ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی متعلق به آن لحظه

ماهان نگاهشو به در آپارتمان ملوسک دوخته بود ... دختری که دو سه ماهی رو دوستش بود .. و یک بار هم تا آستانه سکس پیش رفته بودند .. اما اون روز ملوسک نتونست ادامه بده .. یه فریادی کشید و از درد کون نالید که ماهان ترس برش داشت و ولش کرد .. ماهان حالا از سربازی بر گشته بود .. ملوسک هم که تقریبا هم سنش بود با یکی که ده سالی بزرگتر از خودش بود از دواج کرده بود . ظاهرا به خاطر این که خواستگار پولداری بود و درجا آپارتمان پدر زنشوبه اسم ملوسک  خرید تا پدر و مادر ملوسک بتونن ویلای مورد علاقه شونو ردیف کنن دختردیگه نتونست که زنش نشه . ماهان اهل عشق و عاشقی نبود .. ولی حسرت کون ملوسک به دلش و به کیرش مونده بود ... ماهان پسر خوش تیپی بود ولی ملوسک کمی سبزه بود و جذابیت و تپلی خاصی داشت .. ملوسک هم که چند ماهی از زندگی زناشویی اش گذشته بود و به تازگی هم ماهان,  بار ها و بار ها جلوش سبز می شد حس کرد که اون پسر داره تاثیر عجیبی روش می ذاره .. و نمی تونه که به اون فکر نکنه .. اون طرف هم ماهان همش از این بیم داشت که وقتی به پر و پای ملوسک می پیچه نکنه دختر اونو از خودش برونه ... یه بار در پارکینگ همو دیدن ..
ماهان : سلام عروس خانوم .. بالاخره صبر نکردی ما از خد مت بیاییم .. خوب از قفس پریدی ..
 ملوسک که انتظار شنیدن این حرفو اونم پس از چند ماه نداشت گفت حالا دیگه من شوهر دارم و این جور جلوم می پیچی درست نیست ..
 -من نمی پیچم . من صافش می کنم .
 -خیلی پررویی .
 -یادت رفت می گفتی منو به خاطر همین پررو بودن هام دوست داری ؟
-بس کن . به یادم نیار دیگه ..
 -بی وفایی تو رو ؟  خیلی نامردی ملوسک . هر شب به فکر تو بودم . چقدر امید وار بودم که بر گردم و زنم شی .. با این که هم سن بودیم ولی دوستت داشتم ..
 -تو منو به خاطر یه چیز دیگه می خواستی .. ..
-نه .. تو که نمی دونی یک سرباز چقدر دلش می گیره .. دور از خونه و خونواده . همش به فکر عشقشه ..اما یه روز میاد و می بینه که تمام آرزو هاش نقش بر آب شده . عیبی نداره . الان دوره زمونه ای شده که عشق ارزشی نداره . همه چی پول شده ..  
ماهان رفته بود توی حس ..
-ولی تو که به من نگفتی عاشقمی .. اصلا بی خیال شده بودی ..
 -شاید دوست داشتم که یه حرکتی از تو ببینم .. ولی خیلی دلمو شکستی .. واسه همین به خودم گفتم زن نگیرم .. ماهان غرق احساسش شده بود طوری که نزدیک بود اشکش در آد بی آن که هیچ احساس ناراحتی داشته باشه .. ملوسک هم وقتی ماهانو این جوری دید خیلی ناراحت شد . به خود و زندگیش فکر می کرد . این که  واسه این که راحت باشه از دواج کرده بود . این که می دونست بیشتر هم سن و سالاش اون امکانات رفاهی رو ندارند و مردی که جا افتاده تر باشه بهتر می تونه اهل خونه و زندگی باشه . اما این که ماهان اونو دوست داشته و اون نمی دونسته خیلی ناراحتش کرده بود . هم حسرت می خورد و هم دلش برای ما هان می سوخت و از طرفی قبل از این جریان و رو یا رویی با ما هان اون حتی به اون پسر فکر می کرد .. ولی  حالا شدتش زیاد شده بود ..
ماهان : خب ملوسک بهت تبریک میگم . امید وارم خوشبخت شی . منم دیگه بهتره از احساسات خودم نگم .. .. فرصت واسه تصمیم گیری کم بود .. ملوسک حس کرد که باید یه جورایی از دل ماهان در بیاره .. اون چند ماه با هاش دوست بود .. یه بار هم نزدیک بود که رابطه ای جنسی داشته باشن که به شدت دردش گرفته بود .
 ملوسک : فرداشب میای خونه مون ؟ شوهرم برای یه کاری می خواد بره شهرستان ..
 ماهان سرشو انداخت پایین و می خواست تعارف کنه و بگه که از نظر اخلافقی خوب نیست و از این حرفا و افه بیاد  و در تعارف بعدی بگه باشه ... که پشیمون شد و حس کرد که این جوری ممکنه بزنه کارو خراب کنه .. حرفی نزد و گفت باشه .. دل تو دل هیشکدومشون نبود . واحدشون روبروی هم قرار داشت . ملوسک دیگه سنگ تموم گذاشته بود . ماهان هم حس کرد که دیگه به خواسته اش رسیده  . اون روز وقتی که شوهر ملوسکو دید که از خونه خارج شده یه دسنی به کیر داخل شلوارش کشید و گفت بالاخره کیره رو امشب می زنم . اون حال می کرد از این که از دست آورد اون مرد استفاده می کنه  ..  ماهان که نمی تونست بی مقدمه خودشو قاطی اون زن کنه . اونا از هر دری صحبت کردند . ملوسک یه پیراهن  بلند یکسره نخی به رنگ سبز پسته ای و شاد تنش کرده بود  که یک طرف دامنش تا پایین چاک داشت .. طوری که ما هان دلش می خاست از اون قسمت حمله رو شروع کنه .. ماهان : چقدر دلم می خواست من این زندگی رو واست درست می کردم ..
 ملوسک : البته شاید هرمز یه خونه بزرگتر واسه من بگیره ..
-نه نگو من تحمل دوری از تو رو ندارم . همین که دلم به این خوشه که عشقم نزدیک منه از همه چی با ارزش تره .. ملوسک : اووووووهههههه نگو .. نگو .. این جوری حرف نزن .. ..
 ملوسک تحت تاثیر قرار گرفته بود . یعنی میشه هم دوست دحتر کسی بود و هم همسر کسی و راحت زندگی کرد ؟ میشه در آن واحد دو نفر رو دوست داشت . اون جوری که من فقط می تونم ماهانو دوست داشته باشم .. ولی نمی دونم که بتونم برای همسرم زن یکرنگی باشم . باز خوبه که اون فقط شبا رو میاد خونه .. ملوسک حس کرد که  باید یه کاری بکنه . اون که حالا ماهانو تا این جا آورده بود . پسر هم تردید و هوس  و تزلزل رو در وجود اون زن احساس می کرد . یه زن که به این جای کار می رسه تصمیم گیری براش سخت میشه و نمی دونه که چیکار کنه . اما اون  دیگه تصمیمشو گرفته بود . پسر اینو به خوبی حس می کرد . کار سختی نبود .. وقتی ماهان صورتشو به صورت ملوسک نزدیک کرد هر دو شون حس کردن که دارن پا به دنیای جدیدی می ذارن . ملوسک هم اینو به خوبی حس می کرد . اون می دونست که باید از شخصیت دیگه اش استفاده کنه . یک زندگی دو شخصیتی رو در پیش بگیره . اگه یک زن می خواد به شوهرش خیانت کنه  و زندگی خودشو حفظ کنه باید دو شخصیت داشته باشه . مثل یک هنر پیشه . وقتی که داره فیلمی رو بازی می کنه غرق اون فیلم شه  به فیلم دیگه فکر نکنه . مگه غیر اینه که زندگی یک  فیلمه ؟ پس اون به خوبی می تونه در فیلمی که شوهرش نقشی نداره با تمام وجودش عاشق شوهرش باشه . اونو احساس کنه . چیزی به نام دروغ و خیانتو نذاره که مانع حس و زندگی اون شه . با این افکارش خودشو به آغوش ماهان سپرد . حس کرد که خوشبخت ترین و آروم ترین زن دنیاست . داغ کرده بود . دیگه به این فکر نمی کرد که عشق بهتر است یا ثروت .. هرچند ماهان عاشقش نبود ولی اون این طور حس می کرد .. که اگه این حسو نداشت و خاطرات گذشته و دلسوزیش نبود خودشو در اختیارش نمی ذاشت .. -ملوسک دوستت دارم . عاشقتم  .. ملوسک حس اون روزی رو پیدا کرده بود که ماهان در همین منزل با همین بوسه های داغ زیر گلوش شروع کرده بود .. حالا هم همون جور داغش کرده بود . ماهان بر هنه اش کرد .ملوسک نگاهشو به شورت ماهان دوخته بود . برای اولین بار به این فکر می کرد که کیر ماهان حالا می تونه بهش لذت بیشتری بده .. و به این فکر کرد که نباید به این فکر کنه که شوهر داره . این جوری بهتر می تونه لذت ببره . این جوری بهتر می تونه تحت تاثیر وجدانش قرار نگیره . وقتی با هر کدوم از مرداست فراموش کنه که با اون یکی بوده . اینه رازموفقیت و لذت بردن یک زن متاهل .. زنی که دوست داره با تنوع بخشیدن به زندگی خودش لحظه های آرامش و خوشبختی رو برای خودش به ارمغان بیاره ..
ماهان به اندام کاملا بر هنه ملوسک نگاه می کرد . حس کرد که اون تپل تر شده . پاهاشو از وسط باز کرد .. حالت کسش همون بود .. کونشو کمی گنده تر می دید و سینه هاشو .. با خودش گفت هر مز خان تا همین اندازه تونستی تپلش کنی ؟ ببین از این به بعد وقتی که زنت زیر کیر دوست پسرش قرار بگیره چقدر تپل و خوش کون و خوش سینه تر میشه .. تا رفت دهنشو بذاره رو کس  ملوسک این ملوسک بود که شورت ماهانو پایین کشید و واسش ساک زد . پسر باورش نمی شد که اون زن متاهل رو به دام خودش کشیده باشه .  احساس قدرت و پیروزی می کرد که تونسته هر مز خان رو با امکاناتش شکست بده ..
 ماهان : عاشقتم .. دوستت دارم . تو رو فقط برای خودت می خوام .. اوووووففففففف نههههههههه نهههههههه ملوسک .. ..  
کیر ماهان دهن ملوسکو پر از  آب  کرد .. زن نذاشت که حتی قطره ای از اون آب به هدر ره . اون حالا خودشو عشق ماهان تصور می کرد . زنی که می تونست حسادت کنه به دخترای دیگه  که اگه بخوان با عشقش جور شن . آیا می تونه این حسادت رو در مورد شوهرش هم داشته باشه؟  ماهان پاهای ملوسکو انداخت رو شونه هاش و در حالی که لباشو گذاشته بود رو لبای اون زن به آرومی کیرشو از مرز کس زن رد کرد .. حس می کرد تنگی کس ملوسکو .. آروم آروم و با لذت کیرشو در کس حرکت می داد .. ملوسک لبای ماهانو گاز گرفته موهای سرشو از هوس می کشید .. با این که می خواست به شوهرش فکر نکنه ولی کاملا متوجه بود که این سکس خیلی بیشتر از هماغوشی با شوهری می چسبه که شبا خسته از محل کارش بر می گرده و همین که آب کیرشو خالی می کنه و کمرش سبک میشه واسش کافیه .. اما ماهان به خوبی می دونست که چیکار کنه که اون زن متاهل رو شیفته خودش کنه ..
ملوسک : آخخخخخخخخ خواهش می کنم .. من سوختم .. بده .. بده ... من دارم آب میشم ..
ولی پسر ول کنش نبود .. و زن حس می کرد که هر لحظه داره اوج بیشتری می گیره . فقط به اون پسر فکر می کرد .. فقط به هوس .. فقط به لذت کسش و لذتی که اون کیر و و بدن ماهان و عشق اون بهش می داد .. و همین حس براش کافی بود که به نقطه ای برسه که در سکس با شوهرش به اون نرسیده بود ..
 ملوسک : جوووووووون .. اوووووخخخخخخخ  ولم نکن .. ولم نکن .. یه حسی دارم که دلم می خوام بازم داشته باشم .. دلم می خواد تا لحظه انفجار ولم نکنی ...
 ملوسک فریاد می کشید و می گفت که من دارم منفجر میشم . دارم منفجر میشم ... می خواست با فشار دست..  ماهانو ازخودش دور کنه .. تحمل این همه لذتو نداشت ولی پسر محکم بهش چسبیده قفل کرده بود .. زن ریزش آب کسشو به خوبی حس می کرد .. . اون  گرمای هوس و لذت و لذت گرمی رو که داشت ازش خارج می شد . ماهان هم غرق هوس بود .. و  غرق ناباوری . ملوسک خودشو به بدن ماهان قفل کرده دستاشو محکم دور کمرش حلقه زده بود .. پسر حس کرد که چاره ای نداره که یک بار دیگه آب کیرشو توی بدن ملوسک خالی کنه .. چشاشو بست و در حالی که همچنان اون زنو می بوسید به دنیای تاریک کس فکر کرد که کیرشو در اون فضا قرار داده و داره اونو به اوج لذت می رسونه .. ضربه پشت سر ضربه .. داغ و داغ و داغ تر .. این بار حرکت آب کیرش به سمت کس ملوسک بود ..  و دو تایی شون فشار حلقه دستها به  دور کمر همو به نهایت رسونده بودند .. پسر به ریختن قطرات هوسش فکر می کرد و زن به نیازش .. نیازش به عشق و هوس .. به پسری که دوستش داشت و حالا می تونست در کنار زندگی  زناشویی اون مایه آرامش و هیجانش باشه ..
ملوسک : عشق من .. دوستت دارم .. دوستت دارم .. فقط مال توام  .
طوری از این حرف می زد که مال توام که پسر فکر می کرد  ملوسک مثل زنایی خواهد بود که به شوهرشون روی خوش نشون نمیدن ..
 اون شب تا صبح با هم بودند .. و شب بعدش .. سفر کاری هر مز روز شنبه تموم شد .. ملوسک همه چی رو مرتب کرده بود . سفارش های لازم رو به ماهان کرده بود .. به خودش قبولونده بود که وقتی شوهرش در خونه هست به هیچی جز اون فکر نکنه ..
 مرد با دنیایی از عشق و امید و هوس وارد خونه اش شد . خونه ای که به اسم زنش بود .
 ملوسک : عزیزم دلم برات تنگ شده بود .. وقتی تو نیستی  این جا سوت و کوره ..
هرمز : منم دلم برات تنگ شده بود . چیکار کنم هر چند روز در میون باید یکی دو روز برم و یه سری  به کارام در شهر های دیگه بزنم و کنترلشون کنم .. ولی فراموشت نمی کنم ..
ملوسک تا می تونست برای شوهرش فتنه  گری کرد . طوری که هرمز  حس کنه زنش  دیوونه وار عاشق اونه . .. هر مز : عزیزم وقتشو داری که بعد از ظهر با هم بریم بازار ؟
ملوسک : واسه چی ؟
هر مز : واسه  این که واسه بهترین و خوشگل ترین زن دنیا می خوام بهترین و خوشگل ترین  جواهرات شهرو بخرم ... ..
 وقتی که شوهرش بهش گفت که هفته دیگه هم واسه یکی دو شب تنهاش می ذاره برای لحظاتی هیجان زده شد .. اما به یادش اومد که باید متعلق به لحظات باشه .. و اون حالا و در اون لحظه متعلق به شوهرشه .... پایان ... نویسنده ... ایرانی