ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 9

مهرشاد : حالا دیگه خیلی دیر شده . چه اون دوستم داشته باشه که می دونم نداره و چه دوستم نداشته باشه دیگه نمیشه کاریش کرد .
 شیلا : میشه کاریش کرد . باید خواست . نخواستن با نتوانستن فرق می کنه .  می رسه به جایی که ما آدما باید رو در بایستی ها رو بذاریم کنار . شاید دلی بشکنه . اما اگه یک دل بشکنه خیلی بهتر از اونه که دو تا دل بشکنه .. شیلا حرفی زده بود که برای لحطاتی مهرشادو به فکر فرو برد . و بعد ساعتها به اون حرف فکر کرد .. که اگه دلی بشکنه بهتر از اونه که دو تا دل بشکنه .. گاه آدما ایثار گری هایی می کنن خودشونو قربانی می کنن .. نمیشه به این گفت ارزش .. نمیشه گفت فداکاری .. فکرش رفت پیش فیلم خیلی قدیمی سنگام .. هرچند شرایط اون با شرایط مرد شکست خورده قصه فرق می کرد . در اون جا هم قلب دو نفر شکست تا یک نفر به آرامش برسه . شیلا مهرشادو دوست داشت . می خواست  اونو داشته باشه .. اما دوست نداشت به هر قیمتی به این خواسته اش برسه . اون می خواست وقتی به عشقش می رسه اون دیگه حسرت اینو نخوره که برای به دست آوردن کسی که از دستش داده تلاشی نکرده . و در جهتی دیگه درسا حس می کرد که نمی تونه با پسر عموش خوشبخت شه حتی اگه کار اون و مهرشاد به جایی نرسه . به این فکر می کرد که تا به کی می تونه به خودش عذاب بده . فقط همینو متوجه بود که خیلی خوب شده وقتی بله رو به پسر عموش گفته در جا با اون از دواج نکرده . بیشتر دخترا  به خاطر این از دواج می کنن که ترشیده نشن . که نمی دونن آیا خواستگار بهتری هم براشون می رسه یا نه . البته اونایی که بدون عشق از دواج می کن همچین حسی رو دارن . حتی خیلی از اونایی هم که دم از عشق و دوست داشتن می زنن وقتی که یه مورد مناسبی به گیرشون میفته اون عشق و احساس  و وفاداری رو که نسبت به یکی دیگه داشتن دیگه ندارن . کمرنگ میشه واسشون . حس می کنن چشاشون به واقعیت باز شده . فر هنگها عوض میشن . این همه اون چیزی  نبوده که من می خواستم . داود می خواد یه ماشین به اسمم کنه و خیلی چیزای دیگه . اون می خواد نشون بده که دوستم داره . واسه من هر کاری می کنه . می خواد نشون بده که منو بیشتر از خودش دوست داره .  برای زن چی می تونه مهم تر از این باشه که یکی اونو این جوری دوست داشته باشه . نه به خاطر مالی که می بخشه . بلکه به خاطر این که از خودش می گذره .. فقط یه چیزی می تونه مهم تر باشه . این که اون زن بخواد قصه دلها رو با یکی دیگه بخونه . شاید اون قصه به روانی قصه ای نباشه که ازعاشقش می شنوه ولی واسه اون خیلی لطیف تر از تمام قصه های دنیاست . می تونه زیر درختان بی برگ و سایه با کسی که دوستش داره زندگی کنه . آخه می تونه به سایه های اون تکیه کنه . حتی اگه به عشقش هم نرسه دیگه حسرت اینو نمی خوره که چرا به دنبالش ندویده چرا خودشو از اونی که به بندش کشیده رها نکرده  . درسا داغون شده بود . دوست داشت به داود بگه که همه چی رو بهم بزنن .. از یه طرف دوست داشت که اونم براش هدیه بگیره تا شرمنده اش نباشه .. ولی پول به اندازه کافی نداشت .. با این که می خواست از دام اجبار فرار کنه بازم به این فکر می کرد که اگه مهرشاد اونو دوست نداشته باشه و همه چی یک خیال باشه چی میشه . اگه داود می رفت به سمت دختر دیگه ای اون خوشحال می شد ولی حالا داشت از این عذاب می کشید که نمی دونست بین شیلا و مهرشاد چی می گذره .. چی پیش میاد . انگاری دوست نداشت به غیر از اون  دختر دیگه ای در خاطرات مهرشاد جایی داشته باشه .  چرا با هم خیلی حرفا رو نزده بودند ؟ چرا مهرشاد داره لجبازی می کنه ؟ چرا این قدر ناراحته ؟ حتما یه علتی داشته که اون رفتارو در پیش گرفته .. داود متوجه این سردی رفتار و حالاتش بود .. درسا حس می کرد داره افسردگی می گیره .. عذاب می کشه .. داود می خواست اونو ببره پیش یک روان پزشک ..
 -نه من با تو نمیام ..من هنوز مجردم . بابام منو می بره ..
 -چه فرقی می کنه ! من و تو تا یکی دو ماه دیگه با هم از دواج می کنیم ..
 -نه داود من به اندازه کافی به گردنت خرج انداختم ..
-این حرفا چیه .. بیا با هم بریم ..
 درسا فریاد می کشید .. و خونواده اش ازش می خواستن که این رفتارو با داود نداشته باشه . اونا خجالت می کشیدن .. درسا با  ناراحتی و در خود بودنش می دونست داره چیکار می کنه . هوشیاری خودشو حفظ کرده بود .. حتی به زحمت درساشو می خوند . اون هر روز شاهد این بود که مهرشاد و شیلا چه جوری با هم گرم می گیرن .. ولی شیلا هنوز می دونست که  دل مهرشاد با اون نیست ..
 شیلا : یه سوالی ازت بکنم مهرشاد ؟
 مهرشاد : بکن عزیزم .
شیلا : هیچوقت به این فکر کرده بودی که با درسا از دواج کنی ؟ البته می دونم جوابت چیه . تا وقتی که اونو از دست داده بودی که نه ..
مهرشاد : درست میگی .. بعدش به این فکر می کردم که چه خوب می شد به عنوان یک همسر همیشه در کنار خودم می دیدمش ..تا از دستش نمی دادم . تا یکی که امکاناتش بیشتر از منه نمیومد و ازم نمی دزدیدش ..
 شیلا : ببین مهرشاد کسی اگه کسی رو دوست داشته باشه اصلا دزدیده نمیشه . الان اگه دنیای بدون تو رو بذارن یه طرف و تو رو در طرف دیگه ای قرار بدن من تو رو انتخاب می کنم . چون دوستت دارم . خوشبختی خودمو .. هستی خودمو در تو می بینم . دنیا با همه زرق و برق هاش نتونسته تو رو از من بدزده .. ماشین شاسی بلند .. کاخ های شیک .. سفر های خارجه ,. جواهرات .. هیشکدومشون نمی تونه جای قلب تو رو بگیره . و جای تو رو در قلب من .. ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی