ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 161

اصلا توجهی به بقیه نداشتم . حکم یک زن حسود رو پیدا کرده بودم . مدام به هیکل خودم نگاه کرده اونو با بدن سایر دخترا مقایسه می کردم . بیشتراشون اندامی فانتزی یا تپل داشتند و متناسب  . هیکل منم بد نبود ولی در حدی که انگار تا حدودی به چاقی می خورد .. .. واسه  چند لحظه ای بین من و سیاوش فاصله افتاد . در همین لحظه دختر عمه سحر خودشو بهم رسوند و گفت ببینم آتنا جون عجب گلی کاشتی طوری که انگار می خوای با این پسره از دواج کنی اومده به خواستگاریت . میگم این ساسان خیلی ازت خوشش اومده .  رفته تو کف کون تو . تو هم که معلومه .. می دونم از چی خوشت میاد .
- چیه نکنه دوست داری  اون لقب مسخره ای که رو من گذاشتین این جا بخوای به این و اون بگی ..
سحر : عزیزم ما که اینو همیشه بر زبون نمی آوردیم . گاه به شوخی بین خودمون می گفتیم . مگه غیر این بوده . آخه به من می گفتن آتی کونی . ولی اون و مونا همچین حرفی می زدند .. اونم نه برای همیشه . عصبی شده بودم . پاک ریخته بودم به هم . ساسان هم پسر بدی نبود . خوش تیپ بود .. خوش سر و وضع بود . نمی دونم چرا سحر بیشتر دوست داشت با سیاوش باشه . شاید به این خاطر که حس می کرد از این ساسان  بخاری واسه از دواج پا نمیشه و شاید هم به این دلیل که امکانات مالی ساسان زیاد نبود ..
-سحر اینو می دونی که سیاوش قصد از دواج نداره ؟
 سحر : خیلی از پسرا همین حرفا رو می زنن ولی وقتی که یک دختر خوب به تورشون بخوره حرفشونو پس می گیرن ..
 -من تا اون جایی که می دونم  عکس این قضیه صدق می کنه . خیلی  ها که به دختری وعده از دواج میدن یه مدت که شد و می بینن از دواج دست و پا گیره و جلوی عشق و حال اونا رو می گیره منصرف میشن .
 سحر : چیه آتنا چرا این قدر جوش میاری . من تا حالا تو رو این قدر عصبی ندیده بودم . باز خوبه که شوهر داری و غم و غصه ترشیدگی رو نمی خوری .
 راست  می گفت حق با اون بود ولی با همه اینا من نمی تونستم قبول کنم که سیاوش با اون یا با هر دختر دیگه ای بر بخوره . مخصوصا حالا که اون از من خوشش اومده بود و چند روز هم توی نخ من بود و به  خاطر بودن با من هر کاری انجام می داد .. من و ساسان کمی رقصیدیم .. سحر رفت به سمت سیاوش .. سحر تازگی ها یه زبون بازی خاصی پیدا کرده بود . با این که مثل سابق نمی دیدمش ولی در همین چند بر خورد روز های اخیر متوجه این نکته  شده بودم . موقع رقص همش به اونا توجه داشتم . دست سحر دور کمر سیاوش حلقه شده بود . سرشو به شونه های سیاوش نزدیک کرده بود .. منم می خواستم در یه حرکتی مشابه این  کارو با ساسان انجام بدم ولی حس کردم که نمی تونم . چون اولا مقصر خود من بودم که به سحر میدون داده بودم و بعدش این که نمی خواستم سیاوش رو ناراحت کنم . نمی دونستم که اون در مورد من تا چه اندازه حساسه . دوست داشتم اونم در مورد من حسادت کنه و از این که منو با مرد دیگه ای می بینه آتیش بگیره .. هر کسی از خودش پذیرایی می کرد . ساسان کمی پررو شده بود .. دستاشو گذاشته بود رو باسنم . میون اون همه جمع . شاید این امر زیاد غریب نمی نمود . جمعیت به صورت زوج , زن و مرد بوده و زیاده از حد به هم نزدیک شده بودند  و یکی دو نفر هم که داشتند همو می بوسیدند .. در ابتدای کار سیاوش از همه اونا خواسته بود که راحت باشن ... مونا که  می گفت من دلم می خواد لباسامو در بیارم و خیلی راحت و آزاد بگردم ولی حیف که نمی خوام سیا جون یه بر داشت دیگه ای راجع به من داشته باشه . هر چی هم به این دخترا می گفتم که این پسر قصد از دواج نداره به گوش کسی فرو نمی رفت که نمی رفت .. یه جای کار حس کردم که من و ساسان به زوج سحر و سیاوش نزدیک شدیم . طوری که من و سیاوش می تونستیم با هم به خوبی حرف بزنیم .
-ببینم بد که نمی گذره .
 اینو که گفتم سیاوش یه نگاهی به من انداخت و گفت به من بد نمی گذره .. یه اشاره ای هم به ساسان کرد و به دستاش که با یه هوس خاصی دور کمرم حلقه شده بود .. یعنی این که به این آقا هم بد نمی گذره ..
حس کردم که دارم عصبی میشم . از ساسان فاصله گرفته اونو به  حال خودش رها کردم .. از اون فضا دور شدم . نه به خاطر ایند که چرا سحر رفته  سمت سیا ..  البته واسه اونم ناراحت بودم ولی بیشتر ناراحتی ام از این بود که می دیدم سیاوش با چه خشمی به من نگاه می کنه از این که من و ساسان با همیم . انتظار اینو نداشتم .. با این که دلم می خواست حسود باشه ولی این جور حسادتش به من نچسبید . یه ترس عجیبی رو در دلم ایجاد کرد . دلم می خواست از در حیاط خارج شم بر گردم خونه ام ..ولی غرورم اجازه نمی داد .. چند دقیقه بعد  صدای سیاوشو شنیدم .دوسه بار صدام زد 
.. -آتنا کجایی ..
جوابشو ندادم . سعی کردم اول برخودم مسلط شم بعد با هاش حرف بزنم ..
 -چیه سیاجون .. چی شده
-کجا رفتی .. ببینم خوب خودت رو از من  دور و پنهون نگه می داری  . منو که تحویل سحر دادی و خودت رفتی با دوست پسر اون .. حالا هم که اومدی دور از بقیه .. نمی دونم تو چته . چرا از من فرار می کنی ؟ هدفت چیه اصلا ..
-داری بچه گول می زنی تو بودی که رفتی طرف سحر ..
-حیف که  جا  و فضاش نیست ولی می دونستم چیکار کنم .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی