ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

کمک مادر زن

دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه . باورم نمی شد که در اتاق باز شه و زنم سیمین منو در حالتی ببینه که در حال سکس با دوست مطلقه اش رامش هستم .   سیمین و رامش از دوستان قدیم هم بودن .. رامش مدتی بود که از همسرش جدا شده و با پدر و مادرش زندگی می کرد .. آشنایی ما هم به همین سادگی ها نبود . اولش من زیاد به این که بخوام با هاش رابطه ای داشته باشم فکر نمی کردم . بیشتر اون بود که خودشو حریص نشون می داد و آخرشم منو به طرف خودش کشوند . ولی خودمم مقصر بودم . سیمین بار دار بود .. با این حال ازم تقاضای طلاق کرد . نمی دونستم چیکار کنم . بیشتر به این خاطر ناراحت بودم که اون حالا در مورد من چه فکری می کنه . یعنی دیگه مثل گذشته ها رو من حساب باز نمی کنه . اون روز سیمین رفت و من و رامشو  به حال خودمون گذاشت .. رامش با کمال پررویی می گفت به سکسمون ادامه بدیم . با این که کلی فحش از دوستش خورده بود . عین خیالش نبود . واسم از عشق و دوست داشتن می گفت ... من نمی خواستم از زنم جدا شم . اون می گفت عیبی نداره اگه از زنم جداشم پیشم می مونه .. با شکایت که نمی تونه کاری بکنه .. واگرم پولی نیاز داشته باشم در اختیارم می ذاره چون به اندازه کافی شوهر سابقشو سر کیسه کرده بود .. اون مثلا عاشق من شده بود ... ولی فکر من رفته  بود به یه جا های دیگه ای . به این که بقیه چه فکری  در مورد من می کنن .  نمی دونستم چیکار کنم . شرایط بحرانی شده بود . رامش خودشو دیوونه من نشون می داد .  اون حتی حاضر بود که من و سیمین با هم آشتی باشیم و یه سهمی از منو داشته باشه .. ولی حالا  در بد وضعیتی گیر کرده بودم .  زنم رفت خونه مادرش . البته پدرزنم دو سه ماه قبل مرده بود ..  سیمین هم تک دختر خونواده بود .  دو تا برادر زن داشتم که واسم خط و نشون کشیده بودند و  می ترسیدم برم سمتشون . مادر زنم سهیلا یه زنی بود پنجاه ساله تقریبا دوبرابر من سن داشت . تقریبا مثل دخترش خوشگل بود ولی زیادی تپل بود .. اخلاقش هم خیلی خوب بود و تا حدودی هم منطقی بود .. یه چند ساعتی رو سر کوچه شون کشیک ایستادم .. سیمین واسه کاری از خونه اومده بود بیرون هرچی التماس کردم راضی نشد که با هام حرف بزنه . می گفت حتی حاضره مهریه شو ببخشه ازم جدا شه .. وقتی دیدم که اون دور شد تصمیم گرفتم که با مادر زنم حرف بزنم . همون جوری که انتظار داشتم سهیلا درو به روم باز کرد . به دست و پاش افتادم ..
 -مامان اشتباه کردم . من زندگیمو دوست دارم .
-تو بسیار بیجا کردی که اشتباه کردی . من به دخترم بالاتر از گل نگفتم ..مگه اون چش بود .. تو خجالت نکشیدی 
-مامان من و اون یه بچه داریم یعنی اون بار داره . خواهش می کنم .
-وقتی داشتی این کارو می کردی حالیت نبود ؟
-مامان من تقصیری ندارم . اون زن یک شیطان بود .گریه کرد . زار زد . گفت شوهرم سرم بلا آورده . من تنهام . یکی رو ندارم بالا سرم باشه .. گفت که فقط واسه یه بار ..
 -ببینم امید خان تو مرضت چی بود . زنت تامینت نمی کرد ؟ الان میلیونها زن این جوری داریم . تو باید دلت واسه همه شون بسوزه ؟ اینا همه شون کلاه بردا و تیغی هستن .  
-نه مامان اتفاقا می خواست کمکم کنه ..
-چی .. چه غلطی کردی ؟!
فهمیدم سوتی دادم و ادامه ندادم .
 -تو خجالت نکشیدی ؟  اگه سیمین نمی فهمید و رامش یه آلودگی داشت و اونو به سیمین منتقل می کردی چی می شد ؟ یعنی تو اخلاقت طوریه که هر زنی که بی سر پرست و بی شوهر باشه باید با هاش رابطه داشته باشی ؟
بغلش کردم . سرمو گذاشتم رو سینه اش ..
-چیکار می کنی ..
 -مامان دوستت دارم . تو فقط می تونی کمکم کنی ..
اونو غرق بوسه اش کردم .
-مامان به خاطر دخترت .. به خاطر من ..
بی اختیار دستام رفت دور کمرش ..  بر شیطون لعنت . با این که باید استرس می داشتم  ولی کیرم رو بدن سهیلا شق کرده بود . دستم رفته بود رو دامنش ..  
-مامان کمکم کن ..
صداش در نمیومد .. ولی یواش یواش طوری شد که انگاری کلامش  از ته چاه داره در میاد .
-یعنی تو باید هر کی که این جوری مشکل داره رو بری کمکش ؟..منم یک زن تنهام . یعنی باید برم آشیونه یکی دیگه رو خراب کنم ؟
-سهیلا جون  تو اگه بخوای هر کاری کنی درسته . تو هم یه زن تنهایی ..
 -می خوای بگی کارت درست بوده ؟ ..
حس کردم بحث ما داره از محور اصلی خارج میشه .. بلوز یا همون نیمتنه اش طوری نرم بود که از سر شونه هاش سر خورد وسوتینش مشخص شد .  مادر زنم از اون زنای حشری بود که عادت داشت هر شب پیش شوهرش بخوابه و خیلی هم دندون رو جیگر گذاشته بود که این چند ماهی رو بدون مرد سپری کرده بود .
-نکن امید .. نکن ..
-مامان تو می تونی رو اون نفوذ داشته باشی ..
-نههههههه چیکار داری می کنی .. آههههههه من حتی نمی تونم روی خودم نفوذ داشته باشم .
منظورشو به خوبی فهمیده بودم .
 -نکن امید . نکن .. خواهش می کنم . برو شیطون نشو ..
-سهیلا جون  یه کاریش بکن . تو با اون زبونی که داری مو رو از ماست می کشی بیرون ..
لعنت بر شیطون . اصلا قصد نداشتم کارو به این جا بکشونم . اون خیلی وسوسه ام کرده بود ..
-مامان زنم کجاست .
 -اون ناهارو رفته خونه دایی اش .  که یه خورده روحیه اش عوض شه ..
سهیلا  می خواست خودشو از آغوشم رها کنه . ولی یه حسی بهم می گفت که دوست داره من برم سمتش ..  دستمو گذاشتم رو شکمش .. با این که جاش نبود از این حرفا بزنه گفت می دونم خیلی بزرگ شده .. باید برم ورزش .. اینو که گفت فهمیدم حواسش به اینه که پیش من خوشگل تر و فانتزی تر شه .. بلوزش که یه حالت نیمتنه نرم داشت سر خورد به صورت قدی تنشو طی کرد و افتاد پایین . با خودم گفتم حالا که آب از سر گذشت جه یک نی چه صد نی . اونم که یک زن تنهاست و چند ماهه رنگ کیر رو ندیده ..  شکمش نمی ذاشت خوب مانور بدم . ولی دستمو به زیپ دامنش رسوندم ..
-پررو نشو امید .. چیکار می کنی ..
-مامان این انصاف نیست که یه زن غریبه بیاد و ازم کمک بخواد ولی من به مادر زنم توجهی نداشته باشم . شمعی که بر خانه رواست بر مسجد حرامه ..
 زیپ دامنو کشیدم پایین . با این که از هیکلش زیاد خوشم نیومد و فقط کونش توپ و با کلاس و بیست و بر جسته بود ولی خودمو قانع کردم که با هاش حال کنم ..
-مامان تو چی هستی . هوس انگیز تر از دخترتی ..
-نههههههه من بیدارم ؟ باورم نمیشه کارم به این جا کشیده باشه .. نههههههه نهههههههه باورم نمیشه . خواهش می کنم . بس کن ..
ولی می دونستم که اون از شرم سرخ شده . وقتی شورت و سوتینشو در آوردم و منم لخت شدم تا چند دقیقه ای به هم نگاه می کردیم . یهو زد زیر گریه .. خودشو انداخت تو بغلم ..
-من خیلی تنهام امید .. احساس گناه می کنم ..
 خودشو می مالوند به کیرم و می گفت که من احساس گناه می کنم .خنده دار بود .
 -منم احساس گناه می کنم مامان . کمکم کن . بیا در گناه هم شریک شیم . ما الان یه هدف مشترک داریم و اون آرامش سیمین جونه ..
-پس آرامش من چی ؟
 -اونو که برات ردیف می کنم .
 حس کردم خوشبختی و رفاه و آرامش روی خوششو به من نشون داده ..  رفتیم رو همون تختی که مادر زنم سهیلا سهیلا تا چند ماه پیش رواون تخت زیر کیر پدر زنم می خوابید . کسش چه قالب درشتی داشت ! ولی باید با هاش کنار میومدم . تا می تونستم ازش تعریف کردم . می خواستم اون کسو لیس بزنم ولی گفتم فعلا بهتره بی خیالش شم تا یه سرویس باهاش بر نامه برم بعد .. اما اون تشنه کیرم بود . خودشو چسبوند بهم . مثل گرسنه هایی که چند روزه غذا بهشون نرسیده  دهنشو انداخت رو کیرم ..
 -وای مامان این ساندویچ نیستا ..
-هر چی هست باید منو سیر کنه .. منو سیر کنه ..
 کاری کرد که همون دقیقه اول آبمو آورد .. و اونم که ریزش منی توی دهنشو حس می کرد سرعت میک زدنو زیاد ترش می کرد .. غصه ام شده بود که یعنی میشه این کیرو دوباره شقش کرد ؟ اون جوری که بهش حال بده .. خوشبختانه استاد بود . به ساک زدن ادامه داد .. و یه خورده هم حواسمو بردم به این که همه چی درست میشه من و سیمین زنم که عاشقش بودم بر می گردیم سر خونه و زندگیمون ... کیر که شق شد این بار یه ضرب کردمش توی کس مادر زن خوشگل ولی چاقالوم . کیر بیست سانتی تا ته رفت توی کس بازم جا داشت .. با قدرت و توانی فوق العاده مادر زن مهربونمو می گاییدم . دستاشو دور کمرم قفل کرده لباشو به لبام چسبونده بود .. آخ که دیگه داشتم خفه می شدم .. جوووووووون چه حالی می کردم و چه حالی می دادم ! با این که نفسم نمیومد می دونستم که دیگه همه چی حله ... یه خورده ازش فاصله گرفتم دستامو گذاشتم رو سینه هاش .. اون دیگه داشت از حال می رفت .. با کف دستش به سینه هام فشار می آورد که ولش کنم . .. راستش ترسیدم که قلبش وایسه .. کیرمو که کشیدم بیرون آب کسش عین فواره همچین رو صورتم پاشیده شد که  چند قطره اش رفت توی چشام ..
-باز می خوام .. باز می خوام .. کیر می خوام .. امید کیر می خوام ..
دو بار دیگه آبشو آوردم ولی ترسیدم توی کسش آب بریزم . ترسیدم یه وقتی بار دار شه و برادر زن یا خواهر زنم بشه بچه خودم .. حالا نوبت کونش بود . چه کونی هم داشت ! نفطه قوتش .. اول یه قلق گیری کرده و انگشت وسطی شستمو تا ته فرو کردم توی کونش .. یه آخ کوچولو هم نگفت .. و حالا نوبت کیر بود .. سعی کردم زیاد فرو نکنم ..دو تا کپلاشو گرفته بودم توی دستم  و کیرمو میون دو تا قاچ گنده اش حبس کرده بودم .  بعد از از دواج این سومین کونی بود که می کردم و از اون دو تا کون دیگه با حال تر بود . بعد از سیمین و رامش ..یعنی زنم و دوستش .. کون مادر زن سومین کونی بود که می کردم و از همه این کونا هم با حال تر بود .. کیرمو توی کون سهیلا می گردوندم و کیف می کردم و اونم چیزی نمی گفت .. فقط می دونستم داره خیلی حال می کنه ..
-عزیزم .. سهیلا جون چرا چشات قرمزه ..
-یاد آقا جلال افتادم .. پدر زن با حالت ..
 -روحش شاد باشه . الان خوشحاله که تو داری حال می کنی . دیگه پیش وجدانش عذاب نمی کشه که بی موقع تنهات گذاشته . ..
 شانس آوردم که به خاطر این کس شر گویی توبیخ نشدم .. ولی خدا پدر این پدر زنمو بیامرزه .. چون از بس کون زنشو گاییده بود که حالا که به من رسیده بود راحت می تونست کیر رو قبول کنه .. دیگه نتونستم آبمو نگه داشته باشم و با چند تلمبه زنی دیگه کون مادر زنمو پرش کردم .. بعدش ماچ و بوسه ها و قربون صدقه رفتن هاش شروع شد .. .
-مامان خاطرم جمع باشه ؟
 -یه چند دقیقه صبر کن ..
دیدم همراهم راه افتاد .
-چی شده مامان ..
-خب تا یکی دو ساعت دیگه سیمین بر می گرده خونه . من می خوام بیام خونه شما و اون جا هم با هم حرفامونو بزنیم ..
  داشتم با خودم فکر می کردم دیگه چه حرفی می تونم با هاش بزنم . دوزاریم افتاد .. اون کس و کونش هنوز می خارید .. یک سرویس هم اونو توی خونه مون کردم تا دیگه پشتیبان من شه ..
  حالا همه چی حل شده .. من و سیمین آشتی کردیم . ولی در دومورد هم دارم ثواب می کنم و دو تا زن رو از ار تکاب به گناه و کشیده شدن به سمت فساد های عمومی نجات میدم . یکی مادر زن خوش گوشتمه که این روزا میره ورزشی که با حفظ گندگی باسن, چربی های  شکمشو آب کنه و یکی هم رامش دوست سیمین ..مگه ولش کردم ؟ اونم از اون شیطونا ست .. یه آپارتمان جدا واسه خودش خرید .. کمک مالی هم بهم می کنه .. چون من به دروغ به زنم سیمین گفتم که هفته ای سه تا بعد از ظهر میرم یه شرکتی کارای حسابداریشو می رسم .. بالاخره باید یه در آمدی داشته باشه دیگه .. به این میگن دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز . من هر سه تا زنو دوست دارم .. عاشقشونم .. . حالا رامش داره بهم میگه امید جان یه کاری می کردی که حداقل به جای یکی از این بعد از ظهر ها حکم یه اضافه کاری شبانه روهم واسه خودت می زدی بد نبود ..
-می تونم یه کاریش بکنم .. باید اعتماد سیمینو جلب کنم وبعد سرشو شیره بمالم .
داشتم با خودم فکر می کردم که  میگن زن شیطونه .. ولی اگه مرد بخواد دست هر چی شیطونو از پشت می بنده ... پایان .. نویسنده ... ایرانی