ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 157

سحر همین جور با تعجب نگام می کرد . انگاری هنوز شک داشت که من واسه این پسره زنگ زدم . ..
-تو چیکار کردی ؟ تو الان با کی تماس گرفتی ؟ من درست شنیدم یا اشتباه به گوشم خورده ؟
-چیه دختر عمه ..ما رو دست کم گرفتی ؟ فکر کردی ما از هیچی خبر نداریم ؟
سحر : یعنی اون قبلا با تو تماس گرفته از تو دعوت کرده که به عنوان دوست دخترش  همراش باشی و تو واسش ناز می کردی ؟
-ناز چیه . من اصلا نمی خواستم برم . حالا که تو اومدی و گفتی مونا هم هست و ازت تحقیقات کردم می خوام بیام .
سحر : راستشو بگو آتنا .. تو بعد از از دواج هم  با خیلی ها بودی ؟
 -سحر جون تو در مورد من چی فکر کردی . تو که می دونی من اگه قبل از ازدواج دوست پسر زیاد داشتم به خاطر این بود که عاشق کون دادن بودم . دیدی که هم حالمو می کردم هم تا لحظه آخر و روز ازدواج دختر بودم ..
بی اختیار یه لبخندی زدم که دوزاریش افتاد ..
-حالا دختر دایی یکی دومورد رو که گرفتی ..
 -حالا چرا این قدر گیر میدی ..
سحر : ولی می دونم که هر کی میاد به مهمونی یعنی دختراشو میگم دلشون می خواد که سیاوش با اونا جور شه ..
- ببینم این جوری که تو داری میگی اینایی که می خوان بیان به این مراسم  یعنی دختراش همه از خط خارجن . دیگه سیاوش خان اونا رو می خواد چیکار کنه .
سحر : یه پسر از فرنگ بر گشته دیگه این چیزا واسش ملاک نیست . حالا خارج هر بدی داشته باشه یه خوبیش اینه که  مردای اون جا فکرشون باز تره . اگه یه کیری از مرزکس  دوست دخترشون .. عشقشون رد شده باشه دیگه نمیگن که مثلا دست دوم شده و ما نگیریمش و از این حرفا . اونا براشون از زمانی مهمه و بهش توجه می کنن که با عشقشون با اون کسی که دوست دارن از دواج کنن .
 -شاید همین طور باشه که تو میگی ولی همیشه هم صدق نمی کنه . با این حال حواستون باشه که واسه من در این مجلس مایه نیایین ..
سحر : آتنا تو شوهر داری . دیگه که نمی خوای با سیاوش ازدواج کنی ..
-ببینم اگه این سیا خان شوهرت شد بهم اجازه میدی که باهاش باشم ؟
  سحر یه لبخندی زد و به شوخی گفت ببینم سنگ خودت رو به سینه می زنی ؟ من که حرفی ندارم . ولی تو خودت حاضری که شوهرت پژمان با من باشه ؟
 راستش دوست نداشتم پژمان رو با کس دیگه ای ببینم . با این که بار ها و بار ها بهش خیانت کرده و از این کار خودم لذت برده بودم  اما این توقع رو نداشتم که شوهرم از زن دیگه ای لذت ببره . هر چند می دونستم اون اهل این حرفا نیست .. یکی دوبار هم با این که پیش خودم گفتم اشکالی نداره و پژمان هم اگه یه وقتی رفت و خواست با زنای دیگه حال کنه بهش گیر ندم ولی خوب که فکر کردم دیدم که  از حسادت دارم می سوزم .. ولی در این لحظات واسه این که پیش سحر کم نیارم و یه جوابی هم داده باشم گفتم خب سحر جون اگه خود پژمان راضی باشه من که حرفی ندارم . ولی اون اهل این چیزا نیست ..
 سحر : مردا اگه آب مناسب ببینن شناگر خوبی میشن ..
-شنا کردن توان هم می خواد .
سحر : کاش یه شوهر مث پژمان نصیبم شه که کاری به کارم نداشته باشه .
-این که بخوای اعتماد شوهرت رو جلب کنی اینم خودش نوعی هنر می خواد .. خلاصه رسیدیم به پنجشنبه ای که باید می رفتیم به مهمونی . طبق معمول با یه مغلطه کاری پژمانو قانعش کردم و اونم که سحر و مونا  رو دید دیگه چیزی نگفت . به دوست پسراشون گفتیم که جدا بیان . خوشبختانه خونه آقای سعادتی یه تالار و پذیرایی بزرگ داشت که می شد به نوعی اون فضا رو بست که  اگه آهنگی هم نواخته میشه سر و صدا تقریبا به بیرون درز نکنه . منم یه لباس زیر مانتویی ساده ولی شیک و تو دل برو تنم کردم که جلب توجه کنم ..  رو همون نقطه حساس مردان زوم کنم .. یه بلوز کوتاه جیگری سینه نیمه باز با یه جین استرچ آبی کمی پایین تر از زانو .. خیلی راحت و بی شیله پیله .. اما به تیپم خیلی رسیده بودم . از اون آرایش هایی که صورتمو سفید تر نشون می داد . شکمم که تقریبا یه حالت فانتزی داشت ولی بر جستگی باسن حسابی توی دید بود . نقطه حساس و ضعف آقایون .. که می دو نستم وقتی چششون به اون بیفته دیگه بقیه خوشگلا و خوشگلی ها رو تحت الشعاع خودش قرار میده  . برای من خیلی بهتر بود شلوار بپوشم تا دامن پام کنم . ولی مانتوی شیکی انتخاب کرده که اونم به رنگ بلوزم بود .. قرمز آلبالویی روشن و خیلی شیک .. فکر کنم تک بود .. خیلی خوشگل شده بودم .. البته دوست پسرای سحر و مونا   دم در خونه منتظرمون بودن .. اونا هم پسرای خوش سر و وضعی بوده و خیلی شیک کرده بودن . هر دو شون هم نشون می داد از اون چش چرونای سکسی باشن . ولی من فعلا حواسم به این بود که کسی سیاوش منو تور نکنه . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی