ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 94

افسانه : بچه ها من امشب می خوام یه چند ساعتی زحمت آقا شهروز رو زیاد کنم و اونم می خواد یه متنی رو واسم ترجمه کنه .
ریحانه : تو هم حوصله داری ها .  برو بگیر استراحتتو بکن فردا کلی کار داریم .
افسانه : می دونی پیمانه جون . ریحانه خودش نشسته درساشو خونده و کاراش ردیفه اون وقت به من میگه بگیر بخواب .تو هم همینو میگی .
پیمانه یه جوری نگاهمون می کرد .
پیمانه : افسانه تو مطمئنی که خسته نیستی .
 -آره . از طرفی این شهروز جون اگه امشب بره و دیگه نیاد من حال  و حوصله شو ندارم برم دنبال ترجمه این متن . تا تنور گرمه باید نونو چسبوند .
اینو گفت و خندید . پیمانه هم ریز لب یه متلکی گفت .. منم توی دلم گفتم ای ناقلا می خوای نونو بچسبونی یا کونو ؟ خلاصه من و افسانه تنها شدیم   .  یه چند دقیقه ای رو ادای درس خوندن رو در آوردیم . معلوم نبود  کلید اتاقا کجان .
 -میگم افسان جون یه صندلی بذاریم جلو این در چطوره .
-اگه یکی بخواد بیاد چی ؟
-حتما در می زنه .
-مگه ما زن و شوهریم یا مثلا دوست دختر و پسریم که بخواد در بزنه ؟ ولی باشه . کاری رو که بهتره و خطرش کمتره انجام میدیم .
 -خیلی ماهی افسانه . -من خودم بهت حال میدم . دیگه نیازی نیست منت پیمانه رو بکشی . اون تازگی ها اخلاقش یه جوری شده .
نزدیک بود کنجکاو ی و فضولیم گل کنه و ازش بپرسم مگه شما با هم بر نا مه های سکس و این کارا رو دارین که میگی تازگی ها در این زمینه بی حال نشون میده ؟ که از طرح این سوال خود م منصرف شدم . چون می دونستم جز اعصاب خرد کنی فایده دیگه ای نداره . افسانه از کیفش چند تا وسیله آرایش در آورد  و با یه آرایش مختصر اومد و کنار م نشست .
 -خسته نباشی شهروز جون ..
چقدر واسه این لحظات وقت تلف کرده بودم . هنوز نمی دونستم که اونا دخترن یا نه . دیگه این دوره زمونه اگه دخترایی رو دیدیم که دختر نباشن نباید تعجب کنیم . آخه واسه این که  یواش یواش این سنت که یک زن قبل از از دواج باید دوشیزه باشه داره  کم رنگ و کم رنگ تر میشه .  واسه این که ببینیم شرایط اونا چه جوریه ازش پرسیدم ببینم شما هیشکدومتون قبلا از دواج کردین ؟ یا همین حالاشم شوهر دارین ؟
 متوجه منظورم نشد .  ولی اون  جوابی رو که دوست داشتم داد .
-چی داری میگی ما هر سه تا مون دختریم . دوشیزه های خوشگل و بدون شوهر .
  -خانوم مهندسای آینده .
 -کاملا درسته . ..
موضوع رو عوض کرده بودم تا در این مورد مشکوک نشه و بهش بر نخوره . پس اونا سه تایی شون دختر بودن و من باید از کون می کردمشون .  حال و حوصله گوش دادن به آخ و واخ های اونا رو نداشتم . ولی باید تا سر حد جنون حشریشون می کردم . خیلی سخت بود رو این جور دخترا نفوذ داشتن مخصوصا این که سابقه ای از اونا رو نداشته باشی . دستامو گذاشته بودم رو شونه های افسانه و آروم آروم رفتم طرف سینه های باز اون ..  وقتی دستامو از راه چاک بلوزش رو سینه هاش قرار دادم اونم دستاشو گذاشت رو  دستای من .. خوشش میومد که  سینه ها شو فشار بدم . لذت می برد  . آروم آروم سینه هاشو  می مالیدم .. نگاهمو به چشاش دوخته بودم  . چشایی که  دیگه باز نمی شد و لبایی که غنچه شده بود . خودمو روش خم کرده بودم . لبامو گذاشتم رو لبای اون دختر حریص که از حال رفته بود و خودشو رو تخت یه نفره اش ولو کرده و به دمر دراز کشیده بود . چقدر از این دخترای حشری که اوایل کارشون بودد و در سکس خیلی پر شور و مشتاق نشون می دادند خوشم میومد . البته همه دخترا وقتی که به این قسمت از عشقبازی می رسن خیلی هیجان زده میشن ولی اونایی که در این زمینه تجربه کافی ندارند یه جوری به قضیه نگاه کرده حسش می کنن که ذوق و هیجان خاص خودشونو به اون پسری که داره با هاشون حال می کنه منتقل می کنن طوری  که اون پسر بیشتر رغبت می کنه  که اول اون دخترو سر حالش کنه و بعد به خودش توجه کنه و من هم در صدد بودم که بیشتر افسانه رو آتیشش بدم تا دل دل کندن از منو نداشته باشه .
-دختر چته ..
 دستمو گذاشتم زیز سینه اش . تپش شدید قلبشو حس می کردم .
 -ببینم ترسیدی ؟ چرا قلبت این قدر تند می زنه .
دستمو یواش یواش بردم پایین تر .. زیپ شلوار پارچه ایشو به آرومی باز کردم .  قبل از این که دستمو به کسش برسونم با قسمت بالای کس ور رفتم .. اون قسمتو کاملا در کف دستم قرار دادم و آروم آروم اونو به طرف وسط دستم جمع کرده و بازش می کردم . لباشو  با فشار می مکیدم . دستمو از لای شورت به کس کوچولوی اون دختر رسوندم . کونش هم نه چاق بود و نه لاغر .. چه جورم لبامو گاز می گرفت !.... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی