ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 13

مهرشاد  شنیده بود که درسا مشکل افسردگی خفیف پیدا کرده . ناراحتی اعصاب گرفته .. با خودش فکر می کرد اگه از زندگی راضی باشه پس این ناراحتی ها واسه چیه .. شیلا تا می تونست واسش حرف زد ..
-ببین پسر شارژم داره تموم میشه .. شارژباطری رو میگم .. بعدا می بینمت ..
مهرشاد حس می کرد که آروم شده .. اون ساعت استاد غیبت کرده بود . یه کاری واسش پیش اومده بود .  پسردونست  که دیگه درنگ جایز نیست .  حالا که نابود شده بهتره که تا اون جا که می تونه یه کاری کنه که درسای اون خوشبخت شه .. بیمار نباشه ..  درسا رو دید که از  دانشگاه خارج شد . با یه فاصله ای به تعقیب اون پرداخت . ظاهرا داود نیومده بود سراغش .. به سمتش دوید ..
-درسا ! درسا ! .. یه لحظه وایسا ..
-چیه چی کارم داری ..
-ازم دلخور نشو .. باهات حرف داشتم . اگه داود سر و کله اش پیدا نمیشه با هات حرف دارم .
-ما که با هم حرفی نداریم .
-قول میدم این آخرین حرفامون باشه . می دونم که این روزا خیلی خسته و کم حوصله ای ..
-قول میدی که دیگه کاری به کارم نداشته باشی ؟ من دیگه داغون شدم .. بریم پارک اون سمت خیابون تا ببینم چی می خوای بگی . دیگه پاک کلافه ام کردی .
 اونا کنار هم نشستند .
درسا : حرفت رو بزن . ببینم چی می خوای بگی ..
 -یادم رفت دفعه قبل بهت بگم . متاسفم . شنیدم یه ناراحتی هایی داری .. خواستم بهت بگم که هر کاری از دستم بر بیاد برای سلامت تو انجام میدم .. شاید خیلی اذیتت کرده باشم . نمی دونم واسه چی ناراحتی .. این اواخر از حرفات گاه این طور استنباط می کردم که یه حسی بهم داری . گاه فکر می کردم که بی خود این احساسو می کردم ..گاهی فکر می کردم که دلت واسم می سوزه .. ولی اصلا نباید این فکرا رو می کردم . راستش درسا اومدم ازت عذر بخوام .  گاهی عادتها رو زندگی آدم نقش دارن . ولی زندگی آدم که رو عادت نیست . وقتی تو جواب مثبت رو به داود دادی من با خودم گفتم ای بابا من که به این دختر عادت کرده بودم . رفیق تنهایی ام بود . با هم می گفتیم و می خندیدیم .. غافلگیر شدم .. یکه خوردم . طوری شده بودم که انگاری تا آخر عمرمون باید می رفتیم بیرون .. ساندویچ گاز می زدیم .. یا می رفتیم شهر بازی .. یا پارک .. دیگه آدم که نباید خودشو به عادتهاش بچسبونه . واسم خیلی سخت بود .. یهو فکر کردم شاید یه حسی بهت داشتم . اگه اون حس رو می تونستم نشونش بدم نجات پیدا می کردم .. در حالی که اصلا هیچ حسی بهت نداشتم . دیگه تو یک دوست خوب من بودی . الان هدیه تولدت به جای خودش باقیه .. هدیه عروسی هم برات می گیرم . مهرشاد می خندید و با خنده و لبخند این حرفا رو به درسا می زد تا آرومش کنه . مهرشاد : تو که می دونی من اهل دروغ نیستم .. برای خوشبختی تو دعا می کنم . چون به عنوان یک دوست ..دوستت دارم .. دوستت دارم ..دوستت دارم ..
مهرشاد دوستت دارم ها رو با لحنی ادا کرد که درسا یه حس دیگه ای کرده بود ..ولی خوشش میومد .
 مهرشاد : امید وارم دیگه ازم دلخوری نداشته باشی .   دیگه هر چی بود تموم شد ..دیگه تموم شد .
 درسا : شیلا هم دختر خوبیه ..
مهرشاد : آره دختر خوبیه .. یک دوست خوبه . ولی اون جوری که فکر کنی رابطه ای عشقی بین ما نیست ..
درسا : می تونه به عنوان اولین عشق زندگیت باشه
مهرشاد : عشق و عاشق شدن که قرار دادی نیست . یه حسیه که باید از یکی در تو به وجود بیاد .
درسا : تو هیچوقت عاشق نشدی ؟
مهرشاد : نمی دونم .. البته بگذریم ..
پسرخیلی سختش بود که به دروغ گفتناش ادامه بده .. اگرم می خواست راست و دروغو قاطی کنه در حرفاش تناقض زیادی به وجود میومد .
 مهرشاد : خیلی عجیبه آدم فکر کنه عاشق یکی بوده و اصلا عاشقش نبوده ..
 درسا : آره خیلی عجیبه .
 مهرشاد : منو واسه عروسیت دعوت می کنی ؟
 درسا : تو که نباشی اصلا عروسی در کار نیست . تو اگه نیای دیگه کی بیاد .. مهرشاد این یه تیکه رو دیگه به زور لبخند می زد . دلش گرفته بود ..
مهرشاد : می تونی یه کاری کنی که اعصابت آروم شه ؟ کاری از دستم بر میاد که بتونم سلامت تو رو ببینم ؟ درسا سرشو بالا گرفت .. مهر شاد سرشو پایین انداخته بود درسا : سرت رو بالا بگیر پسر .. دوست خوب و عزیزم . سرت رو بالا بگیر .. می خوام تو چشات نگاه کنم و بگم که با این حرفات آروم شدم . تو کمک بزرگی به من کردی . حس می کنم اعصابم راحت شده .. دیگه سعی می کنم افکار پریشانی به سراغم نیاد .
 اشک تو چشای مهرشاد حلقه زده بود .. اشک درد .. ولی صورتشو طوری باز کرد که انگاری داره لبخند می زنه .. خوشحاله . می خواست درددلشو درسا نفهمه ... برای اولین بار بود که درسا برای چند ثانیه نگاهشو به نگاه مهرشاد دوخته بود ..
درسا : گریه ات گرفته ؟
مهرشاد : اشک شوقه .. خوشم میاد خوشبختی آدما رو می بینم .. فقط قول بده دیگه نری دکتر اعصاب ..
-من بهت قول میدم ..ولی  دور و بری هام شاید همچین قولی بهت ندن ..
-بهم قول بده اعصابت آروم باشه اون جوری دیگه تو رو نمی برنت پیش پزشک ..
 -این برات خیلی مهمه ؟
 -آره درسا . بیشتر از سلامت خودم واسم مهمه .. حالا که مطمئن شدی هیچی نبوده هیچ حس خاصی بین ما نبوده چه حسی داری ؟
 -هیچی مهرشاد .. فکر می کنم هیچ روزی مثل امروز خوشحال نشدم .. هیچ روزی مثل امروز اعصابم آروم نشده ..
-داود یه مرد خوشبخته ..
 -برای تو هم آرزوی خوشبختی می کنم .
 مهرشاد : خیلی خوشحالم برات .. هیچ وقت فراموشت نمی کنم .. هیچوقت این روزای خوبو فراموش نمی کنم .. یادت باشه دو تا هدیه ازم طلبکاری .
مهرشاد واسه لحظاتی سکوت کرد . نمی تونست حرف بزنه .. درسا متوجه این تغییر حالتش شده بود . بهش این فرصتو داد که خودشو پیدا کنه .. ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی