ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 112

امیر که ناله ها و سر و صداهای فیروزه رو می شنید سرعت فرو کردن کیرش توی کس فیروزه رو بیشتر می کرد و در هر ضربه هم سعی می کرد اونو تا به انتها توی کس فیروزه فرو کنه . وقتی هم که در آخر کار انتهای تنش به کون اون زن  می خورد احساس می کرد که هوس تمام قسمتای شکم و بدنشو داغ کرده .. فیروزه هم از پشت کونشو به سمت کیر امیر پرت می کرد ...
فیروزه : جووووووووون ..جوووووووون .. کیر بده .. کیر بده ..
امیر : بگیرش همش مال خودت ..
عرفان مدام تقلا می کرد که ستاره لباشو از رو لباش بر داره تا یه نگاهی به سمت مادرش بندازه و ببینه که چی به چیه .. ولی امکان پذیر نبود .  یه زن میانسال و دو زن پیر محاصره اش کرده  امانشو بریده بودند و اون حتی به زور نفس می کشید . فقط بالا پایین رفتن سوسن  رو روی کیرش به خوبی احساس می کرد . پیرزن 65 ساله عجب قوتی داشت که همین جور خودشو با لذت روی کیر  عرفان حرکت می داد و تازه یه چیزی هم از این فیروزه طلبکار بود .
 سوسن : سحر جون حواست باشه که امیر کی از روی کون فیروزه پا میشه که برم سمتش . این عرفان هم واسه مادرش بی قراری می کنه همون بره رو هیکل مامانش دراز بکشه بد نیست . ولی عرفان جون مامانت عجب اشتهایی داره . از اون وقت تا حالا همین طور داره سیر سیر کیر می خوره و بازم جا داره و فکر کنم اگه تا صبح اونو بکنن ول کن نباشه . خیلی هم جون داره .. یه کمی هم به فکر ما باشه دیگه . اون کاری نمی کنه که بهش بد بگذره . خلاصه باید دست ما رو بگیره و هوای ما رو داشته باشه . عرفان جون وقتی رسیدی خونه به مامانت بگو .. چشش که به یه کیر جوون و جوندار افتاد دیگه نباید رفاقت و حق همسایگی رو از یاد ببره ..
 سحر : حالا مامان این قدر هم فیروزه جونمو نمیشه تقصیر کار گرفت . این امیر  خودش رفت سمت اون ..
سوسن : حق با شماست دخترم .. ولی فیروزه هم کونشو عین سریش چسبونده به کیر این پسره . رضایت بده هم نیست . وای این عرفان هم عجب کیر توپی داره . من کلا از کیر های زیر سی سال خیلی خوشم میاد . خوب می تونن به آدم حال بدن .
 سحر : مامان جون .. اگه کیر عرفان توپه پس چرا این قدر از کیر امیر میگی و روحیه این پسر گلو ضعیف می کنی ؟
 -این پسر روحیه اش ضعیف بشو نیست . از بس دوست داشتنی و نازه . مگه اون خودش عاشق کس و کون های متنوع نیست ؟ .
 سپیده و سروش هم حسابی غرق هم شده بودند .
 سپیده : میگم عزیزم از بس من و تو با بقیه بودیم انگار داریم همدیگه رو فراموش می کنیم که ما با هم زن و شوهریم  .
سروش : آره راست گفتی عزیزم . باید هر چند وقت در میون با همدیگه هم یه سکسی بکنیم و یاد مون نره که من و تو شریک زندگی همیم .
سپیده : ولی خودمونیم این جوری هم یه هیجان خاصی داره که آدم وقتی میره با بقیه سکس می کنه و بر می گرده پیش شریک خودش بخوابه حس می کنه داره با دوست پسر یا دوست دختر و معشوقه خودش حال می کنه ... اوخ اوخ .. اون جا رو نگاه کن . اون دو تازه وارد این جا رو گذاشتن رو کولشون . چه حالی دارن می کنن . فیروزه رو ببین چه جوری با کونش و از پشت داره امیر رو پرت می کنه . اوخ این پسره رو ! عجب کیری داره !
سروش : انگار نه انگار که یک ساعت پیش داشته تو زن خوشگل منو می گاییده . چه عشقی هم می کنه . هر چی هم می کنه سیر نمیشه .. من فکر می کردم زن من به اندازه کافی پسر مردم رو سیرش کرده ... چیه بازم هوس کردی بری زیر کیر یه غریبه ؟
سپیده : نه عزیزم . حالا می خوام بیام رو کیر سروش خوشگله خودم بشینم . هر وقت باشه باید تو  رو داشته باشم . سپیده و سروش با حرفای عاشقونه و هوس آلودانه خودشون به آغوش هم خزیدند . امیر هم دوست نداشت که  فیروزه رو سر و ته کنه . از نگاه کردن و کف دست به دو طرف کون فیروزه زدن خسته نمی شد . در طرف دیگه شهر,  خونواده ای نگران چشم به راه امیر بودند . ارسلان پدر امیر که حدود پنجاه سالش بود و فرخ لقا زنش هم که نمونه یک زن خانه دار ایرانی بود ..  وضع مالی ارسلان بد نبود . تا حالا یکی دوبار یه سرمایه ای در اختیار امیر  گذاشته بود که کار کنه و لی پسر همه رو سر کس و کون بازی و رفیق بازی به هدر داده بود .  علاوه بر خونه ویلایی که داشتند یه آپار تمان هم داشت که اونو اجاره داده بود ..ارسلان کار مند بازنشسته بود و خرید و فروش آزاد هم انجام می داد..ملک و جنس و.. ... چند وقت پیش از دست امیر یه سکته خفیفی هم کرده بود .. آخه  اون تنها پسرش بود . یه ته تغاری که پاک اعصابشو ریخته بود به هم .. واسه همین تمایلات جنسی اونم کم شده بود . فرخ لقا هم که بیشتر به خانومای مذهبی و پای بند مسائل دینی می خورد تا این که بخواد سانتی مانتال بازی در بیاره ... ارسلان : این پسره معلوم نیست داره چیکار می کنه .. فکر کنم بازم رفته دنبال عیاشی . زنگ زدم فروشگاه میگه چند ساعت بود و رفت ...
فرخ لقا : به من گفت که یک کار نون و آبدار به گیرش افتاده ...
 ارسلان : دروغ میگه پدرسگ .. آدم ده تا دختر بزرگ کنه و یه پسر مثل امیر بزرگ نکنه ..دو تا دختر شوهر دادیم گفتیم پشتمون سبک شه . حالا باید این یه دونه رو تحملش کنیم .  خیلی نگرانشم .. دیوونه ام می کنه ..
فرخ لقا : من که به وقت عبادت همیشه دعاش می کنم ..
ارسلان : از برکت دعاهای توست که به همچین روزی رسیدیم .
فرخ لقا : حالا داری منو مسخره می کنی ؟ باشه براش یه زنگی می زنم . اگه نگفت کجاست من خودم پا میشم میرم فروشگاه تحقیق ... میگن  یکی اونو دیده که  با چند تا مشتری زن سوار ماشین شده .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی