ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 135

 بهمن یه لحظه خودشو به دوست  و شریکش بابک رسوند و گفت مراقب این پایین باش من برم چند تا شور ت و سوتین نشون این دو تا خانوم خوشگل بدم و برگردم . . ظاهرا اهل حالن .
بابک : ما هم بد حال نمی کنیما ..
بهمن : ببین فروشگاه رو نمیشه بست . تازه خوبیت نداره . از طرفی این پایینو هم نمی تونی به امون خدا ول کنی که بخوای بیای این بالا مثلا دو تایی مون حال کنیم ؟
 بابک : این قدر به دلت صابون نزن . شاید از اون مشتری های تیکه پرون تهرونی باشن ..
بهمن : ولی تیپشون داد می زنه که خیلی اهل حالن و نمیشه از اونا دل کند . چش منو که خیلی گرفته ..
بابک : کاش امروز آزاده رو نمی فرستادیم بره مرخصی ..
بهمن : دیوونه ای پسر .. همکار زنمونو بذاریم پایین بمونه ما دو تا مرد بریم با دو تا زن حال کنیم ؟ تازه اگه آزاده این جا بود که درست نبود این اجناسو ما نشون خانوما بدیم ..
ماندانا : ببخشید آقایون مشکلی پیش اومده ..
بهمن : نه .. هیچ مشکلی نیست . فقط ایرادی نداره که من جنسارو نشونتون بدم ؟ چون فروشنده زن ما رفته مرخصی ..
ماندانا : ای بابا سر همین چیزا دارین بحث می کنین ؟ داداش! تن و بدن ما که از کره مریخ نیومده . یه سری لباس زیر یا بهتره بگم همون شورت و سوتین می خوایم که بتونه تن ما رو پوشش بده . دیگه این قدر چک و چونه زدن نداره . الان همه چی هسته ای شده .. علم , علم هسته ای شده . حق مسلم ما هسته ای شده ... همین کولری که توی مغازه تون روشن کردین داره هسته ای کار می کنه .. شورت و سوتین های شما هم  ظاهرا باید هسته ای باشه . بابک : خیلی باید ببخشید خانوم ما اهل سیاست نیستیم .
ویدا در حالی که داشت عشوه میومد گفت ببخشیدا انرژی هسته ای چه ربطی به سیاست داره ؟ اون حق مسلم ماست . این که سیاسی نمیشه .
دو تا زن و بهمن راه افتادند به سمت طبقه دوم یا همون یه طبقه بالاتر از همکف ... ماندانا و ویدا دو سه متری رو جلو تر از بهمن حرکت می کردند ..
ویدا : چقدر بزرگه این جا ..
ماندانا : ولی خلوته .. ببخشید بهمن خان خبری از مشتری نیست ؟
-این وقت روز همش به همین صورته ...
بهمن رفت پشت ویترین و مدل به مدل شورت و سوتینو آورد بیرون .. ویدا  به این فکر می کرد که خیلی با حال میشه اگه جلوی این پسره لخت شن و ازش بخوان که اون نظر خودشو بده که کدومش به اونا بیشتر میاد . چند تا داستان سکسی هم در این مورد خونده بود ولی خیلی لذت می برد که  اون چیزایی رو که خونده روی خودش پیاده شه .
ویدا : ماندانا تو باهاش حرف بزن . من سختمه ..
ماندانا : وای دختر انگار اولین بارمونه . این قدر خجالتی ؟!
ویدا : اگه تو رو نداشتم ؟
ماندانا : حالا کجاشو دیدی ؟
ویدا : من نمی دونم داداش وحیدم با همه مشغله تو دختر خوبو از کجا گیر آورده عزیزم ..
 ماندانا : پسره  داره بر می گرده انگاری  مصرفی تا آخر عمرمونم گرفته آورده .. 
ویدا : یعنی برای چند سال ؟
ماندانا : یه چیزی تا هشتاد سال دیگه بسمونه اگه همه رو با خودمون ببریم .
ویدا : امان از دست تو دختر ..
ماندانا : شما رو به زحمت انداختم ..
 بهمن : چه زحمتی ! من خوشحال میشم که در خدمت  مشتریان که چی بگم صاحب مغازه های گلی مثل شما باشم  ویدا : چه جنسای قشنگی دارین .!
بهمن : همش آخرین کارای روز اروپا و امریکا و ژاپنه ..  اصلا جنسای چینی نمیاریم و اگه هم بیاریم از اونایی میاریم که سفارش امریکا و اروپاست ..
 ویدا : من که دوست دارم  بیشترشو بر دارم ولی خیلی گر ون میشه ..
-قابل شما رو نداره تازه ما خیلی ارزون حساب می کنیم ..
ماندانا : درسته ولی شوهرامونو توی تهرون جا گذاشتیم خیلی دلمون می خواست که اینا رو رو بدنمون امتحان می کردیم و آقامون ما رو می دید و می گفت که مثلا کدوم بیشتر بهمون میاد .
بهمن : همه شون قشنگن ..
ماندانا : درست می فر مایید . ولی شنیدن کی بود مانند دیدن ..
 بهمن : این یه تیکه رو خوب اومدی ..
ماندانا : میشه یه خواهش ازتون بکنم . وقت شما گرفته میشه ولی جبران می کنیم . من و ویدا جون اینا رو یکی یکی تنمون می کنیم و شما نظر بدین .
بهمن نزدیک بود از زبونش بپره که ممکنه سلیقه من با سلیقه شوهرتون فرق کنه که فوری جلو زبونشو گرفت .. یه نهیبی به خودش زد که پسر مگه مرض داری . چیکار داری به این کارا ؟! کس و کون این زنا می خاره و یه جوری باید قلقلکشون داد . از اون طرف بابک هم دیگه حسابی وسوسه شده بود .. چند بار خواست  در فروشگاه رو از داخل ببنده  ولی از این می ترسید که شریکش عصبانی شه .
بهمن : خانوما اگه موافق باشین میریم به  چای خانه ..اون جا وسیع تره .. راحت تر می تونین امتحان کنین .  کابین پروو  جاش تنگه .. .. ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی