ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آناتل سکس 160

سیاوش : نه من نمی تونم به همین راحتی ها ولت کنم .اونم همین حالا که حس می کنم از نگات داره آتیش می باره ؟!
-تو از نگاه من چی می فهمی .
سیاوش : این یک رازه . اگه بگم چی رومتوجه شدم ممکنه تو یه واکنش دیگه ای نشون بدی ..
 -اگه حدس بزنم که درست متوجه شدی چی ؟
 -اون وقت اگه بخوای ضد احساست کار کنی بازم متوجه میشم .
-پس تو با این کارت می خوای بهم  بگی که من یکی صادقم ..
 -واسه همین حالتته که خیلی دوستت دارم آتنا . هر کی باشی و هر چی باشی حس می کنم که اهل دروغ نیستی .. وقتی اینو بر زبون آورد تمام بدنم لرزید . اگه اون متوجه شه که  من با مردان زیادی بودم چه حالی پیدا می کنه ! چه کسی ممکنه این موضوع رو بهش بگه . تازه ما اصلا در مورد این مسائل حرفی نمی زنیم . در این مجلس هم که مرد ا همه واسم بیگانه بودند . زناشم که کاری به کار هم نداشتیم . دیگه مونا و سحر واسم که مایه نمیان . یعنی باید مراقب باشم ؟ اونا اگه بخوان سیا رو تور کنن و منو مزاحم خودشون ببینن چیکار کنم ؟ از این بر نامه ها تا به حال خیلی پیش اومده هم در فیلمها و داستانها وهم در واقعیت که حسادتها باعث شده که عده ای واسه هم مایه بیان و پته همو بربیزن روی آب . هیچوقت سابقه نداشت که به این صورت خودمو نگران کنم .. یا بابت موضوعی از این قبیل تا این حد استرس داشته باشم .. در همین افکار بودم که چه عکس العملی نسبت به سیاوش داشته باشم که اون یک بار دیگه در آغوشم کشید و این بار وقتی لباشو رو لبام گذاشت خیلی بیشتر از دفعه قبل با هاش همکاری کرده و همراه با حرکت لبها زبونمو وارد دهنش می کردم .. از این کارم لذت می برد و زبونمو بین لبهاش قرار می داد . دستشو گذاشت لای بلوزم و با سینه درشتم ور می رفت .. پاهام بدنم همه سست شده بود . بیش  از این که خود هوس منو به هوس بیاره یه حس رمانتیک بود که منو به سوی اون می کشوند .. شایدم خوش تیپی اون . ولی این نمی تونست کافی باشه .. خیلی ها چشم و ابروی خوشگلی داشتند یا خوش تیپ بودن ولی این جوری به دلم ننشسته بودن ..
-چیه سیاوش .. طوری نشون میدی که انگار عاشقم شده باشی . تو که هنوز منو نشناختی ..
-تو این طور فکر کن . حداقل اینو می دونم که می تونی بهترین باشی . عاشق ترین باشی .  
-یعنی فکر می کنی من عاشق شوهرم نیستم ؟
-نمی دونم چی بگم .
با حرفاش منو می سوزوند .. خیلی زرنگ بود . یه جاهایی که حس می کرد نباید با قاطعیت حرف بزنه این کارو نمی کرد . شاید نمی خواست چیزی رو به من تحمیل کنه که بهم بر بخوره . شاید می خواست که منو در حس دموکراسی خودش آزاد بذاره . بغلم زد .. دستاشو گذاشت  دور کمرم . صورت و پشت گردنمو غرق بوسه کرد . دلم می خواست من و اون از این جا می رفتیم به یه جای دیگه . جایی که فقط من و اون باشیم . جایی که کسی کاری به کارمون نداشته باشه .. پا هام کاملا سست شده بود . اون زیاد پیشزفت نکرد .. همین منو تشنه تر و حریص تر کرد و عاشق تر ..
 سیاوش : باشه به خاطر تو بر می گردیم ..
 -اگه دلت می خواد و احساس امنیت می کنی می تونیم چند دقیقه دیگه هم باشیم .
 شونه هامو گرفت  تو چشام نگاه کرد .
 سیاوش : چقدر این نگاههای آتشینو دوست دارم ولی می ترسم .
 -از چی می ترسی .. از من یا از خودت ..
سیاوش : از خودم می ترسم .. عشق همیشه در کنار هوس یه جاذبه خاضی داره . وقتی روح و احساس یکی دیگه رو با تمام وجودت بپذیری و در آغوشش بکشی انگار جسمشو. هم تصاحب کردی ... چون روح اسیر جسمه .. وقتی تن عشقتو بغلش می زنی روحشم در آغوش کشیدی . برای من وجود تو ست که مهمه ..
 داشت می گفت وجود من مهمه ولی وقتی خودشو بهم چسبوند کلفتی کیرشو روو سط بدنم احساس می کردم . پس اونم هوس منو داشت و داشت یه جورایی خودشو کنترل می کرد  .. دیگه باید بر می گشتیم پیش مهمونا .. وای عجب ناشی گری کرده بودم ! ولی خوشم اومد که خیلی از زنا یا دخترا اینو دیدن . اثر روژ من  روصورت سیاوش کاملا مشخص بود .. مونا و سحر و چند زن دیگه  اینو به خوبی دیدند .. یکی شون که به این موضوع اشاره کرد چند تای دیگه رو هم کشوند به این سمت ..  با این همه کلاس گذاری و نشون دادن فرهنگ بالا معلوم نبود چرا هنوز بعضی چیزای ساده رو این قدر شلوغش می کنیم . دستمو داده بودم به دست سیاوش ..انگاری می ترسیدم که اونو ازم بدزدن . ولی می دونستم که چیکار کنم ..
سیاوش : اگه سختته بگو ..
-نه واسه چی سختم باشه .
 سیاوش : دلم می خواد جلو این همه جمعیت داد بزنم که می خوامت ..
-صبر کن یکی خوشگل تر به تورت بخوره ما رو ول می کنی ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی