ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

تولد عروس کوچولو

<<داستان عاطفی و غیر سکسی >> هنوز اون چهره ناز و معصومانه و مظلومانه شو به خاطر می آورد . زلزله جون خیلی ها رو گرفته بود . ایمان که کارمند بهداری بود داوطلبانه به محل زلزله رفت . شهر تبدیل شده بود به تلی از خاک .. دختر کوچولوی خیلی خوشگلی رو  عروسک به دست در آغوش یکی از امداد گران دید .. لباس عروس تنش بود .. ظاهرا سه سالش بود . یکی از اونایی که جون سالم به در برده بود می گفت  روز تولد این دختر بوده وجشن مفصلی هم گرفته بودند . ظاهرا هیشکی از فامیلای اون دختر زنده نمونده بودند . دختر نمی دونست چه خبره .. فقط یادش میومد که جشنی بوده و همه داشتن بهش هدیه می دادن ... عروسکی خاک آلود هم در دستاش داشت که اونم با لباس عروس تزئین شده بود .. کوچولو مرتب به این طرف و اون طرف نگاه می کرد و نمی دونست چی به چیه . اون فقط از این می ترسید که عروسکو ازش بگیرن .. ایمان بعد از پنج سال ازدواج هنوز بچه دار نشده بود .. خیلی ها می گفتن  حالا که دیگه اجاقت کوره یکی رو بیار و بزرگش کن .. و اون همش می گفت نمی تونم بچه ای  که محصول آمیزش دو نفر دیگه هست رو بزرگش کنم .. اما در اون لحظات حس کرد که محبت اون دختر به دلش افتاده .. نه فقط به خاطر زیبایی و مظلومیت و اون چشای آبی دریایی و آسمونیش .. یلکه واسه این که به این فکر می کرد که وقتی اون دختر بزرگ شه چه احساسی ممکنه از این روزای خودش داشته باشه . شاید خیلی ها شرایط  این دخترو داشتن ولی اون حالا دلش به اون خورده بود . می دونست که الهام موافقت می کنه که یه بچه بیارن .. ولی باید از هفت خان رد می شد تا اونو ببردش به خونه اش .. عروس کوچولو رو بغلش کرد . بوی خاکو می داد .
 -اسمت چیه کوچولو ..
دختر به مغزش فشار آورد و خیلی آروم گفت ملوسک ..
 ایمان یه دستی به صورتش کشید و گفت مثل یه پیشی ملوسی ... بالاخره با دوندگی های زیاد سر پرستی ملوسکو بهش دادن  و اونو آورد به خونه اش .. ملوسک بزرگ و بزرگ تر شد .. هنوز دو ماه نشده بود که ملوسک پاشو گذاشته بود به خونه شون که  الهام بار دار شد .. خدا بهشون یه دختر داد .. دو سال بعدش خدا یه پسر بهشون داد .. خدیجه و خداداد شدن خواهر و برادرای ملوسک .. ملوسک دختر زرنگی بود ..و خیلی هم عاشق بابا ایمانش .. اگه یه شب  واسه ایمان کاری پیش میومد و نمی تونست بیاد خونه واسش بی تابی می کرد .  ایمان خیلی زود همه چی رو واسش تعریف کرد .. از روزی که ملوسک پاشو به خونه اونا گذاشت روز به روز وضع زندگیشون بهتر می شد ..چند تا خرید و فروش زمین حسابی زندگی اقتصادی ایمانو از این رو به اون رو کرد .. ملوسک می دونست که خدیجه و خداداد رابطه ای خونی با ایمان و الهام داشته ولی اون این رابطه رو نداره .. با این حال عاشق ایمان و الهام بود . ایمانو صداش می زد بابا و به الهام می گفت مامان .. پدر سعی نمی کرد کاری کنه که اون حس کنه یه دختر بی کس و کاره . براش بهترین امکانات تحصیلو فراهم می کرد .. بهترین لباسارو می گرفت .. هر سال واسش تولد می گرفت .. درست در همون روز تولدش ..همون روزی که بابا مامانشو از دست داده بود . ملوسک تازه پاشو گذاشته بود به مدرسه راهنمایی ..اون همیشه شاگرد اول بود .. یه روزی وقتی که اومد به خونه رفت به اتاقشو درو بست و با کسی حرف نزد ..
 الهام : عزیزم چیزیت شده ..
ملوسک بغض کرده چیزی نمی گفت ..
 الهام : عزیزم  چی شده ..کی اذیتت کرده ..
 -چیزی نشده مامان ..
تا این که شب ایمان اومد خونه ...
-دخترم چیزی نمی خوای بگی ؟ چیزی نمی خوری ؟
-بابا یه روزی منو از خونه ات بیرون می کنی ؟ الان همه چی گرون شده .. زندگی سخت شده .. اگه من دختر راستکی تو بودم منو بیرون نمی کردی ؟
-عزیزم دختر ملوس و خوشگل من . تو دختر ناز منی ..  مهربونی .. نجیبی .. همه دوستت دارن .. خب همه چی گرون بشه .. آدم دخترشو واسه این چیزا بیرون می کنه ؟ من اگه نمی خواستمت که نمی آوردمت ..
 ظاهرا بچه های مدرسه به ملوسک حسادت کرده با تحریک اون عقده هاشونو خالی می کردن .
ملوسک : بابا جونم . یه مدت که شد تو منو بیرونم می کنی ؟ منو می فرستی به یتیمخونه ؟
ایمان که به زحمت جلو ریزش اشکاشو می گرفت گفت کی همچین حرفی زده .ملوسک : بهم میگن اون روزی که تو منو آوردی بچه نداشتی .. حالا هم یه دختر داری هم یه پسر .. میگن اونا که داداش و خواهر تو نیستن ..
 ایمان ملوسکو در آغوش کشید و گفت اگه زندگیمو بدم تو یکی رو نمیدم . تو یه روزی عروس میشی میای و میگی بابا ایمان می خوام از این خونه برم ..
 ملوسک زار زار می گریست و می گفت بابا من  نمی خوام عروس شم . می خوام واسه همیشه پیشت بمونم .. 
-عزیزم من شاید تا چند وقت دیگه بیبشتر زنده نباشم . ..
 -بابا هر جا بری باهات میام ..
 -فدای دل نازکت بشه بابا .. هرچی دارم از تو دارم .. این همه خونه و زندگی و آسایش و آرامشمو همه از تو دارم . خدا تو رو فرستاده واسه من . خدا تو رو داده به من .. تو امانت خدایی . تو عشق منی .. تو یه تیکه که اصلا همه وجود می .. ملوسک در آغوش پدرش به خواب رفت .. با این که می گفتن دخترایی به این صورت پس از بلوغ محرم پدر خوانده  غریبه  نمیشن ولی ایمان و ملوسک هیشکدومشون به این موضوع توجهی نداشتند و همیشه با یه احساس پدر فرزندی همو در آغوش می گرفتند -ملوسک من به تو افتخار می کنم . دختر خوشگل و سر به زیر و درس خون من . ایمان بچه های اصلی شو هم دوست داشت و به همون اندازه ای که به ملوسک توجه داشت به اونا هم توجه می کرد .. تفاوتی بین بچه ها قائل نبود .. ولی همیشه مراقب بود که به عروس کوچولوش بالاتر از گل نگه .. وقتی که ملوسک در رشته پزشکی دانشگاه شهرشون قبول شد اون  روز هم اون و هم با با ایمانش حس کردن که به تولدی دوباره رسیدن . اون روز روز تولد  ملوسک هم بود . درست پونزده سال از اولین دیدار اونا می گذشت . ملوسک با چشایی آبی صورتی گرد و سفید قدو اندامی متوسط بینی قلمی و موهایی بلوند هر جا که می رفت جلب توجه می کرد . اون تا حالا دوست پسری نداشت .. سرش تو لاک خودش بود . می خواست بابا ایمانشو سر بلند کنه .. و همین کارو هم کرده بود .. ایمان ملوسکو در آغوش گرفت 
-بابا تو چرا این قدر حساسی .. چرا این قدر گریه می کنی ..
-دارم فکر می کنم که یعنی تو همون دختر کوچولویی که پونزده سال پیش توی خرابه ها دیدمت ؟ یادت میاد ؟
 -خیلی کم .. دو سه تا صحنه .. ولی سعی می کنم به روزای بد زندگیم فکر نکنم . بابا من خوشبختم . خوشبخت ترین دختر روی زمین ..
-ازم راضی هستی ملوسک ؟ اینا رو به خدا میگی ؟
-آره بابایی .. به خدا اینا رو به خدا میگم . به خدا میگم که هیچوقت تو رو ازم نگیره .. من نباشم که نبودنتو ببینم ..
-عزیزم تو باید عروس شی .. تو باید تشکیل خونواده بدی .. متخصص شی .. خانوم دکتر من .. دختر من .. ببینم ملوسک اون وقت خجالت نمی کشی که بگی من باباتم ..
 -دیگه این حرفو نزن بابا . مگه تو خجالت کشیدی که بگی من دختر تو هستم . همه جا ازم به عنوان دخترت یاد می کردی . هیچوقت نذاشتی که احساس کمبود کنم . هم از نظر مالی هم روحی .. حالا می فهمم که چه کارا که برام نکردی . بچه بودم شاید حتی تا چند وقت پیش معنی خیلی از کاراتو نمی فهمیدم . بابا تو اگه نبودی تو و و مامان الهامم اگه نبودین من امروز هیچی نبودم .. به هیشکی اجازه نمیدم که بهم بگه بابامو بغلش نزنم . بابام توی دلمه ..محرم دلمه .. عشقمه ..جونمه ..زندگیمه ..
پنج سال گذشت . هنوز ملوسک پزشکی عمومی رو تموم نکرده بود که یک متخصص مغز و اعصاب که وضع مالیش هم خوب بود اومد خواستگاریش .. جوان مودب و خوش سر و وضع و خونواده داری بود ..
-بابا من حاضرم تا آخر عمرم ازدواج نکنم و پیش تو بمونم ..
-ولی من سی سالی رو ازت بزرگترم دختر .. اگه مردم و تنها شدی .. بس کن عزیزم . تو خودت می دونی که این قانون طبیعته که هر آدمی جفتشو پیدا می کنه انتخاب می کنه باهاش زندگی می کنه .. جدایی هم قانون طبیعته ..
 -بابا من هیچوقت ازت دور نمیشم ولی اگه تو میگی اینجا مناسبه من حرفی ندارم .. ایمان دلش گرفته بود .. جواب مثبت به خواستگار داده شد .. از اون روز به بعد روحیه ایمان تغییر کرد . رفتارش نسبت به ملوسک عوض نشد ولی غم عجیبی رو دلش نشسته بود . با این که دوست داشت خوشبختی دخترشو ببینه ولی دلش گرفته بود  -بابا چته . تو خودت بهم گفتی که این رسم روزگاره .. خودت گفتی که خوشبختی منو می خوای .. حالا می خوای همش غصه تو رو بخورم ؟
ایمان واسه این که دخترشو ناراحت نکنه چیزی نگفت .. سعی می کرد پیشش لبخند بزنه . اما ملوسک حس می کرد که باباش چقدر ناراحته .. یه روز ملوسک حرفای باباشو شنید که داشت به الهام می گفت که وقتی یه مرد دیگه ای شوهری وارد زندگی دختر شه جای باباشو توی دلش می گیره ..
 الهام : من فکر نکنم این توجهی رو که به ملوسک نشون میدی به بقیه بچه هات یعنی بچه های اصلیت  نشون بدی ..منم دوستش دارم .. ولی مگه من دختر بابام نبودم .؟ مگه من بابامو فراموش کردم ؟ مرد این قدر به خودت فشار نیار سکته می کنی ها .. 
-می دونم اون میره اون ور شهر ..دیگه سال به سال  هم بهمون سر نمی زنه . پشت سرشو هم نگاه نمی کنه ..
 الهام : من که این طور فکر نمی کنم ..
 ایمان : اون مثل سابق دوستم نداره ..
الهام : بس کن . این قدر حسود نباش . خودت گفتی که باید شوهر کنه .این جا خوشبخت میشه .. ایمان : آره ..چون دوستش داشتم . چون نمی خواستم اونو قربانی خود خواهی خودم بکنم . دلم گرفته الهام .. انگار دل درد هم گرفتم ..
 بالاخره روز عروسی اومد .. لحظه وداع ملوسک  و ایمان شده بود یک درام , درامی نزدیک به تراژدی . ایمان یه زمین گرون قیمت در یه نقطه خوب شهر به ملوسک بخشیده و تا می تونست هواشو داشت .. لباشو گاز می گرفت و به چهره ملوسک خیره شده بود .. درست در روز تولد بیست و سه سالگیش بود که این مراسم برگزار می شد . بیست سال گذشته بود از روزی که اونو برای اولین بار دیده بود . عروس کوچولو حالا شده بود یه عروس بزرگ ..یه خانوم ..
 ملوسک : بابا این جوری نگام نکن شگون نداره . من دلم می گیره . اون وقت همش به تو فکر می کنم که چه جوری با غم و غصه هات ولت کردم . خواهرم خدیجه  و داداش خداداد  من پیشت هستن .. باید دیگه به اونا برسی .. بابا چرا ماتت برده ..
 ایمان به دختر سه ساله خاک آلود فکر می کرد .. اون لپای خاکی و خوشگلو با این گونه های رژآلودش مقایسه می کرد و بی اختیار لبخند می زد 
 -بابا نه تو رو خدا ..
-یه دقیقه صبر کن ملوسک ..
-بابا تو صبر کن من می خوام یه چیزی بهت بگم شاید خوشحالت کنه .
-من حالا هم خوشحالم . دخترم عروس شده .. یه دسته گل شده .. از جمعیت عذر می خوام . یه دختر که این جوری داره میره خونه بخت اولش باباهه یه همچین احساسی رو پیدا می کنه .. الان بر می گردم ملوس جونم ..
ایمان رفت و با اون لباس عروس کودک سه ساله و عروسکی که اون روز همراهش بود و اونم یه لباس عروس تنش بود بر گشت ..
-اینا رو یادته ملوسک ..بیست سال گذشته .. تو بزرگ شدی عزیزم . دیگه نمی تونی این لباسو تنت کنی .. حالا دیگه باید بچه خودتو بغل بزنی .. می تونم یه چیزی ازت بخوام ؟ می تونم اینا رو نگه داشته باشم ؟ بوی تو رو میده . بوی ملوسک منو .. این ملوسک منه اینم عروسک منه ..
 ایمان با یه دست عروسکو بغلش کرده و با دست دیگه اش لباس عروس کوچولو رو به صورتش چسبوند تا بوی دختری رو احساس کنه که بیست سال تمام واسش خوشبختی و آسایش و آرامشو به همراه آورده بود ...احساس کرد که قلبش گرفته .. سرش داره گیج میره ..عروسک از دستش افتاد و لحظاتی بعدایمان  نقش زمین شد .. ملوسک : نه .. نهههههههه بااااابااااااا نهههههههههه ..نهههههه نباید تنهام بذاری .. من بابا جونمو کشتم . من کشتمش .. من کشتمش .. بابا بیدار شو  ..نذاشتی اینو آخر کار بهت بگم . علی واسم یه خونه گرفته توی همین کوچه .. بابا بیدار شو . همیشه نزدیک توام . با با تنهات نمی ذارم .. بابا پاشو.. من همسایه اتم .. بابا تنهام نذار .. بابا مگه نگفتی که من امانت خدا پیش توام ؟ امانتتو می خوای به کی بدی ؟ حساب علی جداست بابا .. دوستت دارم بیدار شو .. بابا امروز روز تولد منه .. روز عروسی منه .. روزیه که دانشگاه قبول شدم .. روزیه که بابا مامانم رفتن پیش خدا و تو و مامان الهامو واسم فرستادن . بابا خودت ازم پرسیدی که ازت راضیم یا نه به خدا بگم .. اگه بیدار نشی به خدا میگم ازت ناراضیم . میگم دلمو شکستی . میگم تنهام گذاشتی .. خدااااااااااا یه بابامو گرفتی .. ازم نپرسیدی راضیم یا نه ..خیلی بچه بودم . هیچی حالیم نمی شد .  اگه از ملوس کوچولوت می پرسیدی می گفتم ..نه .. راضی نیستم . اونو بهم پسش بده ..حالا این  بابامو بهم پسش بده ایمانمو ازم نگیر . ..
 آمبولانس در حرکت بود و شوهر ملوسک  علی در حال ماساژقلبی ایمان بوده  مدام سرشو تکون می داد ..
 ملوسک : برو کنار .. بروکنار ..
پدرو در آغوش کشید .. این بار اون دستاشو رو قفسه سینه پدرش قرار داد خیلی آروم .. لباشو به لبای ایمان چسبوند . نا امیدانه به پدرش تنفس مصنوعی می داد .. احساس کرد که ایمان یه تکونی خورده .. صدای نفسهای آرومشو می شنید .. باورش نمی شد -علی اون زنده هست .. برین کنار ..برین کنار ..
سرش گیج می رفت ولی نمی خواست که روند بازگشت زندگی پدرش مختل شه .. ایمان نجات یافت ... خدا جون دوستت دارم .. حالا دیگه می دونم راستی راستی دوستم داری .  عروس  اشک می ریخت .. ایمانو به بیمارستان و بخش مراقبتهای ویژه منتقل کردند . چند روز بعد که اونو آوردن به بخش عمومی ..پدر و دختر برای لحظاتی با هم تنها شدند ..
ایمان : شنیدم که اگه تو نبودی من رفته بودم ..
 ملوسک : اگه خدا نبود تو رفته بودی . من از اون خواستم که تو رو به من بر گردونه . تو رو بر گردونه به نزد خونواده ات . بابا بهت قول میدم خیلی بیشتر از گذشته ها همو ببینیم . بازم بغلت می زنم . بازم می بوسمت . بازم سرمو می ذارم رو سینه ات رو شونه ات .. میگم من با دختر واقعی ات هیچ فرقی ندارم . تو رو خدا برام فرستاده . به خدا گفتم من خیلی عصبانی ام اون موقع کوچولو بودم سرم کلاه گذاشتی باباولی مو بردی .. حالا دیگه بزرگ شدم حالیمه  خدا جون تو رو خدا از این کارا نکن که پیش خدا شکایت می کنم .. بابا اصلا نذاشتی بهت بگم که دو تا خونه اون ور تر خونه گرفتیم . تازه می خواستی از شر دختر پر حرفت خلاص شی . اووووووووووووممممممم ماااااااچچچچچچچچچ .. ریشت در اومده .. چقدر خوشم میومد وقتی که بچه بودم این صورت تازه ریش در آورده رو به صورتم می چسبوندی ..حالا هم خوشم میادا ..
 ملوسک حس می کرد تولد دوباره پدرش لذت بخش تر از عروسی اون با علی بوده .. اگه اتفاقی واسه ایمان میفتاد اون خودشو هرگز نمی بخشید ..
 -عزیزم شوهرت که ناراحت نمیشه این قدر پیش منی ..
 -بابا من گربه رو دم حجله کشتم . الان اگه همسایه دیوار به دیواز شما بخواد خونه رو بفروشه حاضریم اونو بخریم . دیوار وسطو بر می داریم .. این جوری خوبه .. 
-ملوسک خوشگل من ... همون عروس کوچولویی . همون شیطون آروم دوست داشتنی .. که تو و عروسکت دو تایی میومدین کنارم می خوابیدین .. من هرچی که دارم از تو دارم ..
 -چقدر از این حرفا می زنی بابا .. حالا من یتیم و صغیر و بی سرپرست شدم .. تو هیچوقت کاری نکردی که من احساس تنهایی و یتیمی کنم .. میگن وقتی که دستتو بر سر یتیمی می کشی به اندازه تارهای موی سرش واست ثواب می نویسن .. تو هیچوقت کاری نکردی که من سرم پایین باشه . تحقیر بشم .. دوستت دارم بابایی . بیا پس این یه آیه رو بخونم و تو هم استراحتتو بکن بابا همسایه من .. ولت نمی کنم . کاری می کنم که از دست من و مزاحمت های من خسته شی و اسباب کشی کنی از محله مون بری .. ایمان : دم در خونه ات وای می ایستم تا تو برگردی خونه ... راست میگی . علی باید هرروز ازت اجازه بگیره تا زنشو ببینه . .. حالا گوش کن بابا ...«فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً»(نساء/8) به این‌ها (یتیمان ) از رزق خدا بدهید. با این‌ها همیشه خوب حرف بزنید.... پایان ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

عای بود دادشم

ایرانی گفت...

سپاسگزارم دلفین نازنین . موفق باشی ... ایرانی