ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

عاشق زن و خواهر زن

وقتی خواهر زن مجردم بهم گفت که قراره براش خواستگار بیاد هم ناراحت شدم و هم خوشحال . ناراحت از این نظر که دوستی با اون بهم  آرامش و اعتماد به نفس می داد . هر چند اون  هنوز دختر بود  و من نمی تونستم سکس کاملی با اون داشته باشم ولی آغوش اون به من آرامش خاصی می داد . نوزده سالش بود و دانشجوی سال دوم دانشگاه بود . بیشتر وقتا هم به یه بهانه ای میومد خونه مون . نمی دونم چرا نمی تونستم و دوست نداشتم اونو با یه مرد دیگه ای ببینم . دلم می خواست واسه همیشه واسه من باشه . ولی می دونستم که یکی از این روزرا باید از بوم خونه من پر بکشه . دوستش داشتم . رزیتا خیلی زیبا بود .  یه لاغری زیبایی داشت . سینه های کوچولو که بعدا در اثر دست رسونی های من بر جسته شده بود و باسنش هم همین رشد رو داشت .. از این نظر خوشحال بودم که این اواخر خیلی خودشو بهم می چسبوند و دیگه داشت تابلو می شد ..
 -چته نیما خیلی ناراحتی ..
-نمی دونم .. نمی دونم ..
-دست من نیست عزیزم . من که نمی تونم به خواستگار بگم نیاد . ولی تا بتونم می پیچونمشون ..
 یه حس عجیبی داشتم . شایدم بیشتر یه حس بد .. نمی تونستم فراموشش کنم . زنم ریحانه  پنج سالی رو ازش بزرگ تر بود و منم یه ده سال ازرزیتا بزرگتر بودم .. خواستگار مورد مناسبی بود . کار و خونه و ماشین و جذابیت داشت .  همسرم ریحانه به صورت شیفتی  در بیمارستان کار می کرد . اون مسئول یکی از بخش های جراحی بود و هر وقت بعد از ظهرا کشیکش بود رزیتا خیلی راحت میومد خونه مون و با هم حال می کردیم . منم بازرس بانک بودم .. مجبور شدم یه بهونه ای بتراشم  و خودمو از شهرم دور نگه داشته باشم . به دروغ گفتم که از طرف بانک ماموریت دارم که به یه موضوع فوری رسیدگی کنم و شبو نمی تونم بیام و در ماموریتم . خیلی هم اجباریه .. بقیه هم حرفمو قبول کردن . موبایلمو هم خاموش کردم . شبو رفتم خونه یکی از همکاران مجردم . چیزی بهش نگفتم فقط گفتم با زنم بحثم شده . اعصابم بهم ریخته بود .  چه حالت بدی بود . هم راحت می شدم و هم ناراحت .. فقط  یه شوک می تونست بر من وارد شه . اما می دونستم دلم می شکنه . من رزیتا رو دوست داشتم . اونم خودشو عاشق من معرفی کرده بود . حتی بار ها بهم پیشنهاد داده بود که باهاش سکس کامل داشته و دیگه دختر نباشه . اما من قبول نکرده بودم . تا صبح نخوابیدم . می دونستم که ریحانه صبحو میره بیمارستان . سریع خودمو رسوندم خونه .... دل تو دلم نبود . چی شده .. رزیتا بله رو گفته ؟ نه .. نه .... ولی من ریحانه رو هم دوست دارم . زندگی مو دوست دارم .  یعنی من رزیتا رو به خاطر خودش دوست دارم یا به خاطر تنوع و سرگرمی و حال کردن ؟ اگه این جوره چرا ناراحتم ؟! شاید به این خاطره که دوست دارم اون متکی به من باشه . از بودن با من لذت ببره . فقط منو حس کنه . صدای زنگ در خونه منو لرزوند . رزیتا بود .. درو باز کردم .. با این که ده سال ازم کوچیک تر بود ولی از اون جایی که می دونست خیلی دوستش دارم و نازشو می کشم و می خرم خیلی مسلط با هام حرف می زد .
-چرا گوشیت خاموشه ؟
می ترسیدم ازش بپرسم .. انگشتشو سمت من گرفت و انگشترشو نشونم داد .
 -قشنگه نیما ؟
-تموم شد ؟ بله رو گفتی ؟ اینم مال دیشبه ؟ ..
 داشتم به این فکر می کردم که شب بله برون که انگشتر نمی زنن . رزیتا خودشو به آغوش من انداخت ..
-چرا گریه می کنی .. تو که دوست نداشتی به یکی دیگه بله بگی واسه چی گفتی .. که حالا هم خودت رو عذاب دادی و هم منو ...
این حرفای من اشکاشو زیاد تر کرد .. خودشو بیشتر بهم فشرد .. دستمو گرفت و به سمت اتاق خواب برد ..
-بس کن رزیتا .. دیگه هر چی بین ما بوده تموم شده ..
-چیه  به مردی که بعدا می خواسته بین من و تو قرار بگیره حسادت می کنی ولی انتظار داشتی و داری که من به خواهرم حسادت نکنم ؟ گریه های من به این دلیل نیست که من به خواستگارم جواب مثبت دادم . من بهش نه گفتم . آخه عاشق تو هستم . آخه دوستت دارم . شاید تا حالا عشق تو  نسبت به خوئمو یک هوس می دونستم . ولی حالا توی چشات درد رو دیدم . عشق و حسرت و حسادت رو حس کردم . حس کردم که تو هم دوستم  داری . وقتی که  دیشب نیومدی .. وقتی گوشی رو خاموش کردی . تو ممکنه خواهرمو تونسته باشی گول بزنی ولی من می دونم که این جوری دم غروب نمیگن بیا برو بازرسی و صبح بر گرد . حالا می دونم که چقدر دوستم داری . می خوام عروست شم ..یعنی سکس کامل کنیم .
 -نه رزیتا ..
 -این آرزومه ..  دیگه مثل قدیما نیست که جای نگرانی باشه . هر چیزی یه راهی داره . عاشقتم .. عاشقتم .. با تمام وجودم .. دوستت دارم . می خوامت  . لختم کن .. هر کاری می خوای باهام انجام بده . من تسلیم تو هستم ..  احساس آرامش می کردم . دلم می خواست که رزیتا هم زنم می شد . هیچوقت تا به این حد حس وابستگی به اونو نداشتم .  قبل از این که من لختش کنم اون لباساشو در آورده بود و اومده بود سراغ من .
 -نههههههه رزیتا . این گناهه ..
 رزیتا : گناه اینه که من از عشقم دور باشم و تو سهم منو به من ندی . من که نمی خوام به ریحانه چیزی بگم و آبرو تو ببرم . هیشکی هیچی نمی فهمه .. دوست داشتم گولم بزنه . فریبم بده .. چقدر خوشگل شده بود . ناز تر از همیشه . لبامو گذاشتم رو اون سینه هاش . و اون انگار خیلی عجله داشت . می خواست بهم دیکته کنه که باید دختریشو بگیرم . زبونم در مقابل دختری که ده سال ازم کوچیک تر بود بسته مونده بود . کیرمو گرفت و اونو به کسش مالوند . چقدر خوشم میومد . با این که این مسیری بود که بار ها و بار ها در رابطه با ریحانه طی کرده بودم ولی حالا واسم یه تازگی خاصی داشت . از این که حس می کردم خواهر زنم منو شایسته این دونسته که جای شوهری که نداره باشم انگاری یه دنیا رو بهم داده باشن .
 -رزیتا .. دوستت دارم . عاشقتم ..
 رزیتا : حس می کنم که برای اولین باریه که این حرفو با تمام وجودت بر زبون میاری ..
 -پشیمون نمیشی ؟
 رزیتا : هرگز .. هیچ عاشقی از عاشق شدن پشیمون نمیشه .
 چش تو چش و نگاه در نگاه کیرمو به سمت کسش حرکت دادم . فکر نمی کردم که این قدر راحت بتونم کارمو انجام بدم . 
-رزیتا عاشقتم . دیوونتم .  دوستت دارم .
 یه حسی بهم می گفت که این جوری رزیتا بیشتر و بهتر مال من میشه .  هنوز  یه سال نمی شد که با خواهرش از دواج کرده بودم . حس کردم که یک بار دیگه دارم از همون راهی میرم که برای رسیدن و حرکت در اون هیجان زیادی داشتم . کیرم وسط روی کسشو باز کرد و هر چند کمی سخت و به سختی ولی خیلی نرم وآروم آروم به سوی انتهای کس رفت . رزیتا چشاشو بسته بود و لباش باز بود . اما من اون لبا رو بستم .. آروم کیرمو در کسش حرکت می دادم .. وقتی کیرمو بیرون کشیدمش کاملا خونین بود .. رزیتا عشقشو بهم نشون داده بود ...
-آخ رزی رزی .. چرا این کارو کردی.. چرا ازم خواستی .. چرا  مسئولیت منو زیاد کردی ؟
 رزیتا اشک می ریخت ..
 -این اشک خوشحالی منه .. شایدم حسرت برای آینده ای که نمی دونم چی میشه . اما اینو می دونم که دیگه حسرت گذشته ها رو نمی خورم .
دوتایی مون تصمیم گرفتیم که به ریحانه چیزی نگیم . راستش من نمی دونستم گه واقعا چطور می تونم عاشق دو نفر باشم . ولی ریحانه و رزیتا  عاشق یه مرد بودند . رزیتا تونسته بود خودشو با این شرایط هماهنگ کنه .. چون اومده بود به حریم یکی دیگه . هر چند حسادت خودشو نشون می داد ولی در مورد همسرم ریحانه انگار وقتی نگاش می کردم باهاش حرف می زدم همیشه می خواستم از یه چیزی فرار کنم و اون فرار از عذاب وجدان بود . ای کاش ریحانه هم همه چی رو می دونست و با این شرایط کنارمیومد . اما با این حال سعی می کردم خودمو با دنیای رویایی خودم خوش کنم .. پایان ... نویسنده ... ایرانی