ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

آرایشگران 1

بهناز یه چیزی حدود بیست سال ازش بزرگتر بود .. اندام زیبایی داشت ولی زیادی تپل بود . صورتی گرد . چشایی درشت و پوستی سفید .. می شد رو مخش کار کرد .  راستش بهروزچند سالی می شد که از خد مت بر گشته بود و این خونواده اونو کشته بودند از بس که می گفتن برو سر کار .می گفتن بهروز جون اگه  دوست نداری زن بگیری زن نگیر .. حداقل سر کار رو برو . این قدر نشین جلوی کامپیوتر که چشات خسته شه .. یعنی در واقع وقت تلف کنی .. اونم می گفت  چشم گردنم از مو باریک تر ... تا این که بهنازو دید . آرایشگر خوشگل محله رو که یکی از کله گنده ها و شایدم رئیس اتحادیه آرایشگران بود . اون به تازگی از شوهرش جدا شده بود .. می گفتن که یه خورده پالونش کج شده و اهل حال بوده .. خلاصه رفت تو نخش .. ولی خونه خیلی با حالی بود ..یه خونه ویلایی بزرگ و جا دار . کاش یه کار گر مرد هم می خواست .. می دونست  که بهناز بهش می خنده .. ولی یه روز شیک و پیک کرده و در خونه شونو زد . دختر دم بخت و دیپلمه بیکارش  بهنوش که کمک مادرش بود درو  به روش باز کرد . خیلی شبیه مامانش بود ولی لاغر تر و جمع و جور تر ..  رفت توی خونه و بهناز تحویلش گرفت  .. به خودش گفت وای پسر انگار نه انگار که من یک غریبه هستم و باید رعایت کنه . بهناز با یه دامن کوتاه و بلوز سینه بیرون انداخته بدون روسری و شونه و بازوهایی تقریبا لخت اومده بود و با هاش حرف می زد . بهش گفت که یک حسابدار می خواد  که کاراشو سر و سامون بده .. هر چند دوست داشت که یک دختر این کارو انجام بده  ولی حالا که اون  رفته بود اون جا مثلا می خواست حق همسایگی رو به جا بیاره .. زن  از همون دقایق اول چراغ سبزشو نشون داده بود . راستش پسر اولش فکر می کرد که حساب و کتاب کارای اون جا خیلی ساده هست ولی خیلی کار داشت . مشتریاش فوق العاده زیاد بودند . علاوه بر اون کارای دیگه ای هم داشت در خصوص پرونده اونایی که با اتحادیه کار داشتند و حتی در مورد صدور جواز هم بهناز مسئول مستقیم بود ..   یه روز جمعه که کار تعطیل بود بهناز چهل و پنج ساله واسه بهروز زنگ زد که بره اون جا .. پسر داشت به این فکر می کرد که اون روز تعطیل چه کاری می تونه داشته باشه  . بهناز بهنوشو فرستاده خونه بابا و زن باباش .. اون یه حس خاصی نسبت به بهروز پیدا کرده بود . دوست داشت خودشو در اختیار اون بذاره و در بهروز هم می دید که همچین حسی داشته باشه . اون به غیر از شوهرش با دو مرد دیگه بود . یکی قبل از از دواج و یکی هم همونی که علت جدایی اون و شوهرش بود . حالا دیگه یک زن آزاد بود . با این حال می خواست خیلی رعایت کنه تا دیگه گیر نیفته یا این که واسش مایه نیان   -بهناز جون کارم داشتی ؟
 -می دونم روز تعطیله ..  چند جا باید برم بازرسی و از محل کار باز دید کنم . میای با هم بریم ؟
 -نمی دونم .. هر چی شما بگی ..
بهناز یه دامن تنگ مشکی پاش کرد بدون این که جوراب بپوشه .. یه بلوزی هم تنش کرد که از پشت زیپ داشت و از جلو یقه باز بود که درشتی سینه ها شو نشون می داد . دستشو رسوند به پشتش که اون زیپو ببنده .. با این که دوست نداشت این جور با  پسری که حس می کرد دوستش داره و هوس اونو داره حرف بزنه  ولی از روی ناچاری گفت بهروز جون . تو هم جای داداشم . زیپ این بلوزمو  بالا می کشی ؟
بهروز برای اولین بار بود که کمر بهنازو به این صورت لخت و هوس انگیز می دید . شونه های سفید و گودی کمرش ..  سوتین قرمز و ظریفش هم جلب توجه می کرد .
 -حتما بهناز جون . تو هم جای خواهر بزرگمی .. من و تو که این حرفا رو نداریم ..
بهناز در درونش می گفت ولی خیلی حرفا با هم داریم .اگه  این منم که  راه تو ر کردن شما پسرا رو می دونم . اگه من ساربونم که می دونم شترمو کجا بخوابونم . اگه تورت کنم و مال من شی  و واسه من بمونی به خودم قول میدم که آخرین شکارم باشی .
بهروز : نمی ره بالا . این بلوز برات تنگه .. نمی دونم شاید شما چاق شده باشی ..
 بهناز : به من میگی چاق ؟ این اندام مناسبه ..
-می دونم . شوخی کردم . این اندام خیلی تپله ..
-ببین بهروز جون می تونی دو طرف پشتمو یه جوری به طرف وسط جمعش کنی و زیپو بکشی بالا ..
 -مگه زیپ شلواره ؟  
بهروز کف دستشو گذاشت رو کمر بهناز و با دست دیگه اش  مثلا خواست زیپو بالا بکشه .. بهناز یه حرکتی به شونه هاش داد که بهروز به خوبی حس کرد که می خواد نشون بده که چه اندام هوس انگیزی داره .
 بهروز : حالا می تونم ازت خواهش کنم که این لباسو عوض کنی ؟
بهناز: هرچی تو بگی ؟ ولی دست  من که به پشت نمی رسه . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی