ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 116

اشک از چشام جاری شد وقتی که خواهرمو در اون شرایط بحرانی دیدم .. همش تقصیر ستاره بود ..
-ستاره می کشمت .. دستم بهت برسه
 فرزانه : تو هیچ کاریش نمی کنی .. وگرنه با من طرفی .. فرزانه خودشو انداخت توی بغلم ..  حالا دو تایی مون با هم گریه می کردیم ..
-اگه دوستم داری بذار من برم . بذار من بمیرم و از دست این زندگی نکبت بار خلاص شم ..  
هق هق گریه فرزانه نمی ذاشت که متوجه حرفاش شم ..
 -د اداش من که فقط تو و بابا مامانمو دارم .. این رسم روزگاره که آدما به نوبت برن ..نمی خوام سایه ات به این زودی ها از رو سرم بر داشته شه ..
 -عزیز دلم .. من اگه بمیرم دنیا که نمی میره .. زندگی روی تلخشو بهم نشون داده ... تو باید زندگی کنی .. یه روزی عاشق میشی .. یه روزی دلتو میدی به یکی که قدرت رو بدونه و تو هم قدرشو بدونی .. خواهر خوب و خوشگل من .. آدما وقتی که می میرن ما اونا رو تا یه مدتی به یاد میاریم .. بهشون فکر می کنیم . یادشون به دلمون چنگ میندازه .. یواش یواش وقتی که اون جسم خاک میشه د یگه ما هم آروم آروم اونو از یاد می بریم . دیگه فراموش می کنیم که یه عزیزی هم داشتیم . زندگی ادامه داره . زندگی با همین فراموشی هاشه که قشنگه ..
 -داداش این چه بلایی بود که بر سرت آوردی . کی تو رو به این روز انداخته ..
 -خودم .. شایدم دست سر نوشت .. شایدم عشق .. شاید گناه .. ولی هیشکی جز خود من مقصر نیست .
فر زانه : ما تازنده  ایم باید برای زنده بودن بجنگیم . هر چند می دونیم آخر همه ما مردنه ..
-عین ستاره حرف می زنی .. عین اون دختر دیوونه که ادعا می کنه عاشقمه ولی خداییش هست . خیلی واسم زحمت می کشه ..
فرزانه :  اون وقت تو می خوای بزنیش ..
-نه مگه دلشو دارم ؟ تو هر کاری فضولی می کنه ..
-دلت میاد در مورد کسی که این جوری عاشقته حرف بزنی ؟
 -نمی دونم فرزانه . ولی حس می کنم که دیگه نابود شدم . مرده ام ..
-نمی دونم چته .. سخته باور کردن حرفات .. ولی سخته باور کنم داداش شیطون من که دوستای منو یکی پس از دیگری درو کرده اسیر یکی شده باشه که اونو به ین حال و روز در آورده باشه .. 
-فرزانه من خیلی بد بودم . دخترای زیادی رو اذیت کردم ..
 -اونا خودشونم مرض داشتن .. نگران نباش خیلی هاشون ازدواج کردن .. -حالا من دارم تقاص پس میدم .
 -نه ..نه .. من همین جا پیشت می مونم . ولت نمی کنم . حتی اگه عوارض زیادی هم نصیبم شه بازم تنهات نمی ذارم .  ولی اینو نمیشه همیشه از بابا مامان مخفی نگه داشته باشی ...
داشتم دیوونه می شدم . خدایا .. خداوندا .. این چه حکمتیه .. که آدم نه اختیار زندگی و به دنیا اومدن خودشو داره و نه اختیار مردنشو . من می خواستم بمیرم . از این که این شرایط واسه من پیش اومده بود احساس لذت می کردم . ولی حالا دو تا دختر می خواستند که من برای زنده بودن بجنگم . تازه خیلی ها هم نمی دونستن .. نباید دلم برای کسی بسوزه . نباید واسه فرزانه و ستاره دل بسوزونم ..  اونا هم یه چند روزی گریه می کنن تموم میشه .. و مادرم بیش از بقیه اشک می ریزه .. انگاری که به قلبم کارد کشیده باشن .. هنوز فراموشم نشده اون چشای فروزان فروزانو .. همون چشای آبی که  می خندید و از دوست داشتن می گفت . همون صورت مظلوم و سفیدش .. هنوز بوی موهای بلوندشو حس می کنم  بوی تنشو ..صدا و بوی نفسهاشو که بهم زندگی می داد .چرا فروزان ؟! ... باید یاد بگیرم که بی رحم باشم . بی رحمی رو باید از زندگی یاد بگیرم .از  د نیا .. دنیا سپهر رو از من گرفته . فروزانو از من گرفته ...از من یک نامرد پست ساخته ... دیگه بودن من چه فایده ای داره !
 -فرزانه من خیلی بد و گناهکارم . می خوام   اون اموالی رو که ازش در امور خیریه استفاده می کنم در اختیار تو و ستاره قرار بدم . یه سری مال سپهر بوده .. بچه های زیادی هستند که به من میگن بابا ..عمو ..آقا .. هر کی هر چی دوست داره صدام می کنه . حالا به تو و ستاره میگن خاله .. مامان خانوم ...
 فرزانه : ولی هیچی نمی تونه جای تو رو توی دل اونا بگیره ..
 -چرا بچه هام فراموش می کنن . اونا هم خیلی زود همه چی رو فراموش می کنن ..
 -نه داداش اتفاقا بچه ها خیلی زرنگ تر از ما آدم بزرگا هستند . حتی وقتی که بزرگ میشن و به روزای بچگی فکر می کنن بد جوری یاد اون روزا به دلشون چنگ میندازه ..کارم به جایی رسیده بود که انگاری داشتم زار می زدم و التماس می کردم که فرزانه بهم اجازه بده که بمیرم . که از مرگ من ناراحت نشه .. که ازم دلخور نشه . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی