ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 100

طوری قیافه حق به جانب گرفته بودم که انگاری یه چیزی ازشون طلبکار بودم . من می خواستم با همه شون حال کنم . می دونستم کرم پیمانه رو .. اون دوست داشت واسه من ناز کنه . و منم برم منتشو بکشم . یا این که طوری خودشو نشون بده که من فکر نکنم که برام ارزشی نداره . ریحانه بد جوری بهم خیره شده بود . می دونستم که دیگه فکرش واسه درس خوندن کار نمی کنه .
ریحانه : افسانه تو حالا تک خوری می کنی ؟ من و تو رفیق نیستیم ؟
 پیمانه : میگم ما اصلا از این بر نامه ها این جا نداریم . روت زیاد نشه . روی این آقا پسر رو هم زیاد ش نکن . دیر اومده زود می خواد بره ..
-اتفاقا من زود هم نمی خوام برم . همین جا می مونم . ریحانه جون من در  خد مت شما هم هستم . البته اگه اختیار خودتون رو داشته باشید .
 ریحانه : باید از افسان جون اجازه بگیریم ؟ ظاهرا شهروز جون شوهر افسان خانوم شدن  .
اگه به این افسان کارد می زدی خونش در نمیومد . منم که شورتمو پام کرده بودم دلم می خواست که دوباره درش بیارم . راستش با این که خیلی خسته شده  احساس ضعف می کردم ولی  دوست داشتم با هر سه این دخترا حال می کردم . انگاری  تصور این صحنه و این که افسانه و من با هم بودیم بد جوری رو فکر ریحانه اثر  گذاشته دوست داشت که با من باشه . باورم نمی شد که اون دختر درس خون که اصلا فکرش به این چیزا نبود بیاد و خیلی راحت خودشو به من بچسبونه و در مورد این  مسائل حرف بزنه . یه چشمکی به ریحانه زدم و اعلام آمادگی کردم . ولی نمی دونم چرا حس می کردم که اون از اوناییه  که نمی تونه کیر منو به وقت کون دادن تحمل کنه . هیکلش به این نمی خورد که بخواد این کاره باشه و در مقابل ضربات من دوام بیاره .. پیمانه غیبش زده بود . و من دلم پیش اون بود ..
-افسانه برو دنبالش ببین چه خبره . من امشب باعث شدم که بین شما دوستا اختلاف بیفته و هر گز خودمو نمی  بخشم .
ریحانه : تقصیر تو چیه شهروز جون . هر کسی باید ظرفیت خودشو داشته باشه . جنبه داشته باشه . من دوست دارم این مدل زندگی کنم . اگه یکی خوشش نمیاد خب نیاد . الان تو و افسانه با هم بودین . مثلا من اگه بخوام بیام و با تو باشم دیگه نباید بگم چون تو و اون با هم بودین درست نیست که من بخوام حال کنم . اگه  من و تو هر دو مون موافق باشیم این کار کا ملا درسته .
  با تعجب ریحانه رو نگاه کرده چشم ازش نمی گرفتم . یعنی این همون دختره ؟
 ریحانه : اجازه میدی من شهروزو با خودم ببرمش ؟
 افسانه : کاری داری همین جا پیش خودم ...
 -یعنی سه تایی با  حال کنیم ؟ سه تایی رو یه تخت ؟! پس یه دقیقه بیا کمکم کن من تختمو بیارم کنار تخت تو بذارم این جوری راحت تریم .
وای این دخترا راستی راستی داشتند واسه سکس با من بر نامه می چیدن . یعنی در آن واحد باید با دو تاشون حال می کردم ؟  .. افسانه رفت به کمک ریحا نه .. من تعجب کار این دخترا بودم . وقتی که جدی میشن و بخوان یه چیزی رو رعایت کنن می کنن . اما همین که اراده کنن یه چیزی رو به دست بیارن و برن به دنبال تفریح و عشق و حالشون دیگه هیشکی و هیچی جلو دارشون نیست . دو تا تختا رو کنار هم چسبوندیم . و منم رفتم وسط دخترا .. بازم حس و حال و هیجان یه سکس تازه منو وسوسه ام کرده بود . ریحانه با یه سوتین کوچولو و شورت فانتزی کنارم دراز کشیده بود . دو تایی شون سرشونو گذاشته بودند رو سینه ام . ولی توجه بیشتر من به ریحانه بود . نو که اومد به بازار کهنه شده دل آزار .. ولی برای لحظاتی دلم رفت پیش پیمانه ..
 -دخترا اصلا به فکر دوستتون هستین ؟ اون یکسره داشت زحمت می کشید . بیشتر از بقیه شما کار کرد . مدیریت کرد ..
 ریحانه : تقصیر ما چیه می خواست قهر نکنه . ما که باهاش کاری نداشتیم . اون خودش اومد و عصبی شد و با همه ما پیچید ..
افسانه : اگه غلط نکنم شهروز رو واسه خودش می خواست ..
-ولی راستش چند باربهش علامت دادم اما اون انگار نه انگار ..
افسانه : باید بیشتر سماجت می کردی . من اخلاقشو می دونم .
-شاید یه حکمتی بود که من با شما جور شم . ولی خودم میرم سراغش ..
 ریحانه .. چهار تایی مون این بالا جا نمیشیم .. یه تخت دیگه هم بذاریم خیلی ضایع میشه ..
 افسانه :  حالا بذار قهرش بخوابه بقیه شو یه کاریش می کنیم . همش که نمی خواد همین جوری بمونه .
رفتم سراغ پیمانه .. گوشه ای نشسته بود و به آرومی اشک می ریخت . فکر کنم دوست داشت که تنهایی باهام حال کنه ..
-عزیزم پاشو بیا اون طرف چهار تایی مون با هم حال کنیم . دوستان نگران تو هستند . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی