ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 158

نیما خیلی سختش بود که  در خصوص ناصر و جریانات اخیر سر صحبتو با نلی باز کنه  و نلی هم می دونست چی به چیه خیلی  هیجان زده بود . با توجه به این که نوشین در این مورد با اون حرف زده بود به خوبی خودشو آماده کرده بود که چه عکس العملی رو در این مورد نشون بده . اون حالا خیلی بیشتر و بهتر افکار نیما رو می خوند تا این که نیما بخواد بفهمه که در فکر و قلب اون چی می گذره . همین سبب می شد که خیلی راحت تر ترفند هاشو در راه رسیدن به  عشقش به کار بگیره . برای نلی مهم نبود که با یه مردی باشه که دیگه قدرت راه رفتن نداره .
 نیما : می خواستم در مورد یه مسئله ای با هات حرف بزنم .
 صداش می لرزید . نمی دونست از کجا شروع کنه . چه جوری ادامه اش بده و تموم کنه .  چه نتیجه ای بگیره . چه پیشنهادی بده ؟ حس می کرد خیلی عذاب می کشه . در تمام وجودش احساس درد می کرد . حس  می کرد بین اون و نلی فاصله ها افتاده . شایدم فاصله ها بوده و اون این فاصله رو ندیده . شاید از اون جایی که نوشین به عشق و پیشنهاد از دواجش جواب رد داده بود می خواست زود تر همسری پیدا کنه که سبب تسکین اون شه و به نوعی هم زمینه ای باشه واسه این که دختر دایی شو بیشتر ببینه . اما اون آدمی نبود که بخواد نظر خاصی راجع  به نوشین بعد از از دواج داشته باشه .. نیما : پسردایی ات چه طوره ؟
 نلی : هیچی همون جوریه . تازگی ها خیلی لجباز شده .
نیما : براش یه پرستار تمام وقت بگیرن ..
نلی : اون بیشتر مشکل روحی داره . پرستار می خواد چیکار کنه . اون جوری بیشتر افسرده میشه .
 نیما : تو هم که تا اون جایی که بتونی کمکش می کنی .
 نلی : چیکار کنم می بینم دایی و زندایی ام دست تنهان و از نظر روحی نیاز به کمک دارن .
نیما : خود ناصر چی ..
 نلی : اونم آره خب .
نیما : خیلی دلت براش می سوزه نه ؟
نلی : معلومه عزیزم . فامیلمه .. من و اون با هم دوست بودیم دو تا دوست خوب ..
نیما : فقط دو تا دوست ؟
 نلی کاملا حس گرفته بود تا نقششو به بهترین نحو ممکن بازی کنه ..
نلی : منظورت چیه ؟ خب مغلومه دو تا دوست . اگه تو رو نمی شناختمت فکر می کردم که از این حرفت می خوای یه تعبیر خاصی داشته باشی . در هر حال من الان همسر تو هستم . از من انتظار داری که نسبت به تو و زندگیم چه رفتاری داشته باشم . نیما : حالا چرا این قدر حساسیت نشون میدی . انگاری دوست نداری در مورد ناصر حرف بزنی .
نلی : چی می خوای بگی نیما .. حرف دلت رو بزن . من از دو پهلو حرف زدن خوشم نمیاد . من به تو و صداقت تو افتخار می کنم . برای من قابل احترامی .
 نیما : فقط همین ؟ همینه که سبب شده  تو به زندگی در خونه من ادامه بدی  ؟ با من بسازی ؟
 نلی حس کرد  که برای دقیقه ای رو باید سکوت کنه .. بذاره نیما غرق در تردید  باشه . کوچکترین شل گرفتن و محبت زیاد ممکنه تردید ها رو در نیما به سمتی از بین ببره که به ضرر اون باشه . و حالا وقتش بود که نلی ادامه بده . تا نیما از بیان چیزی که می دونه منصرف نشه .
 نلی : عزیزم تو وقتی که ازم انتظار داری حقیقتو بگم پس خودت هم بیانش کن . بگو چه عاملی باعث شده که رفتار امشبو داشته باشی .
نیما : اگه من حقیقتو بگم قول میدی جواب درستی بدی ؟
 نلی : من کی بهت دروغ گفتم که این دومیش باشه .
 نیما دو دل بود . یعنی با این کارش داره آتش زیر خاکستر رو روشن می کنه ؟ نلی رو به یاد گذشته ها میندازه . در تلاطم بود . با خود در گیر بود .
 نیما : تو و ناصر قبل از ازدواج همدیگه رو دوست داشتین ؟ عاشق هم بودین ؟
نلی : چرا این سوالو می کنی ؟ هر کسی یه گذشته ای داره . شاید گذشته آدما نقطه کور زندگیشون باشه .. نقطه کور حتما نمی تونه نقطه عذاب باشه ولی بالاخره یک جاییه که ضعف آدما رو نشون میده . مانع اون میشه تا به خواسته هاش برسه . اون زمان نیمایی نبود ..چه جوری بگم نیما ! من و اون همو دوست داشتیم . اما حالا من همسر توام . و تو مرد محبوب منی ..
 نیما : ولی عشقت نیستم .
نلی : ببین نیما همیشه در ازدواجهای بدون آشنایی قبلی اول از دواج عشق وجود نداره.. ..
نیما : اینو قبول دارم . ولی میگن آدما در رابطه با جنس مخالفشون شاید چند بار عاشق شن اما  عشق واقعی اونا که تا آخر عمر فراموشش نمی کنن فقط یه نفره . نلی راستشو بهم بگو ناصر همونی بوده که ...آیا هنوزم دوستش داری ؟
 نلی این بار دیگه خیلی راحت تر از لحظاتی پیش حس گرفته بود . چون با تمام وجودش  می دونست و احساس می کرد که ناصر رو دوست داره .
 نلی : نیما چرا این سوالارو می کنی ؟ چرا خودت رو عذاب میدی ؟ من شوهرمو ,تورو دوست دارم ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی