ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 11

شیلا مونده بود که چیکار کنه .. هر روز دقایق زیادی رو بدون این که پاسخی از مهرشاد بشنوه  واسش حرف می زد . نصیحتش می کرد از زندگی می گفت .. ولی مهرشاد در عالم دیگه ای بود . اون به روزایی فکر می کرد که کلاس تعطیل می شد ولئ اون ودرسا می رفتن بیرون . به این فکر می کرد که هیچوقت به درسا در مورد هیچ مسئله ای دروغ نگفته بود .. چرا .. چرا من باید سختم بوده باشه که بهش دروغ بگم ؟ چرا باید اونا تا این اندازه دوست می داشتم ؟ ! چرا اونو به این راحتی از دستش دادم ..
 شیلا : این قدر فکر نکن .. ترم آخرمونه . بعد از تموم شدن درسا , درسا چند وقت بعدش  از دواج می کنه و میره همه چی تموم میشه .. شاید یه ده دوازده روز بعدش هم عذاب بکشی و یواش یواش همه چی واست عادی میشه .. 
-شاید حق با تو باشه شیلا ...
 شیلا دستشو گذاشت توی دست مهرشاد .. دو تا چشم نگران و حسود از اون دور شاهد صحنه بود ..  درسا لباشو گاز می گرفت .. توی دلش  مهرشادو بسته بود به فحش .. ولی می دونست که تقصیر خودشه .. خیلی ها بهش می گفتن که با از دواج همه چی حل میشه و مسائل و نیاز های جنسی روی فکرش اثر گذاشته .. ولی  حس می کرد که حاضره بمیره و تنشو در اختیار مرد دیگه ای غیر اونی قرار نده که با تمام وجود عاشقشه .. مهرشاد به این فکر می کرد که اگه به جای  دست شیلا دست درسا رو لمس می کرد چه احساسی می تونست داشته باشه . وقتی به این فکر می کرد که رابطه درسا و داود تا چه حد می تونه پیشرفت کرده باشه اعصابش به شدت می ریخت به هم . اون نمی تونست تحمل این روزای بد رو داشته باشه .. نمی تونست با دید روشنی به آینده نگاه کنه . همه چی رو تباه شده و از دست رفته می دید . حتی نفس کشیدن  رو نوعی عذاب می دونست . محبت شیلا آرومش می کرد .. درسا بازم خودشو رسوند به اون دو نفر .. مهرشاد تا اونو دید دستشو از دست شیلا در آورد ..
درسا : جای آرومیه ..نه ؟ خوب میشه درس خوند ..
شیلا : دیگه درسی نمونده . تا چند وقت دیگه همه از هم دور میشیم .  این دوستی ها هم مثل دوستی های دیگه .. دیگه کسی حال کسی رو نمی پرسه ..
 درسا : معلومه ...
 شیلا : البته بعضی ها قدر دوست و دوستی ها رو می دونن .
 درسا : بعضی ها هم باید مراقب باشن که با هر کسی دوست نشن .
 شیلا : بعضی ها هستند  که دایه دلسوز تر از مادر میشن در حالی که  همونا دل آدموبد جوری می سوزونن . مهرشاد : معلومه داری چی میگی شیلا ؟
شیلا : مهرشاد جان . من حرف بدی زدم . کجای حرف من ایراد داشت ؟ گفتم یه عده ای هستند که ادای دلسوز ها رو در میارن در حالی که خودشون سنگدل تر و دل شکن تر از بقیه آدما هستند ..
مهرشاد : درسا خانوم . شیلا خانوم حرف درستی زدن .. اگه دوست داری من یک مثال هم بیارم . نمونه اش زیاده .. درسا بدون این که کلمه ای بگه از اون جا دور شد .. دیوونه ..احمق .. حقته .. حقت بود که ازت دور شم . حقت بود که برم و به یکی دیگه بله رو بگم و دلت رو بشکنم . ..  از این به بعد منم باید برای داود  هدیه بخرم . نشون بدم که دوستش دارم . تو برای من ادا در میاری که مثلا دوستم داری ؟ این بود دوست داشتن تو ؟ تا ازم نا امید شدی رفتی با یکی دیگه ؟ فریب کار ..حقه باز .. خیلی خوب شد که با شیلا دوست شدی . لیاقتت همونه . حالا خیلی راحت می تونم با پسرعموم از دواج کنم . دیگه پیش وجدانم عذاب نمی کشم . این تویی که باید عذاب بکشی . نههههههه .. چرا این جوری شده . چرا من باید به این جا رسیده باشم ؟ مهرشاد شیلا رو رهاش کرد و به سمت درسا رفت .
مهرشاد : درسا صبر کن
درسا : باهام چیکار داری . بر و به عشقت برس تنها نمونه .
 مهرشاد : چی گفتی ؟ از چی حرف زدی ؟ چه خوب ؟! میگم این چند وقتی که با داود بودی خوب با واژه عشق آشنا شدی ..
 درسا : ربطی به تو نداره . تو برو با اونی که دوستش داری خوش باش ..
 مهرشاد : جالبه برام . من و تو که با هم بودیم از این حرفا نداشتیم .
درسا : بس کن مهرشاد . تو می خوای کاری کنی که من عذاب بکشم که چرا ولت کردم ..
مهرشاد : چی داری میگی اصلا واسه من مهم نیست که چرا این کارو کردی .
-درسا : یعنی برات مهم نبودم که می خواستی واسه تولد من یه هدیه نفیس بگیری ؟
مهرشاد : چرا خیلی مهم بود . هنوزم هست . هر وقت هم بخوای واست می گیرم .
درسا : -اون وقت شیلا جونت چی ؟
 مهرشاد : من و اون با هم دوستیم . همون جوری که من و تو با هم دوست بودیم  یعنی اگه همین الان پسر عموی شیلا بیاد خواستگاریش و اون بره من حق حرف زدن ندارم . حق اعتراض ندارم ..
درسا : از بس که جنست خرابه و از شیلا میری سراغ ژیلا ..
 مهرشاد : میگی چیکار کنم . بشینم و گریه کنم که ....
درسا : که چی ؟
مهرشاد : هیچی درسا . دست رو دلم نذار ..
 درسا : باشه . من این کارونمی کنم . به شیلا میگم که دست رو دلت بذاره . بعضی ها رو واسه هم نساختن .. مهرشاد : آره کاملا درست میگی . در کابوس خودم وقتی تصور می کنم که یه زنی مثل تو و اصلا خود تو نصیبم می شدی چی می شد فوری خودمو از اون فضای وحشتناک خارج می کنم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی