ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 159

نلی به خودش فشار آورد که بره توی حس . اون به خوبی با روحیه دلسوزانه نیما آشنایی داشت . می دونست که با نفوذ روی اون و انگشت گذاشتن به اون ناحیه می تونه به خواسته اش برسه . که اگه این طور شه اون مدیون زنی خواهد بود که زندگیشو تباه کرده . آره همان نوشینی که روزی ازش ناراحت بود که چرا ناصرشو گرفته حالا داره با یه تر فند هایی اونو میده بهش . در اون روز ناصر مال اون نبود . اون فقط  در خواب و خیال ورویا آن مرد هوسباز را دیده و عاشقش بود . ناصری که هر گز به عنوان یک عشق به نلی فکر نکرده بود . شاید همین حالا  هم عاشق نلی نباشه . ولی دیگه به یه چیزی اطمینان داشت و اون این که ناصر اصلا نوشینو دوست نداشته .  شاید ادای عاشقا رو در آورده شاید هم یه زمانهایی حس می کرده که دوستش داره .. اما اون عاشق غرورش بود . عاشق این که ازش تعریف شه . به ناصر فکر کرد به غر زدنهای اون .. به عصبانیت های اون .. هنوز هم یک مغرور بود .. دلش واسه عشقش می سوخت نمی تونست اونو ناتوان ببینه . کاملا رفت به فکر اون . نیما روبروش بود ولی نلی  به معشوقش به عشقش , به پسردایی اش فکر می کرد . به بهترین دوست و همراه زندگیش . نلی به این فکر کرد که به خاطر ناصر چه کار ها که نکرده ... ازش خواسته بود که با نیما از دواج کنه تا بعد ش با هم راحت باشن .. و نلی حتی  بعد از از دواج اولین سکس زندگیشو با ناصر انجام داده بود . دست به کار خطر ناکی زده بود . وقتی که به دروغ به شوهرش نیما گفت که دختر نیست و اعصابش خرده و یک  روز بهش فرصت بده تا آرامش خودشو واسه آمیزش به دست بیاره و نیما هم پذیرفته بود  انگاری که دنیا رو بهش داده بودند . وقتی که در فاصله این یک روز خودشو در اختیار ناصر گذاشته بود تا گوهر دختریشو  تقدیم اون کنه حس می کرد که ناصر قدر این کارشو بیش از اینا بدونه . به این جای اندیشه هاش که رسید بغضش ترکید ..
 -نیما من یک زن بد نیستم . من به تو وفادارم .
 نیما وقتی اشکای نلی و حالت صورتشو دید دیگه به همه چی پی برد .. متوجه شد که همسرش هنوز عاشقه . عاشق عشقی که واسش نا فر جام بوده .. حالا چرا اونا بهم نرسیدن رو دیگه نمی دونست . می خواست اینو از نلی بپرسه .. ولی کمی که فکر کرد به خودش گفت که بهتره باعث خود آزاری نشه از طرفی این می تونه بهترین دلیل باشه که نوشین و ناصر در فضای دانشگاه همو دیده عاشق هم میشن و از اون جایی  که اون روز پایه های عشق و عاطفه ناصر سست بوده ورق بر گشته ... نیما می خواست یه سوال دیگه ای هم بکنه ولی نمی تونست . این دیگه خیلی درد ناک بود  -نیما منو ببخش .. ولی من بهت وفادار بودم . دلم به زندگیم بود ..حالا نمی تونم اونو این جور ببینم .  درسته اون به من بد کرده ولی حالا اون ناتوانه . .
نیما به ناگهان یادش اومد که نلی و ناصر بار ها و بار ها با هم تنها بودند .. اونا همکار هم بودن .. یعنی نلی بهش خیانت نکرده ؟ پنجه هاشو به هم فشرد . حس کرد که تردید مثل خوره به جونش افتاده .. نمی دونست باید چه فکری بکنه . وقتی حال و روز نلی رو می دید کاملا می دونست که اون هنوز ناصرو دوست داره و رفتارش هم طوری بود که از وفادار بودن و تعهد اون به زندگی زناشوئیش می گفت .  نلی درچهره شوهرش یه حالتایی رو دید که متوجهش نشد . .. به سمت نیما رفت خودشو در آغوشش انداخت .
-منو ببخش عزیزم .. درکم کن . سعی می کنم کاری نکنم که تو ناراحت شی ..
با این که این جملات رو بر زبون می آورد ولی کاملا می رفت توی حس و فکر . همون چیزایی که نوشین بهش گفته بود .. که اگه این رفتار رو در پیش بگیره می تونه رو نیما و احساسات اون اثر بذاره . نوشین کاملا درست می گفت اون به خوبی پسرعمه نیماشو می شناخت .. نلی سرشو انداخت پایین . تا زیاد مجبور نباشه که فیلم بازی کنه .. بازم رفته بود به عالم خیال و زمزمه های سکوت با خود.. ای نیما تو چقدر خوبی . خیلی بهتر از ناصری ..مهربون تر از اونی .. ولی من ناصرو دوست دارم . عاشق اونم .. خوش قیافه هم هستی .. ولی من ناصررو خوش تیپ ترین می بینم .. می تونی راه بری .. می تونی کاراتو خودت انجام بدی .. ولی  من ناصرو همه چیز خودم می دونم . با این که خودش نمی تونه راه  بره ولی تمام وجود منو به حرکت در میاره .. نیما تو نمی دونی  که من چه احساسی نسبت به اون دارم . با این که اون حالا عاجز و ناتوانه ولی پادشاه منه . حاضرم کنیزی اونو بکنم و می کنم  و اونو از دست ندم تا همیشه در کنارم بمونه تا بدونه که چقدر دوستش دارم و عاشقشم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی