ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 99

از در خونه رفتم بیرون در واقع  رفتم به سمت خونه  خودم که در همین ساختمون بود .. همه چی رو تیره و تار می دیدم . به صدای ستاره توجهی نداشتم . حالم خیلی بد بود .. داشتم داغون می شدم . نه به خاطر حرفای ستاره .. دیگه هیچی واسم مهم نبود . بازم به یاد روزای خوبم با فروزان افتاده بودم . چرا فکر می کردم که من و اون خوشبختیم . مگه این عشق ثمره ای جز گناه می تونست داشته باشه ؟ چرا من نتونستم این شرایطو درک کنم ؟ چرا توقع من از عشق بالا بود ؟ چرا فکر می کردم من و اون می تونیم برای همیشه در کنار هم بمونیم ؟ چرا من از اون واسه خودم یه بت ساخته بودم ؟ چرا من قبول کرده بودم که کارای خیر سپهرو ادامه بدم که امروز برای خود کشی معذوریت داشته باشم .؟ حالم از این زندگی به هم می خورد . چه انگیزه ای می تونستم داشتم باشم ؟ برای هیچ بودن برای پوچ بودن باید زندگی می کردم . پس چرا راستی راستی پوچ نباشم . من کار بدی کرده بودم . خیلی زشت بود . من فروزانو یه سکه پولش کرده بودم .  نمی خواستم این کارو بکنم ولی حالا که فکرشو می کنم با شخصیتش بازی کرده بودم . ولی راه دیگه ای نداشتم . من همه چی رو واسه خودم می خواستم .  هر زنی رو که اراده کرده بودم به دست آورده بودم  ولی فروزان دیگه آخریش بود .. چرا چشام  همه جا رو تار می بینه ؟! چرا حالت تهوع بهم دست داده  ؟! خودمو به زحمت به خونه ام رسوندم .. آخه ما دو واحد در یه ساختمون بودیم . منتها واحد من جمع و جور تر و کوچیک تر بود .. خودمو انداختم زیر تخت .  نمی دونم چرا در اون لحظات نمی تونستم برم رو تخت دراز بکشم .  چهره فروزانو می دیدم که مثل دراکولا دندوناشو نشونم میده . داره بهم میگه من خونتو می خورم . تا قطره آخرشو .. می دیدم داره بهم میگه که روز مرگت نزدیکه . تو به همین زودی می میری . تقاص کارایی رو که کردی پس میدی .. می خواستم بهش بگم فروزان پس من چی ؟من تا کی باید تقاص کار زشتی رو که کردم پس بدم . من دارم عذاب می کشم .. چقدر احساس تنهایی می کردم ! حتی خدا هم پیش من نبود .  یه حسی بهم می گفت که اونم تنهام گذاشته و دیگه بهم فکر نمی کنه .. دیگه داغون بودم . خونریزی بند اومده بود . کمی بهتر شده بودم . دست و رومو شستم .. یواش یواش از خونه اومدم بیرون . دوست داشتم قدم می زدم . جای دیگه ای رو نداشتم که برم ..  در همین موقع از خونه بغلی  صدای جیغ و شیون هایی رو می شنیدم که حس کردم یکی مرده .. در خونه باز بود .. یه زنی اومده بود بیرون  و موهای سرشو می کشید ..ازم کمک خواست  سراسیمه رفتم بالا یه دختر و پسری نوجوون هم که ظاهرا بچه هاش بودن بالا سرش بودن .. دختر به شدت و پسر به آرومی  گریه می کرد .. رفتم بالا سر طرف ..
-چی شده  ؟
دختر : یهو افتاد .. بابا بابایی بابا جونم ...
 نمی دونستم چیکار کنم . می ترسیدم  به جسد دست بزنم و بعدا بگن تو بابامو کشتی .. با این حال به بدنش دست زدم . هنوز گرم بود .
 -چرا این جوری می کنین . زنگ بزنین یه آمبولانس بیاد .
 اصلا نمی شد فهمید که نفس می کشه یا نه ..
اشکای منو هم در آورده بودن . یعنی مردن این قدر راحته ؟ کاش منم این جوری بمیرم . ! ولی اگه نمرده باشه چی ؟ .. اگه هنوز بشه نجاتش داد ؟... دستمو گذاشتم رو قفسه سینه اش به آرومی و چند بار به طرف پایین یه فشار سبکی بهش آوردم . نمی دونستم چشه ولی  با چند بار تنفس مصنوعی یه امید اندکی داشتم به این که شاید نفسی بکشه .. ولی فایده ای نداشت ..
 دختر : بابام دیگه بیدار نمیشه .. اون مرده .. نههههههه منم می خوام بمیرم ..
 -پسر برو زنگ بزن یه آمبولانس بیاد .  هر غش کردنی که به معنای مردن نیست .. پسر ه رفت که یه زنگی بزنه .. در همین لحظه دختر که رو جسد خم شده بود دید که باباش داره نفس می کشه .. حالا جیغ کشیدن از یه مدل دیگه شروع شده بود .. شاید طرف بیهوش شده بود و منم اگه نمی رسیدم اون نمی مرد ولی شده بودم فرشته نجات اون خونواده .. سه تایی شون به دست و پای من افتاده بودن . دعام می کردن . می گفتن هرچی که از خدا می خوای بهت بده .. منم با گریه های اونا گریه می کردم . به خاطر خودم . به خاطر عشق از دست رفته ام . به خاطر فروزان .. با خودم در قلبم زمزمه کردم خدایا تو دیگه چی می تونی بهم بدی ؟ تو که همه چی مو ازم گرفتی .. فروزان  حالا در خونه مرد دیگه ایه .. یه بار فریب خورده و من اونو تصاحبش کردم .. دیگه تو که نمی تونی اونو بهم بدیش .. می تونی ؟ این دل شکسته ها میگن ازت می خوان که منو به خواسته هام برسونی .. خدایا من دیگه نمی تونم زنده باشم و زندگی کنم ..من نمی تونم این شرایطو تحمل کنم . من نمی خوام ماه و خورشید و ستاره رو ببینم وقتی که در هفت آسمون حتی یک ستاره هم ندارم . من نمی تونم به فرداها نگاه کنم وقتی که امروزی ندارم . خدایا تو بهم بدهکار نیستی ولی نمی دونم چرا منو زنده نگه داشتی .. شاید می خوای زجر کشم کنی . خدایا من ازت مرگ می خوام . یه مرگ زود رس . خدایا اگه دعای این  این خونواده رو استجابت می کنی پس هر چه زود تر منو بکش و از این کابوس نجاتم بده ..منو از این زندگی خلاصم کن . من نمی خوام زنده بمونم ..من می خوام بمیرم ... و به این فکر می کردم که آیا خدا بهم رحم می کنه که جونمو زود تر بگیره یا نه ؟ .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی