بار انتظارت رو کشیدم .. برای یه لحظه دیدنت .. هزاران تصور از ت و از خودمون داشتم .  و صد ها بار با فکر تو به خواب رفتم .. چی فکر کردی سارا ؟  یعنی حالا هم که تو رو دارم فکر می کنی که باید عذاب بکشم ؟  ..  من دیوونتم ..همش به تو فکر می کنم .  . حالا شرایط ما این طور شده . چاره چیه .. نمی تونم بهت دروغ بگم .. آره گاه به اینم فکر می کنم که سارای من حالا چیکار می کنه .. یک مرد دیگه ای در زندگیشه .. اما هر گز نخواستم و نمی خوام تو رو با خودم مقایسه کنم .. هرگز  نخواستم و نمی خوام که محکومت کنم . من می خوام با تو باشم اگه نمیشه  بازم تازگی اون احساس تو رو هر لحظه با تمام احساسم احساس کنم , بازم  با تو یه حس بهاری دارم . دلم می خواد نسیم بهاری رو احساس کنم . گونه هامو نوازش بده .. ..ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی