ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 12

 درسا : یعنی من  حالا کابوس زندگی تو شدم ؟ آره ؟ پس اون همه دوستی هیچی ؟ واقعا داود خیلی مرده .. دلم می خواد کلی پول بیاد دستم و به همون اندازه حتی بیشتر از اونی که واسم هدیه گرفته واسش کادو بگیرم ..حالا من شدم واست کابوس ؟!
مهرشاد : نمی دونم . از خودت بپرس . اصلا واسه چی با من بحث می کنی .؟مگه تو قلبتو به یکی دیگه ندادی ؟..فکر می کنی  عشقو فقط میشه با کادو نشون داد ؟
درسا : پس تو چرا می خواستی این کارو بکنی ..
 مهرشاد : من می خواستم بهت نشون بدم که خسیس نیستم . من  می خواستم نشون بدم که  با تمام وجودم و علاقه ام واسه تو واسه این که پولی به دست بیارم تلاش می کنم . نمی دونم تو نمی تونی اینو حس کنی . حالا می خوای واسه همسر آینده ات هر چی بخری بخر . من که حرفی ندارم ..
 درسا : این قدر ادعا نکن که احساس خاصی بهم داشتی
مهرشاد : من ؟! من کی همچین حرفی بهت زدم . برو زندگیت رو بکن .  برات آرزوی خوشبختی می کنم . بهترین ها رو می خوام . من آدم نامردی نیستم که به نظر کرده یکی دیگه نظر داشته باشم .
درسا : ولی خوب شناختمت مهر شاد .. نمی دونم چه طور شد که در این دو سال اون چهره دیگه ات رو نشون ندادی . تا ازت دور شدم نشون دادی چه جور آدمی هستی ؟
 مهرشاد : چند بار بهت بگم درسا .. دیدی که تا حالا دستم بهت بخوره ؟
 درسا : ولی در فکرش بودی ..
مهرشاد : برو از جلو چشام دور شو .. برو منو به حال خودم بذار ..
  در همین لحظه چند تا ازبچه های دانشگاه به اونا نزدیک شده و درسا و مهرشاد از هم فاصله گرفتند .. هر دوی اونا اعصابشون به هم ریخته بود . مهرشاد با خودش زمزمه می کرد باید قبول کنم که اونو از دست دادم . باید بپذیرم که به هر دوستی ساده نمیشه دل بست . من و اون نمی تونستیم در کنار هم خوش باشیم .. شیلا هم غیبش زده بود ... حالا حس می کرد که بیش از هر وقت دیگه ای به شیلا نیاز داره که دلداریش بده . که با حرفای قشنگش آرومش کنه . شیلا گاه واسه خودش حرف می زد و گاه طوری دلسوزانه ازمهرشاد و درسا حرف می زد که مهرشاد فکر می کرد اون دوست داره که درسا از پسر عموش خلاص شه و به اون بله رو بگه .. کجایی شیلا .. چرا گوشی رو بر نمی داری .. شیلا گوشی رو بر داشت ..
مهرشاد : کجایی دختر ..
شیلا : هیچی یه کاری واسم پیش اومده دیگه رفتم بیرون ... تو چیکار کردی . 
مهرشاد : این دختره دیوونه هست .
شیلا : درسا رو میگی ؟
 مهرشاد :  نه پس .. از ننه حوام میگم . معلوم نیست حرف حسابش چیه . خیلی عذابم میده .
 شیلا : انگاری نمی تونی فراموشش کنی ..
 مهرشاد : تو می تونی کسی رو که عاشقشی فراموش کنی که من فراموشش کنم ؟ حتی اگه بهش نرسی ؟ اون دیگه متعلق به دنیای من نیست . اون هیچوقت دوستم نداشته . فکر کنم این روزا به خاطر این که  نمی خواد یه غمی همراه با ازدواجش در دل کس دیگه ای نشسته باشه می خواد یه جوری آرومم کنه . اون یه دختریه که  همه چی رو در مادیات می بینه . فکر می کردم که شاید اونم یه حسی بهم داشته ولی اشتباه فکر می کردم .
شیلا :  هنوزم دوستش داری ؟
 مهرشاد : شیلا منو ببخش .. تو خیلی کمکم کردی .. تو خیلی خوبی .. مثل اون سنگدل نیستی .. ولی من جز اون نمی تونم عاشق کسی باشم .. شایدم اشتباه می کنم .. از این که خیلی عذاب می کشم . باید برم و براش آرزوی خوشبختی کنم . آخه آدم اونی رو که دوستش داره اذیتش نمی کنه . اگه اون منو رنجونده خب دوستم نداشته .. ولی من که دوستش دارم باید راحتی اونو بخوام .  شنیدم که اون مشکل عصبی داره . نمی دونم چرا .. اگه واقعا آزارش دادم  تلاشمو می کنم که  اون دیگه عذاب نکشه .. آخه آدم کسی رو که دوستش داره عذاب نمیده ..
شیلا  که بغضش ترکیده بود و از پشت گوشی گریه می کرد گفت تو که گفتی درسا بهت اهمیتی نمیده از کجا می دونی که این همه عذابهاش واسه توست ؟
 مهرشاد : نمی دونم شیلا .. شاید این همون چیزیه که ته دلم می خواستم که اون دلش واسه من بتپه .. و منم  حالا میرم دنبال رویاهام . دیگه کاریش نمیشه کرد . شاید سر نوشت من این بوده . قسمت این بوده که من و اون به هم نرسیم ..
شیلا : مهرشاد ! هنوزم دیر نشده ..
مهرشاد : چی رو دیر نشده .. اون که دوستم نداره .. منم آدم پستی نیستم که بخوام واسه یکی مایه بیام . شیلا کمکم کن .. دارم دیوونه میشم . اون فکر می کنه من هوسبازم . فکر می کنه که عاشق توام ..
 شیلا : ای کاش بودی !
مهرشاد : شاید .. شاید .. ای کاش می بودم ولی نمی تونم که باشم . من  درسا رو دوست دارم .  من پرنده عشقمو دوست دارم . به هر چا که پر بکشه همیشه اونو در قفس دلم نگه می دارم . می ذارم که آزاد باشه .. براش آرزوی خوشبختی می کنم .. ولی هیچوقت نمی تونم فراموشش کنم . هیچوقت ... .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی