ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 115

ستاره : تو قول نمیدی زنده بمونی ؟ مگه دست خودته ؟ مگه جراتشو داری بدون اجازه من بمیری ؟
 -اصلا حالم خوب نیست ستاره . بالاخره برای فرزانه زنگ زدم ..
-چه عجب داداش خبر ما رو گرفتی ؟ اصلا به زنگای من که جواب نمیدی ..
 -راستش  گوشی ام رو سایلنته .. دیگه هم اصلا نگاه نمی کنم که کی واسم زنگ زده ..
 -میگم نکنه عاشق شده باشی
 -نمی دونم شاید . نه آبجی فرزانه و نه آبجی ستاره هیشکدوم به درد من نخوردن ..
 ستاره که نزدیکم وایساده بود با آرنج زد به پهلوم .
 -حقته . چند بار باید بهت بگم که من خواهرت نیستم ..
 فرزانه : اون کیه پیشته ..
 -ستاره سلام می رسونه ..
 فرزانه : دلم واسش تنگ شده .. سلام منو بهش برسون ..
 -فرزانه می تونی یه سری بهم بزنی ؟ الان نمی تونم تلفنی چیزی بهت بگم . باید از نزدیک ببینمت ..
-چیه می خوای ازدواج کنی ؟
 -نمی دونم .. تو فقط بیا و من کارت دارم . به پدر و مادر چیزی نگو که من این جوری بیشتر می پسندم . یعنی بهشون نگو که فرهوش کارت داشته .. بگو دلم واسه داداشم تنگ شده .. یه چیزی بگو دیگه ..
-ببینم چه خبر شده .. عاشق شدی ؟ دختر نشون کردی ؟ ..
-در عاشق شدن و عاشق بودنم شک نکن .. ولی تو بیا این قدر سوال نکن .. من تقصیری ندارم .. همش ستاره اصرار می کنه بیای ..
-ببینم داداش عاشق اون شدی ؟
-نه بابا .. آبجی ستاره حرف نداره .. عکسش درسته ..
-نمی فهمم چی میگی .. 
خلاصه یه خورده مخ فرزانه رو کار گرفته اونو چند ساعت بعد کشوندمش پیش خودم ..
-وای خواهر چه عجولانه !
 فرزانه : این جوری که تو تماس گرفتی دیگه متوجه شدم اگه لیوان آب دستمه باید بذارمش زمین ..
-بابا مامانو چیکارش کردی ..
-چیکار داشتم بکنم . دورشون زدم .. فرهوش چرا این قدر لاغر شدی . چرا لپات گود افتاده .. یه جوری شدی ؟ مثل این که شرجی هوا بهت نمی سازه ..
 -اون قدر ها هم شرجی آزار دهنده ای نیست . اگه می خواستم برم جنوب چی می شد ... تازه این طرفا سه ماه از سال هواش آزار دهنده هست اواخر خرداد تا اواخر و گاهی هم اواسط شهریور و بین سی تا چهل درجه هم گرم ترین ساعات روزشه . ..
-فکر نکنم یه مازندرانی مثل تو این قدر در مورد آب و هوای منطقه اش اطلاع داشته باشه ..
 -پس چی .. تازه این مال قسمت جلگه ای این جاست .. آب و هوای نیمه معتدل .. نیمه کوهستانی و کوهستانی هم داریم ..
 -خب داداش این قدر طفره نرو .. دختره کیه .. ستاره که نیست ..
 -پیشت بمونه تو که راز داریت خوبه . دیر یا زود می فهمی .. چون ستاره از تو خجالت نمی کشه . . ستاره دوستم داره ولی من چون یکی دیگه رو دوست دارم نمی تونم عاشقش باشم ..
 -خب اون کجاست ..
-هیچی واسه بار دوم ازدواج کرد و از قفس پرید ..
-داداش ما رو گرفتیا ..
 -ولی فرزانه جون تا چند وقت دیگه منم می خوام عروسی کنم ..  می خوام لباس سفید تنم کنم .
-اصلا خوشم نمیاد داماد کت و شلوار سفید تنش کنه ..
 برای دو سه ذقیقه ای سکوت کردم . دیگه کش دادن موضوع بیش از این صلاح نبود ..
 -فرزانه من سرطان دارم . سرطان خون .. دارم می میرم .. اگه دوست داری می تونی این روزای آخر پیشم بمونی . من نمی خواستم مزاحمت شم .. تو داری تحصیل می کنی . یه کار نصف و نیمه ای هم داری . ستاره ول کن نیست .. دکتر یه چیزی گفته .. از شیمی درمانی و پیوند مغز استخون گفته .. ولی من میگم آدم که دوروز داره زندگی می کنه نباید این قدر عذاب بکشه .  حالا که قراره بمیرم بهتره که بمیرم دیگه . به نظرت چطوره .. فرزانه خشکش زده بود .
 -نههههه .. شوخیت گرفته .. بازی زشتی رو به راه انداختی .. خیلی زشت .. خیلی زشت ..
یه فشاری به بینی ام اومد و حس کردم بازم یکی از مویرگهاش ترکیده .. خون به شدت از بینی ام جاری شد ... دیگه حرفی نزدم .. فرزانه کمکم کرد تا خونم بند اومد ..
-بگو داشتی شوخی می کردی .. بگو دیگه تو رو به جون مامان که خیلی دوستش داری ..
 -به جون بابا و مامانم و به جون خودت دروغ نمیگم .
فرزانه دو تا دستاشو مشت کرده گذاشته بود جلوی گوشاش و فریاد می کشید .. تو دروغ میگی ..تو دروغ میگی ... -کجا داری میری فرزانه ..
-میرم از ستاره بپرسم ..
 -پدر و مادرش نمی دونن .. حواست باشه .. پرسیدن نداره .. اصلا صبح با هم میریم دکتر ..من به این ستاره گفتم که بهت چیزی نگم . اصلا جنبه شو نداری . آبرو ریزی می کنی . فرزانه من می خوام بمیرم . اصلا کمک تو رو نمی خوام .. ولم کن ..
-چی داری میگی .. منو کشوندی این جا که حرصم بدی ؟
 - ستاره تقصیر داره . میگه تا من زنده ام تو نباید بمیری .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی