ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 98

ستاره همچنان ماهرانه به ساک زدن کیر نوه و شوهرش ادامه می داد .. سامان که سر مست از گاییدن کون فیروزه شده بود دستاشو  به سمت بقیه حرکت داده و از اونا می خواست که بجنبن . تحرک داشته باشن .
 سامان : چرا این جور ساکت نشستین و دارین همدیگه رو نگاه می کنین . تلاش کنین . تحرک داشته باشین . بجنبین . نگاه نکنین که بقیه دارن چیکار می کنن .شما لذت خودتون رو ببرین . شما به خودتون فکر کنین . دنیا قشنگه . دنیا در دستان ماست . در وجود ما ...  
عرفان که کیرشو توی مقعد سحر فرو کرده بود گفت
-ببینم آقا سامان مست کرده ؟
سحر : این جوری در مورد شوهرم حرف نزن که به من بر می خوره . اگه بری به عمق حرفاش می بینی که اون چه حرف قشنگی زده . یه حرفی که نشون دهنده انسان دوستی و فر هنگ بالاشه . فداش میشم . شوهر عزیز و دوست داشتنی من . دیگه اون نمی تونست بهتر از این عمل کنه . من به داشتن همچین شوهری افتخار می کنم . یعنی داره میگه نگاه نکنین که دو تا غریبه دارن زنای ما رو می کنن . شما لذت خودتون رو ببرین . به کار دیگران کاری نداشته باشین . کسی رو بر کسی تعلقی نیست . آزادی .. دموکراسی . این همون چیز لذت بخشیه که ما از امریکا یاد گرفتیم . از مهد تمدن و دموکراسی جهان . در اون جا همه آزادن  . هیچ اجباری در کار نیست .
 عرفان داشت به این فکر می کرد که نکنه به کون سحر فشار آورده که داره این جور کس شر میگه . آخه کشوری که خودش بمب اتم داره چه جوری می تونه دم از آزادی و دموکراسی بزنه و بقیه رو نهی کنه ؟ اصلا به چه حقی شیطان بزرگ خودشو لـله دنیا می دونه . بهتره یه خورده بیشتر به این کیرم فشار بیارم . عرفان تا حالا سحر رو بیشتر از کس کرده بود و کمتر به کونش کار داشت . حالا افتاده بود به جون کون سحر .. سهیل و عرفان از ده دوازده متری هم واسه هم دست تکون دادن .. سامان هم یه سلام به اونا داد . سیامک هم که طاقباز دراز کشیده و از زمین به هوا در حال کردن کس فیروزه بود به آسمون آبی و قشنگ و اطرافش نگاه می کرد و از طبیعت لذت می برد . زندگی براش قشنگ شده بود .  احساس جوونی می کرد . با این که کس و کون براش کم نبود ولی وجود فیروزه یه تنوعی به وجود آورده بود که می دونست بر روحیه همه مردا اثر داره .
سامان : پدر حال می کنی ؟ فقط یادت باشه عرفان جون که الان خونه محرم ما شده و امیر هم دیگه به عنوان یه کارگر یا همراه وارد خونه مون شده . کاری نکنید که اونا فکر کنن خوش خیال ها آدمای بد ذاتی هستند . اونا باید بدونن که ما خوش خیال ترین آدمای این دنیا هستیم .
سمیر همچنان کیرشو توی دهن خواهرش ساناز حرکت می داد . سوسن شصت و پنج ساله هم رفت سراغ داماد نوه پسریش سیاوش .. سیاوش شوهر ساناز ..  در حالی که حموم آفتاب گرفته بود لاپاشو باز کرد و گفت
-سیاوش بیا .. بیا بیکار نشین .. شنیدی که پسر من یعنی پدر زنت چی گفته . گفته که همه باید تحرک داشته باشین . نباید تماشا گر باشین . این جا بهشت کوچک ماست . بهتره با خوشگذرونی های خودمون تبدیل به یه بهشت بزرگش کنیم .
سیاوش : امان از دست تو مادر بزرگ . با این که سنت رفته بالا ولی موتورت مثل موتور یه دختر هیجده ساله کار می کنه .
-ما بچه کره و روغن حیوانی هستیم نه روغن نباتی های در پیتی .
 سیاوش کیرشو گرفت به سمت دهن سوسن ..
  سوسن : من بهت چی گفتم پسر .. روتو زیاد نکن . وقتی بهت گفتم کسمو لیس بزن یعنی فعلا ساک بی ساک . این جا سوسن حرف اولو می زنه . امیر رو هم آوردم این جا کسی نمی تونه به من بگه بالای چشمت ابروست . سیاوش خودشو انداخت روی مادر بزرگ زنش .. در همین لحظه سوسن خودشو کنار کشید  ..
 -چیه مادر جون ..
-هیچی هوس کردم کیرت  رو ساک بزنم .
سیاوش : مگه تو خودت نگفتی که می خوای نشون بدی که همه کاره ای .
 سوسن : من این جوری نگفتم . ولی الان هم دارم نشون میدم که همه کاره ام و می خوام که با کیرت حال کنم .
  سوسن با کف دستش چند بار محکم زد به زیر بیضه های  سیاوش .. سیاوش حس کرد که دستای سوسن داره جادو می کنه .. علاوه بر این که کیرشو شق تر حس می کرد  متوجه شد که قسمت انتهایی کیرش و بیضه هاش کلفت تر شده .. و یه ورم خاصی پیدا کرده . سوسن هم اینو به خوبی متوجه شده بود و بیشتر با اون بازی می کرد . ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم عالی بود دمت گرم

ایرانی گفت...

درود بر دلفین جان گل و مهربون و همراه همیشگی من ..... ایرانی