ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 125

به امواج دریا نگاه می کردم که وقتی میومدن به سمت ساحل کوچیک و کوچیک تر می شدن .  یه سری موجا رو می دیدم که توی همون آب می شکنن . حس کردم که منم می تونم یکی از این موجا باشم . زود تر بمیرم . برم به استقبال مرگ .  حالم خیلی بد بود . توان نوشتن نداشتم . ولی با دستای لرزون هم که شده باید خاطرات درد و رنج و سوز عشقمو می نوشتم . شاید این تقاص گناهانی هم بود که خیلی ها رو عاشق خودم کرده بودم . آخه من به کسی نگفته بودم که عاشقشون هستم و ولشون کرده باشم . نمی دونم آیا اینم به حساب گناهانم نوشته میشه یا نه . دلم گرفته بود . نمی خواستم بیش از این عذاب بکشم . بازم احساس تنهایی می کردم . حس می کردم که دوست دارم لجبازی کنم . بهانه جویی کنم . اشک یکی رو در بیارم . ستاره  رو فرزانه رو آزارش بدم . مادرم رهام نمی کرد ولی من دلشو نداشتم که اونو نزدیک خودم ببینم اونو با داد و فریاد از خودم دور می کردم .
ستاره : به خاطر کوچولو هایی که دوستت دارن به زندگی برگردد .
 -من به زندگی بر می گردم ولی زندگی به من بر نمی گرده ..
ستاره : تو اصلا خیالت نیست که ممکنه ....
ستاره ادامه نداد . می دونستم که اون دلشو نداره که از مرگ حرف بزنه ..
 -نه ستاره جون من اصلا خیالم نیست که ممکنه تا دو ماه دیگه بمیرم . اتفاقا خودمو آماده کردم . راستش دوست دارم زود تر از اینا بمیرم . برم و همه شما رو راحت کنم . مخصوصا تو یکی رو که مجبوری ادعای دوست داشتن منو بکنی . از کی تا حالا به توصیه فرزانه منو دوست داری و وانمود می کنی  که از من خوشت میاد ؟
 ستاره : نمی فهمم چی داری میگی فر هوش .
-خودت رو به اون راه نزن .
-بس کن .. خسته ام کردی ..
-به خاطر این که تو خسته نباشی د لم می خواد زود تر بمیرم و خلاص شی ..
 -تو چی داری میگی .. اصلا حالیت هست ؟ دوست داشتن تو چه ار تباطی با فروزان داره . خودمم می دونستم که دارم بهانه جویی می کنم .
 -خیلی تنهام ستاره ..
-می دونم . منم تنهام .. منم تنهام فر هوش .. منم عذاب می کشم . از این که اونی که دوستش دارم داره خودشو پر پر می کنه و من نمی تونم هیچ کاری براش انجام بدم . از دست من کاری بر نمیاد . چرا ..چرا ؟ واقعیت رو قبول نمی کنی . تو تنها آدم بیمار این دنیا نیستی . قرار نیست همه مون زنده بمونیم . همون که چشات به روی این دنیا بازه ..همون که خدا تو رو لایق دونسته که نفس بکشی .. زنده ها رو ببینی .. دنیا رو ببینی .. محبت ها رو احساس کنی .. یعنی این که باید زندگی کنی . تو باید حالا حالا ها زنده بمونی . تو باید با تمام وجود از خدای خودت بخوای . از همون عقل بر تری که تو رو آفریده . به تو زندگی داده .  تو تنها نیستی فر هوش .. شاید عده ای تنهات گذاشته باشن .. ولی عده ای هم هستند که دیوونه وار دوستت دارن .. فر هوش تو نمی دونی تنهایی چه دردیه .. چه تلخه .. چه عذابیه ! اگه بدونی دیگه این قدر بیرحم نمیشی . دیگه نمیگی که بری و تنهامون بذاری . فکر کردی من در روز بار ها و بار ها واسه سپهر گریه نمی کنم ؟  ولی شاید باور نکنی .. به خاطر تو بیشتر اشک می ریزم . می دونم اشکای من برای باز گردوندن سپهر دیگه تاثیری نداره ولی شاید خدا رحمی به من کنه ..  به خاطر دل شکسته ام .. اون دلو زیر پا هاش له نکنه .. خدایا تو بزرگی کمکم کن ..
 با این حرفای ستاره اشک تو چشام حلقه زد .. از خودم بدم اومده بود ..
-ستاره منم مث سپهر ..تازه اون داداشت بود . اون عزیز تر بود . اون از خونت بود . تونستی هر جوری بود نبود اونو تحمل کنی .. منم همینم . منم همین حسو در تو ایجاد می کنم . تازه تحمل مرگ من که باید راحت تر باشه  .. ستاره : آخه دیگه چیزی از دلم نمونده که شکسته شه .. چیزی ازم نمونده فر هوش .. خواهش می کنم ..
 چقدر من بد و نفرت انگیز بودم . همه رو از خودم می رنجوندم ... دیگه چاره ای نبود جز این که ریش و قیچی رو بدم به دست این دور و بری هام . مادرم که فقط گریه می کرد و پدرم هم مثل همیشه مات و مبهوت به گوشه ای خیره می شد و دعا می کرد .
 چند هفته گذشت .. حالم هنوز بهتر نشده بود . نمی دونم چرا دلم می خواست بازم فروزانو ببینم .. یک بار دیگه اونو ببینم . چند روز پشت هم می رفتم  امامزاده .. هر بار هم یه جوری از دست دخترا در می رفتم . .. بالاخره یه بار دیگه اونو دیدم .دیگه قصد اینو نداشتم که برم جلو .. با این که  از دیدنش عذاب می کشیدم نمی دونم چرا بازم به سمتش کشیده می شدم .. . این بار اونا رو سه تایی سر خاک سپهر دیدم . فزوزان وبچه و شوهرشو ....ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی