ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

آتیش مادر بزرگ

کمال بیست سالش بود و بیشتر شبا رو می رفت خونه مادر بزرگش کوکب که تنها نباشه . کوکب هفتاد سالش بود و بچه هاش ازدواج کرده و شوهرش هم که  پدر پدر کمال بود مرده بود . کمال تازه از خد مت بر گشته بود و اداره سوپری بابا بزرگه رو در کنار پدرش عهده دار شده بود . کمال از اون پسرای شیطون بود که دوست دختر زیاد داشت و زیاد هم خودشو با خوندن داستانهای سکسی و سکس با محارم سر گرم می کرد . وقتی هم که داستانی رو در مورد سکس با مادر بزرگ خوند چندشش شد .. هم از این نظر که تصور این که آدم با محرم خودش سکس کنه ناراحت کننده بود و هم این که وقتی چین و چروک های یه آدم پیرو می دید چه جوری می تونست هوس داشته باشه .. یه چند وقتی بود که کار و کاسبی فرصت چندانی رو بهش نداده بود تا بره دنبال دخترای مردم .. اون روز مادر بزرگه رو خیلی خوشگل و آراسته دیده بود .. وقتی که کوکب  از حموم در اومد یه لحظه تن  لختشو دید .. هر چند اون خودشو جمع کرد ولی کون سفید و تپل مادر بزرگو دید  .. می دونست که کون دیر تر از جاهای دیگه  چین و چروک خودشو نشون میده ... مادر بزرگ زیر کرسی می خوابید ولی کمال به خاطر گرمای زیاد ترجیح می داد که روی تخت بخوابه .. ولی وسوسه شده بود که بدن لخت کوکبو  در زیر نور کرسی برقی ببینه .. یه نور قرمزی که می تونست هیجانشو زیاد کنه . کون لخت مامان بزرکو که دمرو می خوابید به خوبی نشون بده .  مادر بزرگ عادت داشت با شورت بخوابه و یه لباس خواب نازک هم تنش می کرد و سوتین هم نمی بست .
 کمال : مامان بزرگ نمی دونم تنم چرا درد می کنه ..
 کوکب : تو هم بیا زیر کرسی بخواب . برای درد استخون خیلی خوبه ..
 کوکب هم  یه بار از لای در اتاق کمال اونو دیده بود که داره از کامپیوتر فیلم سکسی می بینه و دستش رو کیرشه و داره با هاش بازی می کنه ... از این کار کمال بدش اومد ولی حس کرد که دوست داره بازم ببینه . به یاد شوهرش و اون سالهای جوونی افتاده بود . اون قدر وایساد تا کمال آبشو با دستاش خالی کنه .. چشاش از اون فاصله منی رو به خوبی نمی دید ولی حالت و حرکات نوه اش نشون می داد که انزال شده .. و صحنه فیلم سکسی هم اونو حشری کرده بود .. خلاصه یکی از شبها نوه و مادر بزرگ زیر کرسی دراز می کشن کوکب همش در اندیشه فیلم سکسی بود که از اتاق نوه اش دیده بود .. به یاد جوونی هاش افتاده بود . شب اول ازدواجش .. اون لحظه های عشق و حال کردناش .. نه .. نه .. زشته زن .. تو الان یه پات لب گوره .. قبل از این که بخوابه توی دستشویی سرشو بر گردونده یه نگاهی به کونش انداخته بود . پوست کونش تا حدودی همون طراوت و شادابی گذشته ها رو داشت . ولی سینه هاش خیلی شل شده چروکیده بود .. به نگاهی به آینه دستشویی انداخت و از خودش خجالت کشید . .. برای شب اولی بود  که کمال بعد از بچگی هاش زیر کرسی می خوابید . هوس اونو داشت که کون مادر بزرگشو دید بزنه . گرمای کرسی هوسشو زیاد کرده بود . سرشو گذاشت زیر لحاف ... کوکب حس کرد که کمال باید خیلی شیطون باشه .. چون بعد از اون روزی که اونو در حال جق زدن دیده بود چند بار تصمیم گرفت که خیلی راحت توی خونه بگرده و با شورت و سوتین باشه و به خوبی می دید که کمال چه جوری رو تنش زوم می کنه و هر وقت که متوجه میشه مادر بزرگه حواسش هست روشو بر می گردونه . کمال هیجان زده بود . سرخی نور کرسی روی کون کوکب وسوسه اش کرده بود .. در همین لحظه اتومات رفت رو خاموشی ... ضد حال زد ..  کوکب خیلی زود می خوابید . کمال وسوسه شده بود که لحافو بده کنار و مستقیما کونشو دید بزنه . یه لباس خواب نازک بر تن کوکب بود که اونم رفته بود بالا و هنوز کمال متوجه لختی کون و بی شورت بودن اون نشده بود . کوکب چشاشو بسته بود پلک نمی زد و سرشو هم طوری به بالش چسبونده بود که نوه اش متوجه نشه ..کمال می دونست خواب کوکب سنگینه .ولی نمی دونست که اصلا نخوابیده . . کیرشو کشید بیرون . کوکب هم صدای پایین کشیدن شلوار نوه اش رو حس کرده بود . کمال سر کیرشو گذاشت روی کون مادر بزگش .  اون تا اون لحظه قصد اینو نداشت که سر کیرشو در تماس با سوراخ کون کوکب قرار بده .  مادر بزرگ وسوسه شده بود . اون هنوز تردید داشت از این بابت که نمی دونست کمال تا کجا می خواد پیش بره . اگه کیرکمالو توی کونش حس کنه چی میشه . چه حالی بهش دست میده .  آیا همون رابطه بینشون محفوظ می مونه ؟ کمال می دونست که نمی تونه کیرشو توی سوراخ مامان بزرگه فرو کنه خیلی آروم دو طرف کونشو باز کرد . کیرشو رو شکافی که انتهاش به سوراخ کون می رسید قرار داد . کوکب  یه تکون خفیقی به خودش داد و خودشو مایل تر و یه پهلو تر کرد . کونشو باز کرد . کمال کس مامان بزرگه رو به خوبی می دید ولی زیاد از کس خوشش نیومد . اون از قالب سفید کون و سوراخ کونش خوشش اومده بود که حالا با این حرکت اون و حاشیه کس کوکب به خوبی مشخص می کرد که کار کرد بالایی داره و پدر بزرگه امونش نداده . چاره ای نداشت . تصمیم گرفت کیرشو بذاره سر کس و باهاش حال کنه .. کمال به حال و روزش می خندید . که با اون همه کس و کون که کرده بود حالا  گردنش پیش کون مامان بزرگ کج شده . نوک کیر کمال به کس کوکب چسبیده بود . زن هفتاد ساله اینو به خوبی حس می کرد . چه کیر جونداری ! با این که مال نوه اش بود ولی پذیرفته بود که اونو در خودش جای بده . چند بارکمال نوک کیرشو به چاک کس چسبوند و ولش کرد . کوکب داشت دیوونه می شد . یه لحظه  کونشو به سمت عقب پرت کرد و اون یه تیکه از لحاف مربوط به اون قسمت هم افتاد به پشت کمال و در این لحظه  بخت و اقبال هم یار کوکب شد و چند تا عامل دست به دست هم دادن که کیر مستقیما تا نصفه رفت توی کس مادر بزرگه و سنگینی لحاف هم طوری بود که کمال به این سادگی ها نمی تونست خودشو عقب بکشه و از نظر اون امکان داشت مادر بزرگه بیدار شه و تازه در این شرایطی هم که کیر رفته بود توی کس نمی شد اونو زیاد نگه داشت ..  کمال هی این طرف و اون طرف می کرد و می خواست خودشو قانع کنه که از چنگ این لحاف خلاص شه و کیرشو بکشه بیرون . چون نمی تونست تکون بخوره .. با این که می ترسید ولی فاجعه داشت شروع می شد . کیرش خیلی داغ کرده بود .و با تکون خوردنای کمال به سوی انتهای کس حرکت کرده بود .  کس مادر بزرگ با همه گود و گشاد بودنش طوری کیر بیست  سانتی و قطور اونو در خودش جای داده بود که کمال حس کرد که آبش داره می ریزه توی کس کوکب .. دستپاچه شده بود ... یعنی کوکب قرصی خورده که اصلا به این نون و ماستها بیدارش نمی کنه ؟ جلوی ریزش منی رو نگرفته بود .. کوکب دوست داشت کمال کیرشو بیشتر توی کس حرکت بده .. دستشو گذاشت زیر سینه اش تا تپش قلبشو یه جورایی کنترل کنه . ... هیجان زیاد براش خوب نبود ... کمال لحافو خیلی آروم داد بالا , کیرو به سمت عقب کشید .. می خواست کنار بکشه که کوکب گفت حالا که نجسمون کردی ادامه  بده .. کمال به غلط کردن افتاده بود ..
کوکب : پسر غلط رو وقتی می کنی که به کارت ادامه ندی . تو که می دونی من طاقت دیدن ناراحتی و کوچیک شدن تو رو ندارم .. بده اون  بالا اون لحافو که خیلی داغ شدم .
کوکب از خودش تعجب می کرد که نیاز چگونه باعث شکستن تابو ها شده .. باورش نمی شد که ایمانشو این جوری برده باشه زیر سوال که هوس جوونی کرده باشه .. کمال کس مادر بزرگشو خیلی گشاد می دید . ولی نرم و داغ و خیس .. اون آبشو توی کس خالی کرده بود . با این که تصور سکس با یک محرم رو فقط یک داستان و رویا شاید هم کابوس می دید اما در اون لحظات حس کرد که هر گز از بقیه سکسهاش تا به این حد لذت نیرده . سینه های شل کوکبو بوسید .. لحافو داد به کنار تا به اونا فشار نیاره . دیگه از این وحشت نداشت که کسی موقع سکس سر برسه ..   احساس قدرت می کرد .. و کوکب هم احساس تسلیم شدن داشت .
 -اووووووخخخخخخ .. باورم نمیشه . کمال ..کمال .. نشون بده کمال خودت رو ..
 -کوکب جون توی کسته .. توی کونت هم میره ..
دستشو دور کمر مامان بزرگ حلقه زد و اونو به هر سمت که دوست داشت راحت می گردوند . کوکب مثل موم در دستای نوه اش بود .. ول کن نوه و کیرش نیود . سیر نمی شد .. کمال خسته شده بود ولی با ان حال واسه آرامش مامان بزرگه تلاش می کرد .
-جووووووووون .جوووووووووون .. بکن همین جوری .
 پسر مادر بزرگه رو طاقباز کرد .. کوکب چشاشو بسته بود .. کمال یه نگاهی به کس چرو کیده و وا رفته و سینه های آب رفته اون انداخت و حس کرد که از پشت گاییدن اون بیشتر حال میده ولی توی ذوقش نزد . واسه این که اونو وابسته ترش کنه لباشو گذاشت لای پای کوکب .. کوکب چشاشو بسته بود و به لذت و سالهای جوونی فکر می کرد به ایامی که پدر بزرگ کمال زنده بود .. حالا اون روزا واسش زنده شده بود . با هر ضربه کیر کمال که وارد کسش می شد و حرکت اون کیر در کس حس می کرد که پوستش یه نشاط خاصی رو داره پیدا می کنه ... کمال مامان بزرگه رو ارضاش کرد . اما ول کن کونش نبود .  از همون روبرو پاهای کوکبو آورد بالا .. بدون این که چیزی به سوراخ کون مادر بزرگش بماله کیرشو با یه فشار نرم کرد توی کون اون .. خیلی راحت کیر رفت توی کون .. حدود ده سانت از کیر رو کرده بود توی کون ..
کوکب : آخخخخخخخ قلبم .. قلبم .. حالم یه جوری شده ..
-بکشم بیرون ؟
 -نه نهههههه کاریت نباشه ..
کمال دستاشو گذاشت رو سینه های کوکب و آروم آروم اومد پایین تر ..
-خیلی خوشم میاد ..
-کوکب جون قلبت چه طوره ..
-وقتی نوه ام بشه شوهرم همین هیجاناتو داره دیگه . حالا خیلی خوبم ..
 کمال با کف دستش مرتب می کوبوند به کس کوکب .. این بار کاری کرد که کوکب قمبل کنه از پشت کرد توی کونش .. خیلی لذت می برد از تماشای این صحنه .. این جوری کوکب زیاد پیر به نظر نمی رسید .
-کوکب جون بازم دارم انزال میشم..
-بشو عزیزم بشو ..  ..
کوکب لذت می برد کیف می کرد از این که شده دوست دختر نوه اش .. کمال آبشو ریخت توی  کون مادر بزرگ . کیرشو درجا کشید بیرون و اونو فرو کرد توی دهن کوکب . چه حالی می کرد وقتی مادر بزرگ دو دستی کیر کمالو نگه داشته و اونو با تمام وجودش ساک می زد . .. و از اون شب به بعد کمال شد معشوق مامان بزرگ  و کوکب هم شد دوست دختر و معشوقه کمال .. و پسر احساس می کرد که مادر بزرگش روز به روز شاداب تر و لطیف تر میشه .. زن هفتاد ساله  حالا وارد دنیای مد ووسایل آرایشی روز شده بود . می خواست زیبایی خودشو واسه کمال به کمال برسونه ....پایان ...نویسنده .... ایرانی