ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 91

شهرزاد : داداش گوشی رو بردار . شاید یکی کار واجبی با هات داشته باشه .  طرفو این قدر پشت خط منتظر نذار ..
مجبور شدم جواب بدم .
- بفر مایید .. سلام خوبی ؟ چه عجب !
فیروزه تعجب می کرد که من دارم این جور باهاش حرف می زنم . چون اصلا حال و حوصله هم صحبت شدن با اونو نداشتم . قدم زنان و خندان که انگاری دارم با یه پسری حرف می زنم رفتم به حیاط خونه . صدامو آوردم پایین تر .
 -کی بهت گفته برام زنگ بزنی . من و تو که کاری با هم نداریم . تموم شد رفت . مثل این که تنت می خاره ها ..
فیروزه : نه تنم نمی خاره . فقط می خواستم صدای تو رو بشنوم . بهت بگم با همه بدیهایی که در حق من کردی بازم یه جورایی دوستت دارم و امید وارم که منو محکوم نکنی .
- معلوم هست چی داری میگی ؟ من بهت فکر  نمی کنم . اصلا دوستت نداشتم . همون وقتی که باهات بودم با خیلی های دیگه بودم . وقتی هم که تو رفتی تعداد دوست دخترامو دو برابر کردم . حالیت شد ؟
-من حالیم بود شهروز . واسه همین بود که از پیشت رفتم تا تو راحت باشی . ولی می دونم تو دوستم داشتی . این طور نبود که دوستم نداشته باشی .
 -تو دیوونه ای فیروزه . یه روز میای و میگی دیگه نمی خوای اسممو بشنوی . یه روز محترمانه میای و به من میگی که داری میری . یه روز میگی که عاشقمی ولی نمیگی که اشتباه کردی . من نمی خواستم از دستت بدم . چرا  بهم زنگ زدی و این جور داغ دلمو تازه کردی . نگاه کن .. من هنوز از دواج نکردم . گاه که از در خونه میام بیرون حس می کنم که یکی میاد جلو پام ترمز می زنه و باهم سوار میشیم . یکی که از تمام فیروزه های دنیا واسم فیروزه تر وخواستنی تر بود . یکی که هیچوقت فراموشش نمی کنم . ..
 دختره دیوونه پاک اعصاب منو ریخته بود به هم . اصلا چه معنی داشت .. هدفش چی بود . یه کار بی خود . هیچ تقاضایی هم از من نداشت . دیگه حال و حوصله بر گشتن به جمع خونواده رو نداشتم . خیلی تند با هاش بر خورد کرده بودم . از خونه خارج شدم . اصلا این دور و بر موندن برای من خطر ناک بود . قاطی کرده بودم .  اگه در اون لحظه بهم می گفتن که اسم سه تا از دخترا و زنایی رو که تا حالا با ها شون بودی بگو  نمی تونستم بگم . فقط تنها اسمی که به خاطرم میومد ملوک بود . چرا من بایداین جوری شده باشم . دستام می لرزید .  بر خورد بدی با فیروزه داشتم . آخه من باید چی بهش می گفتم . نمی دونستم دوای درد من چیه .. .
 وای پسر سه تا دختر از اون تیکه های ناب اومده بودن به محله مون . ظاهرا یکی از خونه های ویلایی محله رو در بست اجاره کرده بودند . به نظر میومد سه تا دانشجو بوده باشن . مدتها بود که صاحب اون خونه می خواست خونه شو بفروشه چون می خواست بره خارج . انگاری منصرف شده اونو اجاره داده بود .این طور شنیده بودم  اونم به کی ؟ سه تا دختر .. و اونم کجا ؟ .. در همسایگی ما . عجب تیکه هایی ! چه تن و بدنی ! چه سینه های سفتی !  انگاری داشتن توی حیاط خونه شون قدم می زدن . من که دیگه پاک یادم رفت چه جر و بحثی با فیروزه داشتم . سریع   بر گشتم  به خونه و یکی از کتابهای دانشگاهی مو گرفته به بهونه تحقیق رفتم بیرون .. . چه جوری  و با چه بهونه ای می تونستم با اونا دوست شم نمی دونستم .  می خواستم کلاس بذارم که مثلا من دانشجوی رشته پزشکی هستم . یه مقداری اونا رو ور انداز کردم ببینم جریان چیه . جالب این جا بود که یکی از دخترا رانندگی وانتی رو به عهده داشت که با اون وسایلشونو آورده بودند . احتمالا این اولین باربار آوردنشون نبود .. رفتم جلو ..
 -خانوما خسته نباشید .. کمک می خواین در خد متیم ..
 یکی شون که تپل تر و ظاهرا رک گو  تر از بقیه بود گفت
-بجا نمیاریم ..
 منم بی خیال ادامه داده گفتم  تقریبا همسایه روبرویی ام  . شما دانشجو هستید ؟
 -فرمایش ..
 -هیچی ..خوشم میاد می بینم جوانان این مملکت مخصوصا دخترای خود ساخته مستقل از خونواده زحمت می کشن و درس می خونن .
معلوم نبود چه مرضی داشتم که آدم بشو نبودم . آخه یه بنده خدایی نبود بهم بگه تو که می خواستی و می خوای و باید که از تعداد دوست دخترا و زنات کم کنی این کارا دیگه چیه .. دیگه دیدم طرز صحبتشون کمی عجیبه سرموم انداختم پایین و بدون خداحافظی می خواستم برم که دیدم همون زور مند تره صدام زد .. انگار داره با نوکر پدرش حرف می زنه
-هی . آق پسر . حالا که اومدی با سه تا خانوم نجیب خود ساخته کمک کنی می تونی کمک کنی اون قالی رو تا اتاق برسونی . هر چی به این مادرمون گفتیم بابا فرش دستی دیگه عهد بوقی شده  ,  سنگینه ,  حمل و نقلش مشکله به گوش نرفت که نرفت . ... ادامه دارد... نویسنده ... ایرانی