ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 15

درسا : نمی دونم شاید این آخرین دیدارمون باشه .. شایدم دست زمونه یه جاهایی ما رو رو در روی هم قرار داد تو که نمی تونی رو چیزی حساب کنی . چند وقت پیش تو درددل هاتو واسه من کردی . بهم گفتی که هیچ حس خاصی رو نسبت بهم نداشتی . در واقع آدما نباید به خاطر ترس از آینده تن به کاری بدن که بهش علاقه ای ندارن . شاید یکی از دلایل در ماندگی خانوما اینه که مردا بیشتر به ظاهر اونا توجه دارن .. وقتی سنشون از یه حد معینی می گذره دیگه کسی به اونا توجهی نمی کنه . ولی حتی یه مرد پنجاه ساله راحت میره و زن می گیره . این چی رو می رسونه ؟ شاید به همین دلایل باشه که زنا بیشتر به همون اولین دومین خواستگارشون بله رو میگن . مخصوصا اگه مورد مناسبی باشه .. ولی یه احساس و خواسته ای هست که همیشه خودشو نشون نمیده .. یا بهتره بگم که به موقع خودشو نشون نمیده .
 مهرشاد متوجه حرفای درسا نمی شد .. فقط نگاش می کرد و حسرت می خورد . حسرت اینو که چی می شد اون دختر مال اون می شد . همسرش می شد . مدتها بود که شکست رو پذیرفته بود ..
درسا : امشب می تونی خیلی راحت حرفاتو بزنی . من می خوام خیلی راحت حرفامو بزنم . تو هم سخت نگیر .. اگه  سوالی داری می تونی بکنی . راستی بریم پارک بشینیم بد نیست . الان زوده برای خوردن ..
 اونا رفتن یه گوشه دنجی در پارکی نزدیکی ساندویچی نشستن . ..
-یه سوالی ازت دارم درسا .. می دونم گستاخیه ..
-نه تو اگه چیزی ازم بپرسی می دونم گستاخی نیست . چون خیلی مودبی .. بپرس ..
 -تو به داود گفتی بله .. آیا یه حس دلبستگی خاصو بهش داری ؟ تونستی خودت رو به این شرایط عادت بدی ؟ آیا حس می کنی که بتونی در آینده به اون آرامش و خوشبختی که  دوستش داری برسی ؟
 -خوشبختی رو نمی دونم ...ولی آرامشو بهش رسیدم .  یعنی عذابو دیگه به جون نخریدم .
-می دونم چی میگی . به خاطر همون حرفایی بود که چند وقت پیش بهت زدم . در مورد این که رابطه من وتو واسه من یه حس دوستی معمولی بوده و از این حرفا ..
 درسا یه نگاه معنی داری به مهرشاد انداخت که پسر علتشو نفهمید .
-آره شاید به خاطر همون باشه که صادقانه حرفاتو زدی . تو هم با من و هم با خودت صادق بودی ..منم به خودم گفتم چرا من صادق نباشم .. چرا به خاطر این که کسی ممکنه در آینده دوستم نداشته باشه .. یا یک خواستگار خوب به سراغم نیاد خودمو بسپرم به دست کسی که دوستش ندارم . اگه دنیا رو به پام بریزه در کنارش احساس خوشبختی نمی کنم . خیلی چیزا رو میشه به دست آورد که نمیشه به اونا گفت از دست دادنی . ولی اگه چیزی رو از دست بدی که دیگه نتونی به دستش بیاری دیگه ارزشی نداره که بخوای چیزای دیگه زندگی و زرق و برق هاشو به دست بیاری ..ماشین , خونه , لباس , و هزاران امکانات دیگه رو می تونی به دست بیاری .. تجملات زندگی هر لحظه در حال تغییره . من با یکی دومیلیون خرید فهمیدم اینا اون چیزایی نیست که بهش نیاز دارم . اینا اون چیزایی نیست که آرومم کنه .. حس کردم که هیچ حسی نسبت به داود ندارم .. حس کردم که من باید برای خودم زندگی کنم . نه برای دیگران . نه برای این که پدر و مادرم خوششون بیاد که دخترشون داره سر و سامون می گیره . سر و سامون گرفتن به این نیست که یک کاشونه ای داشته باشی که تنت رو بسپری بهش .. تو باید قلبت رو احساست رو به اون آشیونه ای که می خوای درش زندگی کنی بسپری .
-تو قلبتو به پسر عموت سپردی ؟
-نه .. ازش خواستم که پاشو از زندگیم بکشه بیرون ..
  مهرشاد واسه یه لحظه تمام وجودش لرزید .. قلبش به شدت به تپش افتاده بود .
-تو چیکار کردی ؟ از اون خواستی که دست از سرت ور داره ؟
 -ازدواج یک بازی نیست . ازدواج یک قرار داد نیست که آدم بخواد عمری خودشو مجبور به اجرای مفاد اون بکنه . ازدواج باید که یک احساس باشه . با یک احساس خوشبختی با یک لذت شروع شه . نمیشه به امید آینده نشست . شاید آدم نباید تابع دلش باشه ولی قلب آدم اون قدر ها هم بی ارزش نیست که بخوای اونو مجبور به کاری کنی .
مهرشاد حس کرد که دیگه متوجه حرفای درسا نمیشه . اون فقط می خواست بدونه که چی شده و داستان اونا به کجا کشیده .
 -بالاخره چی شد . حتما اون موافقت نکرد . حتما خانواده یه چیزی گفتن ..
-من به خونواده کاری ندارم . من حتی به خود اونم کاری ندارم و نداشتم . من هم باید زندگی کنم . هنوزم که هیچی نشده بود . بذار چهار نفر , چهار هزار نفر هم دونسته باشن که ما می خوایم از دواج کنیم . حالا بذار اون چهار هزار نفر بدونن که ما نمی خوایم از دواج کنیم . من می خوام عمری خودمو بد بخت کنم که چی بشه ؟ به خاطر دهن مردم ؟! بذار هر وقت که دوست دارن ساکت باشن و هر وقت که دوست دارن حرفاشونو بزنن ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی