ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 16

مهرشاد : حالا بهش چی گفتی ؟ چی شد ؟ اون قبول کرد ؟ قبول کرد که دست از سرت بر داره ؟
 درسا : چرا رنگت پریده .. انگاری داری یه فیلم هیجان انگیز عشقی تراژدی رو نگاه می کنی می خوای بدونی چه بلایی سر قهرماناش اومده . واسه تو چه فرقی می کنه چی شده ؟! من می خوام اینو بگم که یک آدم باید رو در بایستی رو بذاره کنار .. همش به این فکر نکنه که آبروی بابام میره و آبروی ننه ام میره و فلانی دلش می شکنه و از این حرفا . خب من یه اشتباهی کردم . گردن که نباید بزنن ؟ باید بزنن ؟ باید تا آخر عمرم تاوان بدم ؟
 مهرشاد : بالاخره چی شد . من که از دست تو دق اومدم . دارم دیوونه میشم .
-این قدر به این چیزا فکر نکن .. دیگه من و تو که کاری با هام نداریم .من میرم دنبال کارم و تو هم میری یه کاسبی واسه خودت در نظر می گیری . راستی کارت با شیلا به کجا کشید . خیلی دوستت داره . شاید اون جوری هام که فکر می کردم بد نباشه .. با هم جورین
-تو که یه مدت نصیحتم می کردی که دنبالش نرم .
 -نمی دونم شاید اون مال زمانی بود که چی بگم  حس می کردم نظرت راجع به من طور دیگه ایه ..نمی دونم چی بگم ..
مهرشاد : الان داود ناراحت نشه که من و تو با همیم .
-اون از کجا می خواد بفهمه .
درسا متوجه نقطه ضعف مهرشاد شده بود  ولی می خواست چند دقیقه ای حالشو بگیره و بعد بهش بگه که با داود به هم زده .
 -نگفتی .. بالاخره داستان تو و پسر عموت چی شد ..
درسا : چیه پسر مگه می خوای بیای خواستگاریم ؟ مسئله همینه . من عاشق پسرعموم نبودم رابطه ما فایده ای نداشت و تو هم که عاشق من نیستی پس چرا این قدر سوال می کنی .. آره به هم زدم .. همه چی یعنی اون هیچی که بین ما بوده تموم شده . دیگه راحت شدم . خیلی ها با من دنده چپ افتادن .. وخیلی ها هم اونو به حساب عصبی بودن من گذاشتن و اینو یک حکمت دونستن و پدر و مادر منم که دیگه خیلی غصه خوردن . ولی سعی می کنم یواش یواش با بهتر شدن حالم دیگه همه اینا رو جبران کنم ... مهرشاد فقط خیره به صورت درسا زل زده بود . هر کاری کرد که لبخندشو محو کنه و نشون نده نتونست ..می خواست از خوشحالی فریاد بکشه . درسا این شادی رو به خوبی در چهره اش می خوند .
-حس می کنم خیلی خوشحال شدی مهرشاد . انگار این حس تو فراتر از احساس یک دوسته .
 -من واسه شادی تو شاد میشم . اصلا وقتی یه دختر به طور ناگهانی میگه بله یه اشکالی هست دیگه ..
-فکر می کنی من دیوونه ام ؟ لگد به بخت خودم زدم ؟ من فقط می خوام یه چیزی رو به خودم و به دیگران ثابت کنم و اون اینه که خوشبخت نشدن به معنای بد بخت شدن نیست . یعنی من به هر دردسری بود خودمو از این از دواج نا خواسته خلاص کردم . شاید تا آخر عمرم ازدواج نکنم . شاید اون کسی رو که دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه پیداش نکنم . مهم نیست مهم اینه که من امروز اون کاری رو که می دونستم درسته انجامش دادم . شهامتشو داشتم ..شاید یه زمانی هم ببینم دارم یه دختر ترشیده میشم و مجبور شم  با یکی ازدواج کنم که خیلی سطحش پایین تر از داود باشه .. هم از نظر اخلاق و هم از نظر ثروت و زیبایی از اون کمتر باشه .. شایدم اصلا بی خیال ازدواج شم . ولی امروز اون کاری رو انجام دادم که حس کردم درسته .
 -درسا تو مشکلات روحی زیادی رو متحمل شدی . یکی باید باشه کمکت کنه .. اجازه بده تا یه مدتی رو کنارت بمونم .
 -نه مهرشاد .. من همین که از دست پسرعموم رها شدم دیگه  اعصابم راحت شد . چیه چیزی می خوای بگی ؟
 -نه درسا .. فقط داشتم به این فکر می کردم که چرا یه زمانی تو نسبت به شیلا حساس بودی .. چرا نمی خواستی من با اون باشم .. یه سوالی ازت بکنم درسا؟
-صد تا سوال بکن .
-تو هیچوقت نسبت به من حس خاصی داشتی  ؟ فراتر از دوستی ساده ؟
درسا خندید و گفت
-یعنی این که عاشقت بودم ؟ تو خودتم اون دفعه بهم گفتی که عشق یعنی بچه بازی مهرشاد : من کی همچین حرفی زدم . فقط گفتم که هیچوقت عاشقت نبودم .
درسا : راستی مهرشاد این تو نبودی که می گفتی خوشحالی به خاطر من ؟ و داود پسر خوبیه ؟
-وقتی که خوشحالی و رضایت تو رو می دیدم این حسو داشتم دیگه .. حالا جواب منو نمی دیدی درسا ؟
 -راستش یه زمانی فکر می کردم شاید یه حس خاصی نسبت بهت داشته باشم . مثلا اگه تو جای داود قرار بود که همسر آینده ام بشی  افسرده نمی شدم .. ولی یکی از دوستام بهم گفت  سعی کن کسی رو دوست داشته باشی که اونم نسبت به تو یه حسی رو داشته  باشه . وقتی تو اون حرفا رو زدی .. وقتی گفتی  هیچوقت نسبت به من حسی نداشتی و گفتی صادقانه حرفاتو زدی حس کردم که تو و داود هیچ فرقی نمی تونین داشته باشین ..
مهرشاد : آخه من و تو همدیگه رو می شناختیم ..
 درسا : ولی تو نسبت به من احساسی نداشتی مهم همون بود  . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی