ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 4

درسا فکرش بد جوری مشغول شده بود . حوصله جواب دادن به تلفن داود رو نداشت . همش به این فکر می کرد که چرا مهرشاد باید به خاطر اون  دهها ساعت خودشو به سختی بندازه . از وقت خواب و درس خوندن خودش بزنه به چه انگیزه ای ! به این که به یه دختر نشون بده که خسیس نیست ؟ فرض کنیم که اون بخواد اینو نشون بده . مثلا درست گفته باشه واسه همین بوده باشه . چرا براش مهم بود که من د ر مورد اون چی فکر می کنم . چرا ؟ اصلا واسه چی خود منم باید راجع به کارای اون این قدر حساس باشم ؟  یه لحظه فکرش رفت به شب قبل . که اون و داود شامو رفته بودن بیرون و سفارش چلو ماهی داده بودن . اون عاشق ماهی بود . همون لحظه به یادش اومد که اون و مهرشاد رفته بودن به یه ساندویچی .. اون روز همبرگر حالشو به هم زده بود . دیگه به خودش گفته بود که امکان نداره همبر گر بخوره . ولی بازم خورده بود . دلش واسه رفتن به ساندویچی تنگ شده بود .. با پول چلو ماهی و مخلفاتش اون و مهرشاد می تونستن پنج بار برن به ساندویچی و همبر گر بخورن ولی اگه می خواستن پیتزا بخورن دو بار بیشتر نمی شد که برن .بازم بسته به اندازه پیتزا داشت .  خنده اش گرفته بود از این جور حساب کتاب کردنای خودش .. پسر پسر من اگه بهت می گفتم خسیس این تکیه کلامم بود .. آره حق با توست شایدم یه نموره ای درکت نمی کردم .. دیوونه دیوونه کی به تو گفته واسه من خودت رو بندازی توی دردسر .. کی گفته .. یه نگاهی به لباسای جدیدش انداخت . به مانتوهاش .. به کیف و کفش و چکمه اش .. یعنی این نهایت اون چیزایی بود که می خواست ؟ حالا که همه اینا رو داره .. داره این جور فکر می کنه ؟ تا چند وقت دیگه داود واسش زانتیا می گیره .. ولی اون و مهرشاد بیشتر وقتا سوار اتوبوس می شدن . یه چیزایی هست که آدم  همیشه و تا وقتی که زنده هست می تونه به دستش بیاره ولی یه چیزایی هم هست که وقتی از دستش دادی دیگه از دستش دادی .  نه .. درسا چی داری به خودت میگی ؟ طوری حرف می زنی که انگار اون دوستت داره و تو هم عاشقشی . چرا الکی برای خودت می بری و می دوزی . دیگه مهرشاد تا همین حدی واست مناسب بوده که تو رو از تنهایی در بیاره . زشته دختر . تا دو سه ماه دیگه باید عروس شی .. چرا من فقط به داود به عنوان یه آدم مهربون و با شخصیت نگاه می کنم . چرا اگه توی دستش سیگار ببینم نمیرم به سمتش و نمیگم نکش ؟ ! چرا ؟! چرا نمی تونم  یه جواب درستی واسه خودم داشته باشم ؟! یعنی نهایت لذ ت من از زندگی و راحتی این بوده که همین چند تا لباسو داشته باشم و آروم بگیرم که به خواسته هام رسیدم ؟ قسمتی از اینا رو که بابام می تونست ردیف کنه  .. یعنی من حالا دارم این حرفا رو می زنم  چون اشباع شدم ؟ نهههههههه درسا ... واسه این نیست . چون حتی یک ماشین گرون قیمت مثل زانتیا هم نمی تونه آرومم کنه .. چه طور می تونم .. این حالت خودمو توجیه کنم .. بس کن درسا .. یه خورده به خودت برس .. به شوهر آینده ات توجه کن . از مهرشاد فاصله بگیر . اون آرومه .. مظلومه . داره مظلوم نمایی می کنه . داره زندگیت رو به هم می زنه . اگه بهم علاقه داشت چرا قبلا نگفت . اون داره زندگی منو تباه می کنه . نابودم می کنه .  منم باید از اون فاصله بگیرم . همون جوری که اونم ازمن فاصله گرفته . این جوری خیلی بهتر میشه فراموشش کرد . ازش معذرت هم که خواستم . نههههههه .. خدایا ! کمکم کن . دیگه توی چهره اش نگاه نمی کنم . سعی می کنم با این مسئله کنار بیام . به داود بیشتر محبت کنم . اون خیلی هوامو داره . اون سرم داد نمی کشه . این که دلیل نمیشه . الان خیلی جا ها می بینی یه دختر با کلی پسر دوست میشه یه دوستی ساده ولی با یکی دیگه از دواج می کنه . همه اینا واسه اینه که من تجربه نداشتم . وگرنه این که نشد خاطره که مثلا رفتم باهاش ساندویچ خوردم . یا رفتم شهر بازی .. یا توی کلاس فلان استاد دستمونو داشتیم جلو دهنمون تا صدای خنده هامونو نشنوه .. اینا که خاطره نشد بخوام واسش عذاب بکشم . پس من دیگه بهش توجهی نمی کنم ...
 روز بعد در فضای  دانشگاه فقط یه سلامی به  مهرشاد کرد و ازش فاصله گرفت . پسر تعجب می کرد  اونم با این که نا آرام بود ولی نسبت به روز قبل کمی بهتر شده بود . شاید واسه تلفن شب گذشته درسا بود  و اشکهایی که در تنهایی تسکینش داده بود .. اما چرا این دختر این قدر سرد نشون میده . درسا حس کرد که شاید بتونه مهرشادو فریبش بده که هیچ توجهی بهش نداره ولی خودشو نمی تونست که فریب بده . ساعت تفریح شد .. یه لحظه از دور صحنه ای رو دید که اونو میخکوبش کرد . با این که در این محیط نباید حساسیت نشون می داد ولی از این که شیلا یکی دیگه از همکلاساش خودشو به مهرشاد چسبونده ولش نمی کرد لجش گرفته بود . اونا که اصلا با هم سلام و علیک هم نداشتن . مهرشاد هم که بعد از کلاس فقط با من بود .. یعنی چه ؟! اصلا به من چه مربوطه ؟! اون هر غلطی که دلش می خواد بکنه . سیگار بکشه بره دوست دختر بگیره . اصلا بره بمیره .. خدایا .. شیلا دخترقشنگیه .. اما بیشتر قشنگی هاش  واسه آرایش زیادشه .. ادامه دارد ..... نویسنده .... ایرانی