ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادر شوهر 48

سحر احساس کرد که دیگه اون جا وایسادنش فایده ای نداره . نمی دونست چی بگه .. می دونست هر حرفی که بزنه و بر زبون بیاره به ضرر خودشه . ولی نمی تونست ساکت بشینه . اون باید هر طوری شده یه چیزی می گفت ..
سحر : استاد من تعجب می کنم که شما چطور می تونین دورنگی های بعضی ها رو تحمل کنین و در عین حال هم اهل  مدارا باشین ..
 کیمیا : چی داری میگی عزیزم . به جای این حرفا باید خوشحال باشی که عروس خوشگلم داره به من حال میده . مگه تو اینو نمی خواستی ؟ مگه تو خوشحالی منو نمی خواستی ؟ خب الان هم همینه دیگه .  راستش  من می خواستم جریانو بهت بگم ولی خودت مرتب حرفمو قطع می کردی حالا هم دارم با عروسم حال می کنم .
 کارینا : مامان می بخشی امشب همش توی کار ما وقفه میفته . سحر جون فدات شم . خسته میشی سر پا .. تو هم بیا پیشمون .. خوش می گذره . ساناز و سپیده با هم خوشن .. سحر زیر لب گفت ای مارمولک !
 کارینا : متوجه نشدم چیزی گفتی ؟
سحر : نه فقط گفتم خوش بگذره ..
 و سرشو انداخت پایین و بدون خداحافظی از اون جا دور شد .. مهوش و ماریا تا بخوان برگردن سر جاشون سحر بهشون بر خورد کرد ...
سحر : شما هم که این جا تشریف داشتین ..
 مهوش : با اجازه شما . فکر نکنم حال کردن ما جنبه خصوصی داشته باشه ..
سحر : ولی فالگوش وایسادن درست نیست .
 ماریا : مگه شما فرمول بمب اتمو داشتین افشا می کردین ؟ ما همین الان اومده بودیم یه سری بزنیم به عروس و مادر شوهر که ببینیم چه جوری با هم حال می کنن . از صدای اونا لذت می بردیم .
مهوش :  برای تو سحر جون هم دعا می کنم  یه مادر شوهری مثل کیمیا جون به گیرت بیفته که عروسشو خوب درک کنه . تو هم که خیلی گلی .
ماریا : مامان جونم . تو خودت هم گلی .. یه مادر شوهر هم مثل تو واسه سحر جون پیدا شه هم خیلی عالیه .. تو و استاد کیمیا هر دو تون گلین ...
 سحر خونش بیشتر به جوش اومده بود ... نمی دونست به کدوم سمت فرار کنه .  حال و حوصله اینو هم نداشت که خودشو به ساناز و سپیده برسونه ...
کارینا : مامان خیلی خوشحالم . خوشم اومد حالش گرفته شد .
 کیمیا : حقش بود . آدمی که ذاتش خرابه باید همین رفتارو هم با هاش داشت .همین عذابو باید تحمل کنه .
 کارینا : من ازش می ترسم ..
کیمیا : ترس ؟! حرفشو نزن . فقط باید هوشیار و صبور باشی . اون دیگه چه کاری از دستش بر میاد . وقتی که نمی تونه رو من نفوذ داشته باشه . پس سعی کن آروم باشی . .. کارینا : واااااااووووووو ماریا جون فدات شم .  این جا چیکار می کنی ؟ مهوش جون شما هم که هستی ..
مهوش : مگه میشه ماریا جونم راه بیفته و منم دنبالش نباشم ؟ راستش ما کنجکاو شده بودیم که جریان تو و سحر چی شده .. فکر نمی کردیم این قدر راحت شکست رو قبول کنه ..
 کارینا : اون یخ شده بود .  چون بهش نگفته بودیم که منم لز می کنم . اون می خواست با استفاده از این تر فند که من مثلا امل و عقب افتاده هستم و به روز کار نمی کنم یک عروس آخرین مدل برای مامان کیمیا شه . غافل از این که مامان جونم الکی که استاد نشده ..
 کیمیا : استادی من به خاطر اینه که می تونم بهترین ها رو بشناسم و بهترینشو به عنوان عروس خودم انتخاب کنم .
کارینا : فدات شم مامان ..
مهوش : خب دیگه به جای این قربون صدقه رفتنا بهتره به کار و کاسبی خودمون برسیم .. ..
سحر بالاخره رضایت داد که خودشو به دوستاش برسونه . ساناز و سپیده بی خیال غم و غصه های سحر توی خودشون می غلتیدند و کاری به این نداشتند که سحر خودشو کنار اونا ولو کرده ...
ساناز : عسیسم چی شده ؟ شیری یا موش ؟
سپیده : هیشکدوم . نگاش کن ..هنوزم یک روباهه ..
 سحر : حالا شما منو دست بندازین . خد متت می رسم دختره چش سفید کارینای هفت خط ! حالا ما رو رنگ می کنی ؟ حالا رو دست ما بلند  میشی ؟
  سپیده یه چشمکی به ساناز زد و اونم دوزاریش افتاد و فوری رفت به سمت سحر .. و سپیده هم از بالا  مشغول شد . دو تایی شون سه سوته سحر رو کاملا بر هنه اش کردند . سپیده : ساناز جون فقط حواست باشه این کیر مصنوعی رو اشتباهی توی کسش فرو نکنی .. فقط روی کسشو بمالون . اون الان نیاز به آرامش داره و این که باید یه خورده داغ شه . فشارش باید بره بالا . گرمش شه . آخرشم نفهمیدم چی فشارو می بره بالا و چی میاره پایین .فقط می دونم که از دست کارینا خیلی حرص خورده .
 ساناز : همین کیر رو می بینی .. اون هم بالا می بره هم پایین میاره . کاش ما هم الان دختر نبودیم و خیلی راحت تر حال می کردیم .
 سحر : واسم مهم نیست که دختر باشم یا نباشم دیگه همه اینا مسخره هست . خودمونو فریفتنه .
ساناز : این قدر نا امید نباش تعریف کن ببینیم چی شده . شاید یه کاری از دستمون بر بیاد . بازم با کارینا دعوات شد ؟ دختره عقب افتاده فناتیک ..
 سحر : باورتون نمیشه چی دیدم . اگه واستون تعریف کنم از تعجب شاخ در میارین . سپیده : همون که تو در آوردی کافیه ..
سحر : نمی دونم شما ها امشب چه تونه ..
سپیده : این جوری داریم جو رو عوض می کنیم . تو که می دونی چقدر دوستت داریم و اهل شوخی های این جوری نیستیم ..... ادامه دارئ .... نویسنده .... ایرانی