ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 10

شیلا : اگه الان برسیم به زمانی که درسا بله رو نگفته بود تو با این افکارت راضی بودی که به درسا بگی که دوستش داری ؟ عاشقشی و می خوای که اون زن زندگیت باشه ؟
مهرشاد : نمی دونم .. شاید .. من نباید پیش تو از اون حرف بزنم . چرا می خوای از من این حرفا رو بشنوی ؟ دوست داری که بهت بگم فراموشش کردم ؟ حالا که اون پریده من با تو می پرم .؟ من نمی تونم اون چیزایی رو که تو دوست داری بر زبون بیارم. من نمی تونم نمی تونم . از من نخواه شیلا .
شیلا به آرومی اشک می ریخت . از مهرشاد فاصله گرفت و تنها شد تا کسی اونا رو در این شرایط نبینه . اون دیگه به خوبی می دونست که نباید به مهرشاد و عشق و پیوند با اون امیدی داشته باشه . ولی مدت زیادی به از دواج درسا و پسر عموش نمونده بود .در همین لحظه درسا که از دور اونا رو زیر نظر داشت ولی متوجه حرفاشون نبود و اشکای شیلا رو ندیده بود خودشو رسوند به مهرشاد ..
درسا : میگم برات بد نشد که دیگه با من نیستی . تو که خیلی بهش علاقه مند بودی من نمی دونم چه طور شد که همش با من بر می خوردی .. البته من و تو که دوستای ساده ای بودیم ولی اون خوب تونسته روی تو نفوذ کنه و احساسات خاصی رو درت بیدار کنه ..
مهرشاد : راستش من با این چیزایی که تو میگی آشنایی نداشتم . ولی وقتی که متوجه دلبستگی و عشق تو به پسر عموت شدم که چطور شد با همون خواستگاری اول بله رو بهش گفتی فهمیدم که رابطه عاشقانه و یک محبت قوی و دلدادگی باید خیلی قوی تر از دوستی ساده ای باشه که بین من و توست . که تو خیلی راحت فراموشش کردی .. درسا جوابی نداشت که بده ..
درسا : ولی اون دختر خوبی نیست ..
 مهرشاد : ببینم می تونی یکی مثل خودت پیدا کنی که خوب باشه ؟ که دل آدما رو نشکنه ؟ که دلش واسه کسی بسوزه که داره می سوزه .. خوشبخت بشی دوست خوبم . الان داود خان منتظرته . من که هیچکس تو نیستم . من هیچکس نیستم . یه آدم هیچ و پوچ و بی مصرف . تو احساستو بذار روی شوهر آینده ات .. رو مردی که بهش بله رو گفتی . حتما فکر کردی که این کارو کردی ..
درسا : چرا درکم نمی کنی مهرشاد ..
مهرشاد : من درکت می کنم . واسه همینه که برات آرزوی خوشبختی می کنم ..
 درسا : اون وقت تو خیلی راحت میری و با شیلا دوست میشی ..
 مهرشاد : معلومه دیگه . مگه تو برای از دواج ار من اجازه گرفتی ؟ اتو از کجا می دونی شیلا دختر بدیه به درد من نمی خوره . اون خیلی خوبه .. خیلی مهربونه . خیلی دوست داسشتنیه .. ولی اونو رنجوندم . اشکشو در آوردم  درسا : واسه چی ؟
 مهرشاد : واسه این که از تو یاد گرفتم که باید این کارو بکنم .
 درسا : خب برو نازشو بکش . می خوای کمکت کنم هوسباز ..
مهرشاد : چرا این حرفو می زنی درسا .. من در این دوسالی که باهات بودم خطایی کردم ؟ بهت جسارتی کردم ؟ فکرشو هم نکردم . قضاوت تو راجع به آدما همینه ؟ ..
مهرشاد  ازدرسا فاصله گرفت تا خودشو به شیلا برسونه .
بالاخره داود درسا رو قانعش کرد که اونو ببره به نزد روان پزشک . درسا به دکتر از این نگفت که داودو دوست نداره . فقط به این  اشاره کرد که شاید استرس ورود به زندگی جدید و تشکیل زندگی مشترک اونو به این حال و روز در آورده . ولی پزشک احساس می کرد که مسئله به این سادگی ها هم نیست . پدر و مادر درسا نگران ازدواجش بودند و اون طرف هم خونواده داود از این نگران بودند که عروسشون بیمار باشه و این بیماری واسشون درد سر ساز شه . داود حاضر بود با این شرایط هم با دختر عموش از دواج کنه . حتی شروع کرد به نوشتن اسامی مهمونایی که باید دعوت می کرد ..
درسا : من حوصله اینو ندارم که کی دعوت شه و کی دعوت نشه . خودت هر کاری رو که دوست داری انجام بده .  عمو و زن عمو ی درسا دیگه مثل سابق دوست نداشتند که پسرشون با دختر عموش از دواج کنه ولی چاره ای نداشتن که تسلیم خواسته پسرشون شن . آخه داود رو بی اندازه دوست داشته و کاراشو منطقی می دونستن . شاید حال درسا زود خوب می شد . گاه که دو تا خونواده کنار هم می نشستند از این می گفتن که ممکنه مشکل درسا با از دواج حل شه . دختر یه بار این حرفشونو شنید .. به خودش گفت آره اگه با داود از دواج کنم مشکل من برای همیشه حل میشه . اون روز مرگم خواهد بود . روز مرگ آرزو هام  . روز مرگ خودم .  دلم می خواد بازم  با مهرشاد باشم . بازم با اون برم بیرون . من این زندگی رو نمی خوام . ماشین نمی خوام . نمی خوام که لباسای رنگارنگ داشته باشم  وقتی که مهرشاد منو یکرنگ نمی دونه . من اونو عذابش دادم . شاید اونم همین حس منو داشته باشه . ولی شیلا اونو ازم گرفته .. منم دارم می میرم  .. خدایا من دارم عذاب می کشم . چه جوری به داود بگم که دوستش ندارم . باعث قهر و جدایی دو تا  خونواده میشم . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی