ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه داره زندایی 1

فکر نمی کردم زندایی من این قدر حشری باشه و بخواد خودشو به من بچسبونه .  اون بچه تهرون بود . اون دو تا دختر کوچولو داشت سه ساله و دو ساله . اسمش بود شیفته .. بیست و پنج سالش بود و دخترای کوچولو و نازش  اسمشون بود شیلا و شیوا .. خیلی خوشگل و خوش اندام بود . باهام شوخی های عجیبی می کرد . اولش اونو به حساب صمیمیتش گذاشتم ولی بعد که چند تا چشمه از اون دیدم فهمیدم که خیلی دوست داره که باهاش باشم . ولی به احترام دایی محمود ازش فاصله می گرفتم . وگرنه با این تیپی که داشتم و زبون بازیهام واسه من دوست دختر کم نبود . اما شیفته از اونایی بود که واقعا منو شیفته خودش کرده بود .. یه چند روزی رو از شیراز رفته بودیم تهرون خونه شون مهمونی .. یه صبح از خواب پا شدم و دیدم که شیفته با یه لباس خواب فانتزی بالا سرمه .
 -ببینم پسر واسه دوست دختراتم  این قدر ناز می کنی و خودت رو می گیری ؟
 یه پهلو کرد و تازه متوجه شدم که  چه جوری در برابرم قرار گرفته . هیجان زده ام کرده بود .  سرمو به سمت دیگه ای بر گردوندم و مثلا می خواستم بهش نشون بدم که چقدر مودب و با نزاکت هستم .
-چیه مگه چی دیدی که سرت رو بر می گردونی . این قدر ادای آدمای مومن رو در نیار . من که خودم دیدم  چه جوری تن و بدن من افسونت کرده و همش داری چشم چرونی می کنی . شما پسرا همه تون مثل هم  هستین . تا چشتون به یه تیکه ای میفته دوست دارین اونو بخورین . دیگه حساب اینو نمی کنین که این کارتون ممکنه چه اثری رو اون طرف بذاره ..
-زندایی .. شوهر شما دایی منه ..
شیفته : خب باشه . تو هم خواهر زاده شی . من زن دایی ات شدم خون که نکردم . من از کجا بدونم اون الان چیکار می کنه ..
 اصلا باورم نمی شد اون زن تا این حد خودشو به من نزدیک کرده باشه .  جدا از هر تصوری بود . حتی تصورش در داستانها هم نمی گنجید . چرا اون این قدر راحت داشت خودشو تسلیم من می کرد . چرا حس کرده بود که منم اهلشم . بی پروایی و گستاخی رو دستور کارش قرار داده بود . فکر کنم مقصر مادرم بود که خیلی صمیمانه در مورد من و دوست دخترام و نگرانی هاش حرف زده از شیفته می خواست که به عنوان یک خواهر بزرگتر در این مورد با هام حرف بزنه . غافل از این که اطلاعاتی رو بهش داده که دیگه به این صورت داره ازش استفاده می کنه .  بیچاره دایی محمود . چقدر زنشو دوست داشت . چقدر هم زحمت کش بود .  شش هفت سالی رو از زنش بزرگتر بود . بازرس بانک بود و بیشتر وقتا هم در ما موریت بود . هر چند شیفته می گفت خیلی از ما موریت ها رو قبول نمی کنه به خاطر این که اونو تنها نذاره . برای من زن و دختر کم نبود . زبون بازی و تیپ من حرف نداشت . ولی تا حالا با زنی که شوهر داشته باشه رابطه نداشتم .  به خاطر گناهش ناراحت نبودم . راستش نمی تونستم حس کنم مردی به زنش اعتماد کنه و اون زن از پشت بهش خنجر بزنه . همش این تصور رو داشتم که ممکنه یه روزی همچین بلایی سر خودم بیاد اون وقت خود من چه  احساس و واکنشی نسبت به این قضیه می تونم داشته باشم . نمی دونم چه عاملی باعث شده بود که شیفته این قدر حشری باشه . شاید دایی محمود زیاد بهش نمی رسید . اکثرا خسته میومد خونه . شایدم غرق در پول زیاد شدن و ماهواره و اینترنت و هم صحبتی با دوستایی که اهل حال و تفریح بودن درش اثر گذاشته بود .. طوری سرم داد کشید که ترسیدم .
-زندایی شیلا و شیوا  بیدار میشن زشته .. -تو به اونا کاری نداشته باش . اونا تا لنگ ظهر می خوابن ..
-بقیه چی ..
-اونا هم تا چند ساعت دیگه بر نمی گردن .
همه جا دیده بودم که خروس میفته رومرغ و اصلا اهل حاشیه نیست . ولی این جا رو مرغه افتاده بود رو خروس . منم فقط یه شلوارک پام بود . طوری عجله داشت که همونو سریع از پام کشید پایین .. راستش وقتی که اونو این جوری دیدم سعی کردم خجالت نکشم . فقط از دایی محمودم خجالت می کشیدم که منو مث پسرش دوست داشت . هرچند  فقط دوازده سال ازم بزرگتر بود و بیشتر میومد که جای داداش بزرگم باشه .  شیفته هیکل گنده شو انداخت رو من نفسم بند اومده بود .. اون حتی  اون قدر عجله داشت و می خواست کلک خودش و قال قضیه رو بکنه که   وقتی  لباس خواب و سوتینشو در آورد دیگه  گذاشت اون شورت لاکونی رو باسنش بمونه و کیرمو گرفت از پهلو رو سر کس قرار داد و با یه فشار رو به به پایینی که به باسنش آورد و با یه حرکت رو به بالای کیرم که در اثر نیروی دستش  انجام شد کیرم رفت توی کسش . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی