ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 121

نمی دونم چرا واسه دقایقی حس می کردم که تنها شدم . اون دیگه اون جا نبود .. اون مرد رفته بود و دنیا رو با تمام عذابهایی که بهش داده ولش کرده بود . زندگی اون روی زشت خودشو به اون مرد نشون داده بود .. ولی حالا که اونو با خودش برده بود بزرگترین لطفو در حقش کرده بود . پایان عذابها و درد ها .. آدم وقتی که نباشه خب نیست دیگه تا اون درد ها و رنجهاشو ببینه . شکستهاشو ببینه . دلم گرفته بود . حس می کردم که انگاری داره واسم حرف می زنه . وقتی که از زن و اون پسر به دنیا نیومده اش می گفت درد رو در  تمام وجودش احساس می کردم .  فرزانه همراه من بود . برای لحظاتی از اون جدا شده بودم . گمم کرده بود .. وقتی هم که پیدام کرد و منو با اون حال زارم دید همه چی رو واسش تعریف کردم .
-فرزانه ! باید قول بدی که بعد از من واسه بابا مامان هم دختر باشی و هم پسر . یه کاری کنی که جای خالی منو احساس نکنن . من همین حالا شم  یه وجود بی مصرفم . یه موجود زشت .. یه انگل اضافی .. یکی که بودن و نبودنش تاثیری نداره . من می خوام بمیرم . نمی خوام مزاحم و سر بار کسی باشم . چرا دست از سرم بر نمی دارین . چرا عذابم میدین ؟ من نمی  خوام وقت شما رو بگیرم . نمی خوام به این فکر کنین که چی میشه و چی نمیشه ..
سالن بیمارستانو به آشوب کشیده بودم . منو به زور آرومم کردند ..حالم بد شده بود .. نمی دونستم فشارم بالاست یا پایینه . فر قی هم نمی کرد .. دوست داشتم  اونی باشه که منو زود تر به مرگ برسونه ... احساس تنهایی می کردم . با این که خوبی های دیگران رو می دیدم ولی اونو  نوعی دلسوزی محبت آمیز می دونستم و از طرفی خودمو هم سر بار بقیه می دونستم . اگرم بی توجهی می دیدم دلم می گرفت . خیلی احساساتی شده بودم .   هم دلم می خواست ولم کنن و برن .. هم دلم می خواست شب و روز بهم بگن که دوستت داریم .. یه احساس بدی داشتم . بودن یا نبودن خودمو احساس نمی کردم . این درمانها فقط مردن منو به عقب مینداخت . حتی اگه پنجاه سال دیگه هم زنده می موندم همین آش بود و همین کاسه . بدنم سست شده بود . خودم از دیدن خودم در آینه ترس برم داشته بود . از زشتی خودم چندشم می شد . باورم نمی شد که این همون پسر خوش تیپه باشه که دخترا واسش سر و دست می شکوندن . جایی نمونده بود که واسم دعا نکرده باشن .. دیگه از نذر و نیاز هم کاری ساخته نبود . روز به روز حالم بد تر می شد . انگاری این درمان ها اثر بخش نبود . من همون قدر می تونستم سر پا باشم که کار ای معمولی خودمو انجام بدم .. خاطراتمو بنویسم که بعد از مرگم بتونم به همه بگم که چه آدم پستی بودم و چی شد که با این نکبت از این دنیا رفتم .هر وقت می رفتم سر خاک سپهر یه چند دقیقه ای که با هاش راز و نیاز می کردم به یاد این می افتادم که چه جوری بدون این که اون بدونه زنشو ازش گرفته بودم خجالت می کشیدم و نمی تونستم به حرف زدنم ادامه بدم . ولی هیچ جا مث آرامگاه آرومم نمی کرد . بیشتر وقتا وسط یا اول هفته رو می رفتم سر خاک سپهر . سرمو مینداختم پایین یا دستمو می گرفتم جلو صورتم . مدام حرکات اضافه از خودم نشون می دادم .. نمی خواستم کسی صورت منو حال زار منو ببینه .. بیشتر به این فکر می کردم که مرگ خوابی نیست که یک ساعت دوساعت یا چند ساعت بعد ازش بیدار شم . خودمو آروم می کردم . می خواستم یه حس لطیفی از این رفتن داشته باشم . دیگه یواش یواش خودم واسه خودم عادی شده بودم . داشتم به این بدنم عادت می کردم . ولی خسته شده بودم از این شیمی درمانی ... ..پوست و استخون شده بودم . معلوم نبود این جور زندگی کردن چه به دردم می خوره ! ولی ستاره می گفت باید تلاش کنی .. باید از خدا بخواهی .. آخه من چی رو می خواستم .. دیگه بهش نمی گفتم که من با تمام وجودم از خدا می خوام که مرگ منو برسونه .. حالا این وسط گیر کرده بودم . نه مرگم مشخص بود نه زندگیم .. یکی از روزایی که به قصد سر خاک سپهر رفته بودم امامزاده.. یه لحظه خشکم زد .. پاهام سست شدن .. حس کردم که همه جا رو تار می بینم .. صحنه ای رو,  کسی رو دیدم که قلبمو به شدت به تپش انداخته بود . خیلی دوست داشتم  اون بی وفا رو ببینم ولی دوست نداشتم که این جور منو خرد و داغون ببینه . فروزان بار دار اومده بود سر خاک سپهر . اون پشت به من قرار داشت ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی