ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 122

پشت یه درختی پنهون شدم که اون منو نبینه . یه کلاه لبه دار هم سرم بود . از نیمرخ تا حدودی صورتش مشخص بود . تمام تنم می لرزید . قلبم به شدت می زد .. اون لحظه  دوست داشتم دارو ندارمو بدم و فقط چند دقیقه با هاش حرف بزنم . ازش بپرسم چرا ؟ ازش بپرسم یعنی تا این حد ؟ ازش بپرسم آیا این اشتباه من اشتباهی که اونم به نوعی درش شریک بوده قابل جبران نبود ؟ حالا که خود سپهر هم قبل از مرگش پیشنهاد داده بود که ما با هم باشیم ؟ ازش بپرسم آیا به نظرش من عاشقش نیستم ؟ دوستش ندارم ؟ به نظر میومد نزدیک زایمانشه .. یه دستی به صورت خسته و استخونی خودم کشیده و یه نگاه به هیکل فروزان انداختم . باورم نمی شد روزی من و این زن عشق و عاشقی ها و روابط سکسی داشته بودیم .. چقدر با خودم در کلنجار بودم که چیکار کنم .. چیکار نکنم . می خواستم با هاش حرف بزنم .. یه حسی بهم می گفت  که این آخرین باریه که اونو می بینم . پس چه بهتر قبل از این که دردامو از دفتر خاطراتم بخونه منم ذهنشو آماده کنم . رفتم جلو تر .. هنوز متوجه من نشده بود .. صورتش همون صورت بود .. فقط بدنش در اثر بار داری چاق تر نشون می داد .. یه لحظه سرشو برگردوند .. ترسید .. جیغی کشید و کمی اون ور تر رفت .. سرمو بر گردوندم .. حس کردم که منو نشناخته .
 فروزان : آقا بفر مایید اون ور تر .. این چه وضعشه ! ..
 لبخند تلخی سرشار از درد به گوشه لبانم نقش بسته بود .. اون منو نشناخته بود .. حق هم داشت . اون قدر زشت و استخونی و داغون شده بودم که شاید اگه مادرمم به ناگهان و منو واسه اولین بار در این شرایط می دید نمی شناخت .. ولی با این حال دلم گرفته بود .. نمی دونم چرا هنوزم انتظار داشتم که بوی منو حس کنه .. کاش اون عطری رو که واسم گرفته بود به خودم می زدم . راستش از اون عطر خیلی کم استفاده می کردم . همین که منو زیادی به یاد اون مینداخت  همین که نمی خواستم تموم شه . .بغضمو فرو بردم ..
-حالا منو نمی شناسی فروزان ؟
سرشو بر گردوند . تو چهره ام خیره شد .. ماتش برده بود .. نه هنوز نشناخته بود .. انگار که من مرده بودم . انگار که از برزخ باهاش حرف می زدم ..
-یه روزی همه چیزت بودم فروزان .. حتی صدای منو نمی شناسی ؟ چقدر دنیا نامرده .. یه روزی  در حق یکی نامردی کردم خودشم نمی دونست تا آخر عمر ..اون قدر مرد بود که بهمون وصیت کرد که بعد از مرگش با هم باشیم .. ولی من نامرد بودم .. چوبشم خوردم .. خدا جواب منو این جوری داد ..
 -فرهوش ..تویی ؟ نهههههه .. چرا .. آخه .. چرا این جوری شدی ؟ ..
نمی شد انتظار داشت که همون اول بفهمه که چمه . آخه اون بر خوردی با فامیل شوهرای قبلیش نداشت .  داداش فرزانش هم که رفته بود رامسر .. کی میومد از حال و روز من بهش بگه ؟!
بدجوری بهت زده شده بود . 
 -معتاد شدی ؟
 -آره معتاد شدم به باختن .. به شکست .. معتاد شدم که با فکر تو روزا رو یکی یکی پشت سر بذارم و به امید مرگ بشینم . فروزان .. من چوبشو خوردم ..ولی آخه چرا . سپهر رفته .. عشق من به تو دروغ نبود ..
 فروزان رنگ به چهره نداشت .  انتظار نداشت که منو این جوری ببینه ..
-خیلی زشت شدم نه ؟ فکر نمی کنی در حق من ستم کردی ؟ من همیشه دعات می کنم .. هرگز بد تو رو نمی خوام . میگن چوب خدا صدا نداره ..راست میگن .. خیلی آروم چوبشو خوردم ..ولی از همون خدا می خوام که اگه تو یکی در حق من ظلمی کردی که به این جا رسیدم کاری به کارت نداشته باشه .. آره در حق سپهر بد کردیم .. اگرم نمی کردیم اون بازم حالا پیش ما نبود ..ولی توچطور تونستی خودت رو عاشق من حساب کنی و اون جوری منو دور بزنی .. صبر نکردی ..
 -بس کن .. من که بهت نگفتم برو معتاد شو .. ..بس کن ..برو فرهوش !
بدون این که فکر کنم اون دیگه حالا مال من نیست و خودشو واسه من نمی دونه بدون این که فکر کنم سایه مرد دیگه ای رو سرشه رفتم سمتش .. دلم می خواست یه بار دیگه اون دستای سفید و ظریفشو لمس کنم .
-به من دست نزن ..
-فروزان ... شاید دیگه نبینمت ..
یه لحظه حس کردم یکی با آرنج محکم زده به صورتم .. دو تا لگد هم رو پهلو هام حس کردم . نقش زمین شدم .. انگار هیشکی نبود که بیاد سمت ما .. واسم مهم نبود .. نفس تو سینه ام حبس شده بود .. به فر هاد ... پسر خاله و شوهر فروزان نگاه می کردم که اگه فروزان جلوشو نمی گرفت منو به رگبار مشت و لگد می بست .. توانی نداشتم که جوابشو بدم ..
 فر هاد : برو گمشو معتاد .. برو.
 فروزان : خواهش می کنم فر هاد .. چیکارش کردی .. چرا زدیش ..
-آخه اون داشت به تو و بچه آسیب می رسوند .. به این کثافت نامرد  نباید رو بدی .. 
فروزان : بس کن فر هاد ..
صورتم غرق خون شده بود .. فروزان داشت میومد به سمت من .. حالا دیگه اشک از چشام جاری شده بود .. اشک خون صورت و بینی منو می شست و انگار من ناتوان برای لحظاتی قدرت پیدا کرده بودم  که ازشون فرار کنم .  انگارفروزان می خواست کمکم کنه . دلش به حالم سوخته بود ..این چهره شو هم می شناختم .  نمی تونستم جواب مشت و لگد فر هادو بدم .. و نمی خواستم که فروزان به حال من دل بسوزونه .. اون وقتی که باید این کارو می کرد تنهام گذاشته بود . ازجام پا شدم یه نگاهی به اون دو تا انداختم و تلو تلو خوران به سمت درب خروجی رفتم .. فروزان اومد به طرفم .. بازم همه جا رو تیره و تار می دیدم . خون زیادی ازم رفته بود .. طوری از دستش  فرار کردم  و از تیررس نگاهش دورشدم  که خودمم نفهمیدم چه جوری تونستم به پشت ساختمون امامزاده و بعد درب خروجی برم  .. تا پام به خیابون رسید و به یه کوچه فرعی رفتم همون کنار یه دیوار افتادم . خیلی ها از کنارم رد می شدن ولی هیشکی بهم اعتنایی نمی کرد .. چشامو رو هم گذاشتم .. سرم همچنان گیج می رفت . دیگه چیزی رو حس نکردم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی