ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 123

چشامو که باز کردم ستاره رو کنار خودم دیدم .   اونم رو تخت اورژانس بیمارستان . از موبایل من یه تماسی می گیرن ستاره گوشی رو می گیره و خودشو سراسیمه می رسونه به اون جا .  همش اون صحنه ای رو مجسم می کردم که فر هاد منو زیر مشت و لگد خودش  گرفته بود و فروزان از روی ترحم فقط بهش می گفت که کاریم نداشته باشه . نه این که دلش برای من سوخته باشه . واسه این که نمی خواست خون ببینه . خون زیادی از من رفته بود .
-کی به تو گفت بیای کمکم ؟ می ذاشتی من می مردم . ای کاش گوشی رو با خودم نمی بردم تا تو پیدام نکنی .. ستاره : تو قول دادی که زنده بمونی . پس این بازیها دیگه چیه . چرا این بلا رو سر خودت آوردی . به خاطر چی خودت رو تا این حد عذاب دادی . چرا دوست داری رو حرفی که زدی نباشی .
تمام بدنم درد می کرد . به یاد مشت و لگد هایی که خورده بودم  افتادم .  ابن روزا خیلی حساس شده بودم . اشک از چشام راه افتاده بود امونم نمی داد . دلم به درد اومده بود . مدام به یاد صحنه هایی می افتادم که فرهاد با آرنج زده بود به صورتم . با مشت و لگد افتاده بود به جانم و من نتونستم از خودم دفاع کنم . توانشو نداشتم . کاش می تونستم اونو بزنم . کاش  می تونستم دق دلی مو سرش خالی کنم .
 ستاره : باید به من بگی چی شده . چرا می خوای خودت رو به کشتن بدی .
 -دوست دارم ..
- مثل بچه ها لج نکن ..
 فرزانه و پدر و مادرم هم خودشونو رسوندن به بیمارستان .. فقط اینا رو کم داشتم . به حرفاشون توجهی نمی کردم . فقط به گوشه ای خیره شده بودم و به این فکر می کردم که چگونه شاهد سر افکندگی خودم پیش فروزان بودم . اونا فکر می کردن که من معتادم . شاید دوست نداشتم بگم که من مردنی هستم . شایدم دوست داشتم هر وقت که نیاز شد بهشون بگم که شما اشتباه فکر می کنید و من معتاد نیستم . ولی حالا در اون لحظات این من بودم که داشتم عذاب می کشیدم .
 -شما هایی که این جا هستین بزرگترین دشمنای منین . خیری واسم ندارین . اگه رفیقم باشین ..منو می ذارین به حال خودم که بمیرم  تا راحت شم . یه آمپولی بهم می زنین .. یا توی غذام سم می ریزین تا  من بمیرم . مردن چقدر خوبه .. الان وقتی که می خوابم و به هیچی فکر نمی کنم خیلی راحتم .. وقتی هم که بمیرم دیگه به هیچی فکر نمی کنم .. دیگه نفسم بالا نمیومد که بتونم بیشتر حرف بزنم .. پدرم مادرمو به زور از اتاق برد بیرون .. ستاره من و خواهرمو با هم تنها گذاشت
-فر هوش ساکت باش وگرنه با من طرفی ..
 خودمو کشتم تا تونستم بهش بگم
 -چیکار می کنی خواهر! منو می کشی یا بهم زندگی میدی ؟ یکی رو نمی خوای و یکی رو نمی تونی . پس من به چه امیدی باشم ..
فرزانه : این من نیستم که به تو زندگی میدم .. این تویی که باید از خدا بخوای . به اون امید داشته باشی . احساس نا امیدی می کنی . پس این خودتی که نمی خوای زندگی کنی .نمی دونم واسه چی از زندگی فرار می کنی . بهونه آوردی که عاشق بودی .. شایدم بودی . شاید یکی تو رو قال گذاشته باشه .. شاید هم به خاطر مرگ سپهر داغون شدی و می خوای بری که تنها نباشه . اما اون تنها نیست .. بالاخره همه ما یه روزی میریم و می میریم . شایدم هیشکدوم از اینا نباشه و تو به خاطر این غمگینی که حس می کنی بیماری مداوا نشدنی نصیبت شده و خودت رو همون اول باختی  . هر کسی خودشو بازنده بدونه یعنی باخته یعنی مرگ رو پذیرفته . دیگه درمانش سخته ..بد تر از تو هم هستن  ...
 جون نداشتم چیزی بگم . می خواستم بگم آره بد تر از من هم هستند .. اما با دهها بیماری دیگه .. چند سال دارن بیشتر زندگی می کنن اما انگاری چند مدل مرگ اومده سراغشون .. زبون واسشون نمونده .. تکه تکه شده .. گوشتی به تنشون نمونده .. سیستم ایمنی بدنشون داغونه .. نمی تونن یه غذای درست و حسابی بخورن . حتی قرصاشون هم به زور حل میشه . دیگه هیچی واسشون نمونده . هم اونا با آینه قهرن و هم آینه با هاشون قهر کرده .  از آدما فرارین . دوست ندارن کسی اونا رو تا این حد زار و بد بخت ببینه ..
 -فرزانه  ..من مایه درد سرم ..
خواهرم سرشو گذاشت رو سینه ام ..
اشکای دلش سینه هامو تر کرده بود ..من از آدمایی که خیلی راحت دوستم داشتن فراری بودم و به خاطر کسی عذاب می کشیدم که بهم  نشون داده بود که در این دنیای پست و بی ارزش حتی عشق و وفا هم ارزشی نداره .. اگه قدرت نداشته باشی همه لهت می کنن . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی