ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 127

پدرم خیلی آروم بود . اصلا  هیچوقت یادم نمیومد در مورد مسئله ای زیاد حرف زده باشه .  اون هر وقت خوشحال بود می شد از چهره اش فهمید یا هر وقت هم غمگین بود می رفت توی خودش . قبل از این که مادرمو بغل بزنم اونو بغلش کردم . بوسیدمش . سر و صورتشو .. دستاشو ..
-بابا ازم راضی هستی ..
 -نمی دونم چی داری میگی .. منظورت چیه ؟
هیچوقت تا به این حد گریه های پدرمو ندیده بودم . حتما اونم حس می کرد که منم تا یه مدت دیگه مردنی هستم . فقط نمی دونست که به جای چند هفته دیگه .. چند روز دیگه می خوام بمیرم . ولی مادر مثل فرزانه پیش قدم شده بود ..
 -فرهوش تو چیزیت شده ؟ چرا داری اشک همه رو در میاری ... دلم مثل روز روشنه که تو حالت خوب  میشه .. خودم واست زن می گیرم . یه دختر خوشگل که از هر انگشتش صد تا هنر بباره .. یه دختر مهربون ..
 اونم دیگه نتونست به حرف زدنش ادامه بده و جز گریه دیگه کاری ازش بر نمیومد .  سرمو رو سینه اش گذاشته بودم .. چادر نماز سفید و گل گلی رو سرش بود و هنوز چند رکعت از نمازش مونده بود که اشکشو در آورده بودم ..
-مامان دعام نکن .. تاثیری نداره . هر دعایی رو که خدا قبول نمی کنه . اگه من نمیرم اون نمیره و فلانی نمیره پس کی باید بمیره مامان ؟  این که نمیشه همه زنده بمونن .. شاید قسمت این بوده که من و سپهر زود تر از اونی که فکرشو  می کنیم در اون دنیا به هم برسیم . شاید .. نمی دونم . دوستت دارم . مامان گفتی شیرت حلالمه ؟ خیلی ها هستند که شاید ازشون رضایت نگرفتم .. ولی می دونم هر کی  منو ببخشه خدا منو نمی بخشه ..
-پسرم عمرت طولانی شه .. اتفاقا خداست که زود تر از همه می بخشه . خداست که گذشت داره .. بنده های خدا گذشت رو از خدا یاد می گیرن .
 می خواستم بهش بگم درسته که خدا می بخشه .. شاید اگه نمازاتو خوب نخونی .. شاید اگه به خدای خودت بی توجهی کنی اونو عبادت نکنی خدا ببخشدت .. اما اگه خدا یه هدیه ای بهت بده و به اون هدیه دهن کجی کنی هر گز تو رو نمی بخشه .. خدا بهم زندگی داده .. اما من اون قدر در مانده شدم که حتی نمی تونم یک ماه دیگه هم این هدیه رو تحمل کنم .. عذاب به تمام تنم ریشه زده .. اینا رو تحمل می کنم . نفسی رو که بالا نمیاد تحمل می کنم . چون می دونم آخر همه اینا مرگ بر گشت ناپذیره . مرگ رو با تمام وجودم قبول کردم . ولی نمی تونم تحمل کنم که فروزان با شوهر و بچه اش اون جور تنهام گذاشته باشه . اون اگه با هام از دواج می کرد اگه تنهام نمی ذاشت دیگه از این به بعدش که گناه نبود . اون چرا این کارو انجام نداد . چرا رفت و تنهام گذاشت . اون می تونست بمونه . یه حسی بهم می گفت که من به خاطر اونه که این جوری شدم . استرس , ناراحتی منو به این روز رسونده . دلم می خواست تنها باشم . تنها باشم و درددل هامو بنویسم . واسه همه بنویسم . واسه ستاره .. واسه خونواده ام . واسه همه و همه .. وقتی دست مادرو می دیدم به سمت آسمون دراز شده از خودم بدم میومد .. از این که دلش خوش بود و تا دو سه روز دیگه من قلبشو می شکستم . می خواستم بگم مادر هر دعایی که قبول  نمیشه ..من دارم می میرم . این جا این اراده و خواست منه که تصمیم می گیره . از علم که کاری ساخته نبود . شیمی در مانی و پیوند مغز استخوان که نتونست روند مثبتی در بهبود من به وجود بیاره خدا هم نخواست من در مان شم .. حالا می خوام زود تر برم .. می خواستم بهش بگم مامان دلت الکی خوش نباشه . ولی گذاشتم که دلش خوش باشه . اون مادرم بود و دیگه چیکار می کردم .مادرو با تمام وجودم بوسیدم . باورم نمی شد که اون گرمای عشق و محبتو دیگه احساس نمی کنم . واقعا آدم از کجا به کجا می رسه . یه روزی واسه خودم کسی بودم . ارزشی داشتم  . دخترا هوامو داشتن . منم می تونستم هر جوری که دلم خواست از زندگیم لذت ببرم . ولی حالا داشتم با خاک یکسان می شدم .  . اون شب نمی خواستن تنهام بذارم ولی از خونواده خواستم که  کاری به کارم نداشته باشن . می خواستم فقط بنویسم .. در دفتر خاطراتم که به دست ستاره می رسید .. یه نامه واسه خونواده ام و یه نامه هم واسه ستاره ..
 فرزانه : داداش تو حالت خوبه ؟
-آره خوبم ..
-چیزی نمی خوای ..
 -دستت درد نکنه .. همه چی ردیفه
-پس چرا صدات می لرزه .. انگاری حس نداری ..
-من این روزا کی حس داشتم که حالا داشته باشم ؟! مثل این که شوخیت گرفته ها . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی