ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه داره زندایی 2

چشامو بسته بودم . خوشم میومد . لذت می بردم ولی خیلی ناراحت و متاثر بودم . چطور می تونستم تو روی دایی محمودم نگاه کنم . با این که چند سالی از از دواج دایی و شیفته می گذشت و اونم دو بار زایمان طبیعی داشت ولی حس می کردم که کسش خیلی تنگه .
 -آخخخخخخ بی احساس یه چیزی بگو .. بگو دیگه ..
 ولی من به جای این که حرفی بزنم ریزش سر بالایی منی خودمو حس می کردم که داره می خوره به سقف کس شیفته .. ولی اون ول کنم نبود .. تمام بدنمو غرق بوسه و گاز های تند و آرومش کرده بود ..
 شیفته : کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من ..
خودشو به شدت رو من حرکت می داد ..  و یه لحظه  ازم جدا شد و در حالی که جیغ می کشید و دو دستی به کسش می زد آب کسش با یه فشار خارج شد و بعد  کنارم دراز کشید .. سرشو گذاشت رو سینه ام . حتی از نوازش کردنش شرم داشتم . باورم نمی شد  . اون خودش اومده بود رو من .
-به هم می رسیم کامران . آدم این قدر بی احساس نمیشه .
با این که خوشم اومده بود و یه سبکی خاصی در کیر و کمرم احساس می کردم ولی دیگه نمی تونستم تو روی دایی ام نگاه کنم . تا یه مدتی این مسئله رو من اثر شدیدی گذاشته بود .. حتی وقتی که در رشته پزشکی یکی از دانشگاههای تهران قبول شدم ترجیح دادم برم خوابگاه و نرم خونه دایی . در حالی که دایی محمود صد بار بهم پیغوم داده بود که برم اون جا و زندایی هزار بار ازم خواسته بود . خونواده هم تعجب می کردن که چرا من قبول نکردم برم اون جا . آخه اونا یه خونه ویلایی خیلی شیک داشتند و یه اتاقی هم مجزا از ساختمون اصلی و کنار همون داشتند که می شد راحت درش زندگی کرد و کاری هم به کار اونا نداشت . ولی من نمی خواستم که یک بار دیگه بین من و شیفته اتفاقی بیفته . احساس گناه می کردم . نمی دونم چرا نتونستم در برابر خواسته اون مقاومت بکنم . اون خیلی چرب زبون بود . طوری هم حرف می زد که انگاری نمی شد بهش نه گفت . یه حالت جادو گرانه داشت . یه مدتو در خوابگاه بودم ولی حس کردم که نمی تونم درس بخونم .  من همیشه به تنها یی درس خوندن عادت داشتم .. بالاخره مجبور شدم قبول کنم برم خونه دایی ام . اونم پس از این که زندایی شیفته خاطرمو جمع کرد که یه اتاق مستقل بهم میده با همه امکانات و کاری هم به کار هم نداریم در ضمن شیلا و شیوا هم مزاحم درسام نمیشن .. البته اون اتاق پایین تر از قسمت اصلی ساختمون بود ولی خیلی بزرگ و شیک بود .. وای این زندایی اون جا رو چی ساخته بود ..  قبل از این که بیام باهاش صحبت کرده گفتم اون چیزی که بین ما اتفاق افتاد یه حادثه گذرا بود و دیگه تکرار نمیشه .. اونم گفت که می دونه اشتباه کرده و یک هوس بود .. ولی با چشاش و صورتش داشت می خندید . لهجه اش طوری بود که داشت بهم می گفت آره جون خودت . شیطان توی کس و کون زن لونه کرده و از همون جا گولت می زنه . سعی می کردم ازش دور باشم . بیشتر واسه خواب  بیام خونه یا زمانی که دایی باشه . یه روز که دسته جمعی دور هم بودیم دایی محمود گفت حالا کامی این جا هست من دیگه خاطرم جمعه .غصه ام شده بود .. ولی دیگه باید درو از داخل قفل می کردم .. درسام سنگین شده بود و وقت دختر بازی هم نداشتم . ترجیح می دادم جق بزنم و به دنبال شیفته نباشم و راستش این اخم و تخم هایی هم که کرده بودم روش اثر گذاشته بود ولی می دونستم که منتظر فرصته تا کارشو انجام بده . خلاصه دایی جان یه دو هفته ای رفت ماموریت و اتفاقا به ماموریت شیراز هم رفت ,  شهر خودم . خوب بود واسش هم فال بود و هم تماشا .. اون شب دیدم خوابم نمی گیره . بد جوری هوس  سکس به سرم زده بود . دیگه مجبور شدم لپ تابمو روشن کنم و برم سراغ یکی از فیلمهای سکسی . راستش می خواستم یه دختر هم بیارم خونه از زندایی می ترسیدم .. خودمو کاملا لخت کردم و کیرمو آغشته به روغن زیتون کرده شروع کردم به بازی کردن با اون .  دیگه از حال رفته بودم . عجب فیلمی بود . خودمو به جای مرداون  فیلم گذاشته که دارم فرو می کنم توی کس اون زن . حیفم میومد که زود آبمو بیارم . دوست داشتم بیشتر مزه ام کنه . کاش یکی از دوست دخترام این جا بود . دلم می خواست داغی کیرم به حداکثر برسه و بعد آبمو خالی کنم . یه لحظه فکر کردم دارم خواب می بینم . حس کردم تصویر یه زن لخت افتاده رو آینه تمام قد سیاری که به دیوار تماس داره ... ترس برم داشت ..
 -نترس من این جام .. من .. شیفته تو ... زندایی ات ..
اونم مثل من کاملا لخت بود . نمی دونستم از کجا پیداش شده . حدس زدم که قبل از این که من بیام اون جا بوده  ویه جایی پنهون شده .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی