ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه داره زندایی 3 (قسمت آخر )

اون بازم پیداش شده بود . باورم نمی شد . راست میگن زن .. شیطانه . شیطان یک جنه . حالا زندایی منم شده بود یک جن . اومد سمت من . بدون این که ازم اجازه بگیره دستشو رسوند به کیرم .
 -می دونم خیلی خوشت میاد که یکی دیگه برات جق بزنه . به آدم لذت میده ..
 می خواست یه چیزی بگه که پشیمون شد . درست مثل من که می خواستم یه سوالی بکنم که پشیمون شدم . می خواستم ازش بپرسم که تو از کجا می دونی  که اگه یکی دیگه واسه آدم جق بزنه لذتش بیشتره که متوجه شدم که احتمالا دایی جونم داشته همچین کاری می کرده . چون بعضی مردا گاه به یاد گذشته های قبل از ازدواج هوس می کنن با کیرشون ور برن . و اگه یکی دیگه  مثلا زن یا دوست دخترشون این کارو واسشون انجام بده بی اندازه کیف می کنن .شایدم وقتی که مجرد بوده دوست پسر داشته .  خیلی عصبی شده بودم .
-قرارمون چی بود ؟
 شیفته : حالا این قدر ناز نکن . الان کافیه یه اشاره کنم تمام خوش تیپای محل جمع شن . ولی من این کاره نیستم . حالا دارم یک تک پرونی می کنم . تو هم این قدر سنگ دایی ات رو به سینه نزن . تو با من طرفی . با دایی جونت که طرف نیستی . یه مرد به خودش سختی نمیده .
 -ولی دایی محمود این جوری نیست .
-فرقی نمی کنه اونم مث مردای دیگه هست .  حالا من از تو خوشم اومده .. چرا تو این قدر بد جنسی . هر شب خواب تورو می بینم . تو رو یا هام , تو رو می بینم که اومدی سمت من و داری با اشتها تمام بدنمو لیس می زنی .
 می خواستم بهش بگم شیفته جون ..منم خودم در رو یا هام همین  تصور رو دارم . ولی هر وقت یک دقیقه بهش فکر می کنم و به یاد این میفتم که زن دایی من هستی نمی تونم بی مرام باشم . ولی حرفای اون داشت رو من اثر می ذاشت . ازاین که می گفت اون یه آدم مستقله و برده دایی ام نیست . این که چرا یک مرد همش باید زنشو تنها بذاره و بره این طرف و اون طرف . ولی یادم میومد که دفعه قبل که خودشو در اختیار من گذاشته بود و همه کاره خودش بود دایی مدتها بود که به ماموریت نرفته بود .. دستمالی اون رو کیر روغنی من خیلی رو من اثر گذاشته هوسمو به اوج رسونده بود .. لباشو گذاشته بود رو بیضه هام و پوست اونو می کشید  . دستاش جادو می کرد . وقتی اولین جهش آب کیرمو حس کردم دیگه گذاشتم که بقیه اش هم بریزه . دستشو کمی آورد پایین تر . حالا وسط کیرمو در اختیارش داشت . آب کیرم دور حلقه مچ دستش در قسمت بالا جمع شده بود .. و اون همه منی منو که روی دستش جمع شده بود خورد و بعدش کیر خیس منو گذاشت توی دهنش . طوری لیس می زد که لذت دوباره بر گشت به سمت من . کیرم شق شده بود .. آرومم کرده بود . سبک شده بودم ولی حس کردم که اون با عشق و محبت خاصی داره باهام سکس می کنه . راستش من دوست نداشتم زنی که با منه با کس دیگه ای هم باشه . و در مورد شیفته دوست نداشتم که اون به غیر از من و دایی مرد دیگه ای رو هم در آغوشش جای بده . دستام رفت رو سرش و با موهاش بازی می کردم .  
-شیفته جون راستشو بگو .. حالا دایی جون به کنار .. غیر من بازم مردی توی زندگیت هست ؟
دهنشو از رو کیرم بر داشت و گفت انتظار این حرفو ازت نداشتم . فکر کردی  من یک هر جایی هستم ؟ من دوستت دارم . ازت خوشم اومده .. حس می کنم که می تونی منو ارضام کنی . از استیلت خوشم میاد . از اخلاقت هم همین طور . می دونم که توانشو داری . اگه می خوای این طور فکر کنی دیگه سمت من نیا ...
 خنده ام گرفته بود . چون تا حالا سمتش نرفته بودم . حس کردم که اون حقیقتو میگه ... فکر کنم به بچه هاش شربت خواب داده بود .. با این حال دلم نمیومد دختر دایی های کوچیکو همین جور ولشون  کنم . حالا مادره خیالش نبود  .. رفتیم به اتاق خواب دایی جان .. زندایی خودشو انداخت روی تخت . انگاری می دونست که تونسته منو رام کنه .  
-دوست داری به رویاهات برسی ؟
 شیفته : اونو نزدیک تر از هر وقت دیگه ای  حس می کنم . وقتی بهش برسم دیگه یک رویا نیست ولی شیرینی اونو داره .
 کس لیسی رو شروع کردم .. با سینه هاش ور رفتم . دستام بیکار نبودن ..  دو تا شستمو گذاشتم روی کسش و پوستشو به طرف بالا کشیدم و سرعت  مکیدنو زیاد کردم . کسش یه کس تپل با مغزی کوچیک بود ,  صورتی و تازه و  ناز . گذاشتم موهای سرمو بکشه ..
-آخخخخخخخ قلبم .. قلبم ... کسسسسسم .. کسسسسم .. نهههههههههه ...
 ولش نکردم ... یه لحظه  که سرم عقب تر رفت یه آبی با فشار ریخت روی لب و چونه ام .. و من با زبون و دهنم به لیس زدن کس و آب کسش ادامه دارم . اون ار گاسم شده بود .. پا شدم و کیرمو کردم توی کسش .. . با کیرم به انتهای کسش شلاق می زدم .
 -جون کامی .. کامی .. مال خودته مال خودته .. محکم تر ..محکم تر ...
 دستموگذاشتم زیر کمرش و لبامو هم گذاشتم رو لباش .. اون با هوس لبامو میک می زد طوری که با هر فشار لبش حس می کردم که کیرم یه پرش رو به جلو داره .. آههههههه نهههههه من داشتم آبمو می ریختم توی کس شیفته . اونم دستاشو محکم  دور کمرم حلقه کرده گذاشته بود  و تا اون جایی که می تونست ومی تونستم , آبمو به سمت کس خودش کشوند ..
 شیفته : خیلی شیطونی . این قدر هوس داری و حشری هستی اون وقت ازم فاصله می گیری ؟!
 -تنبیهت کنم ؟
 شیفته : تسلیمم .
 دستمو گذاشتم زیر بدنش و اونو به حالت قمبلی در آوردم کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش .. نمی دونم سوراخ کونش از کجا خیس خورده بود . فکر کنم منی من و  خیسی کسش دور و بر مقعدشو به اندازه ای خیس کرده بود که بتونم کیرمو بکنم توش . . 
-اووووووفففففف کامی .. کامی .. خوشم میاد .. باورم نمیشه .. باورم نمیشه که زیر کیر تو باشم .. محکم تر .. می خوام درد بکشم . لذت داره این جور کون دادن و درد کشیدن . دردی که باعث لذت عشق آدم بشه شیرینه . آدم حسش نمی کنه .
 کیرم یه هفت هشت سانتی رو رفته بود توی کون شیفته .. هم من کیرمو حرکت می دادم و هم اون کونشو . چرخش کون و استیل بدنش بیشتر وسوسه ام می کرد .  دیگه پس از این که توکونش هم خالی کردم توی بغل هم آروم گرفتیم و خوابیدیم . صبح هم که یه دو ساعتی رو دیر تر رفتم دانشگاه ..
الان یه سال می گذره از زمانی که من شدم مهمون دایی جان اینام . زندایی شیفته من حالا سه تا بچه داره . بچه سومش که از منه و من باباش هستم یه پسر کاکل زری خوشگله . زندایی به احترام من و این که اسم پسرش همردیف با اسم من که بابای بچه شم باشه می خواست اسمشو بذاره کامیار که ازش خواستم واسه  این که دایی جان نگه چی شده اسمشو متناسب با اسم خودش و دختراش بذاره .. شهاب کوچولو خیلی نازه و دایی عاشقشه ... وای که این دایی جون چقدر خوشحاله که پسر دار شده . واسه این که   پولدار تر شه و بتونه واسه زن و بچه هاش خرج کنه بیست روز از ماه رو میره به ماموریت و شب هم بر نمی گرده .. دیگه دنیای ما اینه دیگه .. آدماش به نوعی باید خوشحال شن . حالا این شادی می خواد حقیقی باشه می خواد نباشه . مهم اینه که واقعیت داشته باشه . به سلامتی هر چی زندایی خوش کون ...  پایان .. نویسنده ... ایرانی 

5 نظرات:

ایرانی گفت...

با درود به خوانند گان عزیز و نازنین .. از اون جایی که فردا پنجشنبه رو در شهرم نیستم داستانهای فرداشب یعنی شب جمعه رو هم منتشر کردم و انتشار بعدی داستانها میشه برای روز جمعه ... شاد و تندرست .. موفق و موید باشید . با احترام : ایرانی

sia گفت...

سلام. خسته نباشی.. ایشالا که خیر باشه این نبودنت..
داستان خیلی قشنگی بود. منو یاد زندایی خوشکل و چشم سبزم انداخت.. فکر کنم نزدیک به دو ساله که ندیدمش.. هــــی روزگار..
مرسی و فعلن..

ایرانی گفت...

ممنونم سیا جان از دعای خیرت .... دوساله که زندایی ات رو ندیدی ؟ امید وارم که با تازه شدن دیدار ها با دایی جان.. زندایی ات رو هم ببینی و دیگه فامیلا به هم بیشتر سر بزنین .. مگر این که حالا بگیم آشتی باشین و اونا رفته باشن به خارج از کشور .. خلاصه دست گلت درد نکنه . شاد باشی ... ایرانی

ناشناس گفت...

سلام ایرانی عزیز
ممنون بابت داستان قشنگت - امیدوارم همیشه موفق باشی و دلت شاد باشه - این داستان خیلی خاطره زنده کرد برام
اگه ممکنه داستان در مورد خاله ، مامان ، زن عمو و عمه هم بذارید
ایرانی جان خیلی گلی
یک سوال : من خیلی وقت پیشا یک داستان با عنوان من و سارا خانوم خونده بودم که زنه مطلقه بود و پسره هم دوسش داشت البته پسره عاشق جوراب هم بود و...
متاسفانه دیگه هیچ جا ادامش رو ندیدم
شما ندارید این داستانو؟

ایرانی گفت...

با درود به آشنای نازنین .. دست گل شما درد نکنه ..ممنونم از همراهی شما ..در مورد خاله و مامان و ....داستان زیاد گذاشتم و باز هم می ذارم . البته این داستانهایی که من می ذارم نویسنده اش خودم هستم و به روزه .. باید فرصت کنم بنویسم و منتشرش کنم . در مورد داستان من و سارا خانوم راستش زیاد اطلاعی ندارم . من در آرشیو خودم داستانهایی رو دارم که خودم اونا رو نوشتم و بقیه داستانها حدود هفتصد هشتصد تا داستان هستند که در همین سایت امیر سکسی هست که پنج سال پیش منتشر شده که نویسنده اونا من نیستم و اینا رو هم میشه جزو آرشیو حساب کرد حالا من حضور ذهن ندارم که داستان من و سارا خانوم جزوش باشه یا نه .. با این حال اگه جایی دیدم می ذارم .. برای شما بهترین ها را ارزو مندم . شاد و تندرست باشید ... ایرانی