ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوش 70

سارا از دیدن چهره اش در آینه به وحشت افتاده بود .  سعید نباید منو این جوری ببینه . همین حالاشم سالها ازش بزرگترم . اون گفته واسش سن و سال مهم نیست چون دوستم داره ولی اون که دوست نداره یه سارای بی حالو در کنار خودش داشته باشه . من باید شادابی و نشاط خودمو حفظ کنم . باید نشون بدم که همون زن با طراوت همیشگی هستم . نهههههه چرا .. چرا  باید احساس زنی رو داشته باشم که بهش تجاوز شده . در حالی که سامان شوهر منه . ولی من نمی تونم به اون فکر کنم . میگن تازگی ها مد شده که بیشتر زنای متاهل دوست پسر می گیرن . واسشون دیگه عادی شده دور زدن شوهراشون و همینم واسه مردا عادی شده که به زناشون خیانت کنن . فرهنگ خیانت مرد از مدتها قبل جا افتاده بود . ولی نه ..نه .. من  فقط سعید رو دوست دارم ... یه لحظه فکرش رفت پیش سهیل .. به پسرش فکر کرد . نمی تونست و نمی خواست در این رابطه اونو هم وارد میدون کنه  . بس کن سارا . همین که بابت سامانم داری خودت رو اذیت می کنی کافی نیست که از بابت سهیل داری خودت روآزار میدی ؟ بهتره بگیری بخوابی و شیطونو لعنت کنی . دوست داشت سامان زود تر از حموم بر گرده و اون بره یه دوشی بگیره . اون از این فکر که یک زن مجرد نیست فرار می کرد . ولی سامان با سکس و عشقبازی با اون یک بار دیگه  به یادش آورد که اون زندگی دیگه ای هم داره و نمی تونه به یک مرد وابسته باشه . نمی تونه فقط خودشو متعلق به کسی بدونه که احساس می کنه عاشقشه . یک هفته رویایی رو در آغوش  سعید سر کرده بود .  سارا می دونست واقعیت زندگیش نمی تونه همین یک هفته باشه . ولی اون دوست داشت که این طور باشه و گرد اون چیزی بود که بهش علاقه داشت . همون چیزی که در رویا هاش می دید و برای رسیدن به اون حاضر بود هر کاری رو انجام بده ولی از رسوایی می ترسید . سارا تا قبل از خواب دیگه کاری به کار شوهرش نداشت . سامان  چند بار سعی کرد با هاش حرف بزنه اما سارا هر بار به نوعی طفره می رفت و آخرشم واسه این که شوهرشو آروم کنه  گفت
-عزیزم خیلی خسته شدی . بهم آرامش داد و حالا دوست دارم لذتمو با یه خواب خوب تکمیل کنم .
سامان وقتی که اینو شنید احساس لذت و اعتماد به نفس کرد و خیلی هم خوشحال شد از این که تونسته سا را رو  ارضا کنه و باعث شادی و آرامشش بشه . سارا چشاشو بست و به صبح فکر کرد . به لحظاتی که می دونست  سعید رو می تونه ببینه . به هر بهونه ای که شده .   سارا تو باید بر خودت مسلط باشی . طوری با هاش بر خورد نکنی که اون احساس کنه که با یک گناهکار روبرو شده . مثل همیشه بگو و بخند و شوخی کن . با نشاط باش و با طراوت . حس قشنگ خودت رو بهش نشون بده . کاری کن که اون اصلا افکار منفی به سراغش نیاد . اون تو رو با تمام شرایطت قبول کرده . مگه اون نمی دونسته که ممکنه هر چیزی بین تو و سامان اتفاق بیفته ؟ اون می دونست . می دونست . پس چرا تو این قدر خودت رو سر زنش می کنی . سارا سعی داشت با این حر فا خودشو آروم کنه . ولی یه چیزی که هر گز نمی تونست با هاش کنار بیاد و خودشو قانع کنه این بود که  من سارا نباید تنمو در اختیار کسی قرار بدم که روحم متعلق به اون نیست .. باید خودمو به کسی بسپرم که با تمام وجودم عاشقشم و حسش می کنم . ولی چرا همه چی به هم ریخته . چرا هیچی سر جاش نیست ؟ من چه جوری ادامه بدم .. سارا بگیر بخواب . تو فر دا اونو می بینی . بغلش می زنی . واسش می خندی . بهش میگی دوستش داری . سارا تو با تمام وجود عاشق سعیدی . تو که از هماغوشی با شوهرت سامان لذت نبردی که حس می کنی به عشقت  سعید  خیانت کردی . تو یک زن گرفتاری . به فکر  سعید و شرایط اجتماعی و خانوادگی اونم هستی  .. این قدر خودت رو سر زنش نکن .. ولی نه سارا .. تو نمی تونی بگی که عاشقشی . نه .. نهههه . اگه مث یه گناهکار در برابرش قرار بگیری اونو دلسرد می کنی . اون وقت راحت میره به سمت دخترای دیگه . اون تازه عشقبازی و طعم سکسو حس کرده . درسته که آدمی نیست که هر روز عاشق شه و راحت ازم دل بکنه ولی اگه من اون زمینه رو واسش فراهم کنم  اگه منو فقط مال خودش ندونه .... باور کن من مال توام .. و با این افکار به خواب رفت .
وقتی که از خواب پا شد سامان رفته بود .. سهیل خواب بود ... اون نگران سعید بود که کجاست . دوست داشت سهیل زودتر از خواب پا شه و به یه بهونه ای بره بیرون . اون چه کاری می تونه داشته باشه . چه جوری می تونه واسه چند ساعتی رو نباشه . چرا نمیره ؟ اگه سعید از خونه خارج شده باشه چی ؟ اگه اونم یه کاری داشته باشه چی ؟ سارا داشت دیوونه می شد . برای بودن با اون داشت به هر دری می زد . خونه و زندگی و رسیدگی به دومردی که اونو همه چیز خودشون می دونستن رو فراموش کرده  بهش اهمیتی نمی داد . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی