ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 133

با همه بی جانی خودم قلم و کاغذو از خودم دور نکرده بودم . حتی تا آخرین لحظات هم می خواستم بنویسم . این آخرین چیزی بود که باید باهاش وداع می کردم . یه ساک دستی با خودم آورده بودم .. می خواستم این چند خط نامه آخرو هم بذارم داخلش .. به دور و برم نگاه کردم . دریا خیلی آروم بود .. هیشکی رو تا دهها متر اون طرف تر نمی دیدم . یه دو سه نفر پشتشون به من بود ..  تازه این روزا وقتی که فریاد می زنی کسی به کمکت نمیره . چه برسه به این که خیلی آروم بخوای خودت رو فرو ببری توی آب .. یه نگاهی به دور و برم انداختم . دیگه باید قلم و کاغذمو می بوسیدم . فقط  لحظه ای رو تصور می کردم که دیگه به هیچی فکر نکنم . فقط  به مرگ و آرامش فکر می کردم . دیگه از شیمی درمانی و پیوند مغز استخوان خبری نبود .. دیگه کسی این نگرانی رو نداشت که  خوب میشم یا نه .. همه پس از یه مدت می رفتن سر خونه زندگیشون .. یه نگاهی به دنیا انداختم . برای آخرین بار می خواستم که همه جا رو خوب ببینم . زندگی رو .. انگار همه چی عادی بود . انگار نه انگار که یکی داره میره بمیره . انگار نه انگار که یکی داره خودشو از عذاب خلاص می کنه .. انگار نه انگار اون یه آدمی بوده که سالها توی همین دنیا زندگی کرده .. نفس دنیا رو کشیده و دنیا هم نفسشو کشیده .. حالا چی میشه .. میرم زیر آب .. به یه جای گود .. فکر نکنم مردن راحت تر از این داشته باشیم . یک مرگ آرام .. یه لحظه می بینی حس می کنی که نفس نمی تونی بکشی .. دیگه همه چی تموم شد .. حالا تومی مونی و دنیایی که کسی ازش خبری نیاورده وهمش نقل قول بوده .. .....
 چشامو باز کردم .. همه چی واسم غریب می نمود .. نمی تونستم چیزی رو به خاطر بیارم .. فقط تنها چیزی که توی ذهنم بود این بود که باید برم شرکت .. از کارای ساختمونی عقبم .. ولی چرا رو تخت بیمارستانم ؟ چرا همه جا ساکته ؟  اینا چیه به تنم نصبه ؟  سرم و کلی آمپول .. می تونستم همه جا رو ببینم ولی این ماسک چیه رو بینیمه ... فقط شرکتو به یادم میومد ...چرا هیشکی این جا نیست .. چرا من کسی رو نمی بینم . چه اتفاقی افتاده ! چرا هیچ تصوری از آدما ندارم .. می دونستم یه چیزی به نام آدم وجود داره ..می دونستم آدما کنار همن .. با هم زندگی می کنن .. هر چی به ذهنم فشار آوردم فقط فرزان برادر فروزان به یادم میومد .. اونم قیافه اش .. وگرنه نمی دونستم اون کیه .. لحظاتی بعد صدای گریه و زاری عده ای رو پشت در می شنیدم که بیشترشون زن بودن .. مات و مبهوت  به زنی نگاه می کردم که از پشت پنجره ای نگام می کرد و آروم اشک می ریخت .. اون مادرم بود شناختمش ... چشامو بستم .. خوابم میومد .. حالا کی به کارای شرکت می رسه ؟ من باید پاشم و برم .. چرا اینا منو آوردن این جا . چرا ولم نمی کنن . تا یکی دو روز به همون حالت موندم .. تا این که خیلی چیزا یادم اومد .. جریان سپهر و فروزان .. و سرطان خون ..اما مهم ترین یا تنها  عاملی  که منو به این جا کشونده بود رو هنوز یادم نمیومد .. بر این باور بودم که منو آوردن تا  به معالجه شون ادامه بدن . شاید یکی از دلایلی که یادم نمیومد چیکار کردم این بوده باشه که تا میومدم فکر کنم درجا خوابم می گرفت .. اون چیزایی رو که راحت تر بود به خاطر می آوردم .. نمی دونم چند روز در اون حالت بودم که یه روز متوجه شدم جامو عوض کردن ..  دیگه از پشت شیشه نمیومدن به دیدنم .. مادرم اولین کسی بود که بغلم کرد .. وقتی که اون اومد هیشکی دور و برش نبود .. وقتی گفت چرا ..چرا این کارو کردی ؟  چرا می خواستی بری و تنهام بذاری ؟  عین یک شوک  همه چی به خاطرم اومد . تمام کارایی رو که کرده بودم .. تمام اون مقدماتی رو که برای مردن چیده بودم .. آره من می خواستم خودمو بکشم .. رفتم بودم به قسمت پر عمق آب .. خودمو ول کرده بودم .. ولی دیگه هیچی یادم نمیومد . چی شد .. کی منو از آب گرفت .. هیچی یادم نمیومد .. فقط می دونم چشامو بسته بودم و به مرگ فکر می کردم . همه جا سیاهی بود و تاریکی .. این تاریکی هنوز هستی بود .. هنوز وارد عدم و نیستی نشده بودم . آره فقط به اون فکر می کردم .. چی شد که بر گشت کرده بودم . هیچی یادم نمیومد . شاید یکی منو دیده از آب در آورده باشه . ولی من اینو یادم میومد که خوب دور و برمو دیدم یه صد متری هم با ساحل فاصله داشتم .. کی منو کشید بیرون ...
 -مادر چرا این قدر عذابم میدن .. چرا یه آمپول بهم نمی زنن و خلاصم نمی کنن ؟ چرا راحتم نمی کنن ؟! من تا به کی باید این همه عذاب بکشم .. مادر من می خوام بمیرم .. من که تا یه ماه دیگه می میرم .. واسه چی  طوری رفتار می کنی که انگار یه عمر دوباره ای پیدا کردم ؟
 در همین لحظه در به آرومی باز شد ... مادرم یه نگاهی به ستاره انداخت .. فرزانه هم کنارش بود .. فرزانه منو بوسید و دست مادرو گرفت و دو تایی شون از اتاق خارج شدند .. ستاره اومد بالا سرم ..
-ستاره من می خواستم بمیرم . چرا دست از سرم ور نمی دارین . چرا منو به حال خودم نمی ذارین . بذارین بمیرم .من می خوام زود تر بمیرم .. بمیرم . 
 ستاره : واسه چی این قدر سر و صدا می کنی .. سرم داد می کشی بکش ولی حق نداری سر مادرت فریاد بکشی .. تو شاید هیچوقت دوستم نداشته باشی .. شاید هیچوقت عاشقم نشی و من اینو حس می کنم ..ولی یه آدم تا اون جایی که بتونه برای نفس های عشقشه که نفس می کشه .. آخه عشقش اگه نفس نداشته باشه به چه امیدی زندگی کنه و نفس بکشه ؟ اگه فریادی داری سر من بکش .. اگه از کسی طلبکاری از من باش .. من نجاتت دادم .. من خودمو به خاطر تو انداختم توی آب .. من بودم که به خاطر تو , توی آب و خشکی فریاد می زدم .. بذار خدا هر وقت که خودش دوست داره تو رو ازمون جدا کنه ..
 ستاره از اتاق خارج شد و من همچنان  در اندیشه فروزان و شرمنده از عشق پاک و ایثارگری و فداکاری دختری به نام ستاره  در آرزوی مرگ بودم ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی