ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 126

خیلی دلم می خواست صورت فروزانو  ببینم . اون همون هیکلو داشت . همون اندامو وقتی که با هاش بودم . چقدر دلم می خواست بغلش کنم .
هنوز باورم نمی شد که از دواج کرده منو دور زده باشه . قلبمو شکسته باشه و منو با یه دنیا امید و آرزو به دام مرگ انداخته باشه . شاید فرقی هم نمی کرد  . شاید اگه من و اون با هم می بودیم بازم سر طان می گرفتم و همین سر نوشت برای من رقم می خورد . شاید قسمت من این بوده باشه .
  در هوای گرم تابستون کاملا مشخص بود که این لباسی که تن بچه کرده  یه لباس پسرونه هست . چندشم شده بود وقتی اون نوزادو دیدم . لبامو گاز می گرفتم یه حس حسادت عجیبی داشتم .. دلم نمی خواست که اونا منو ببینن . به اندازه کافی آبروم رفته بود .
 خدا زیبایی منو سلامتی منو ازم گرفته بود . حالا می رفت تا زندگی منو بگیره .
 این بار تا می تونستم از اونا فاصله گرفتم . از تیر رس نگاهشون دور شدم . رفتم پشت یه درخت تنومندی پنهان شدم سرمو تکیه دادم به درخت و با صدای بلند گریه می کردم . چند نفر که از کنارم رد می شدند هاج و واج بهم نگاه کرده و یه نفرشون گفت خدا بهت صبر بده این شتریه که در خونه همه ما می خوابه . دیر یا زود همه مون باید بریم .. و من به این فکر می کردم که اونی که با تمام وجود از من و از عشق من دم می زد حالا در بغل یکی دیگه می خوابه . حالا عشق کس دیگه ای شده .  اصلا چرا من اومدم این جا تا اونو ببینم . من که می دونستم اون شب جمعه نمیاد . چرا خودم شب جمعه نیومدم سر خاک سپهر ..
چشام همه جا رو تار می دید . دیگه این بار نمی خواستم که مثل دفعه پیش نقش زمین شم . از حال و روزم و صحبت های پچ و پچی فرزانه و ستاره این طور بر میومد که من حالم درست نیست .. هیچ علامتی از  بهبود در من مشاهده نمیشه ... حتی یک بار به نظرم اومد در صحبتای بین ستاره و فروزان کلمه معجزه رو شنیده باشم . دیگه از این ضربه بالاتر چی می تونست باشه که من سه تا شونو با هم ببینم . فروزانو ببینم که میوه از دواج جدیدشو گرفته بغلش و بعد داده دست شوهرش و فاتحه خونده .. بعدشم نشسته و متفکرانه به گوشه ای خیره شده .. حتما داشت به من و خودش و گناهانی که مرتکب شده بود فکر می کرد . شاید منم در فایل اندیشه هاش جایی داشته باشم ..
تصمیمو گرفته بودم .. منی که تا یه ماه دیگه می مردم تصمیم گرفتم خودمو بکشم .  این چند مین بار بود که این تصمیم رو می گرفتم .. اما این بار دیگه این تصمیم جدی بود . می دونستم که من وقتی تصمیمی بگیرم تا انجامش ندم هیچ چیز جلو دارم نیست تا زمانی که اونو به مرحله اجرا در نیارم از پا نمی شینم .
همون روز وقتی فرزانه رو بغل زدم بدون این که بخوام گریه کنم اشک از چشام سرازیر شد . فرزانه هم با من می گریست .
-چی شده فر هوش .. تو چته ..
 -من تا یه ماه دیگه می میرم ؟ راستشو بگو .. همین طوره ؟ حالا ایرادی داره که زود تر بمیرم ؟ بگو فرزانه .. تو از من گله ای داری ؟ از من ناراضی هستی ؟ بدی دیدی ؟ منو ببخش .. اگه گاهی باهات یه شوخی هایی کردم . سر به سرت گذاشتم منو ببخش . من خیلی اذیتت کردم . خیلی عذابت دادم ..
 -بسه فر هوش .. بسه ..من دلشو ندارم این جوری می کنی .. اگه این جوری بکنی هیچوقت نمی بخشمت . شکایتتو پیش خدا می کنم . تو چرا داری  احساساتمو تحریک می کنی .. چرا داری دلمو می لرزونی .. مگه امید مرده ؟ همون خدایی که من و تو رو به وجود آورد امید رو هم به وجود آورد .. همون خداست که زنده می کنه می میرونه . نمی تونی رو هیچی حساب کنی .و نمی دونی رو چی حساب کنی .. اون اگه بخواد کمک کنه می کنه . .
 -پس من به همین زودی می میرم .
فرزانه : خواهش می کنم .. 
-می تونم یه چیزی ازت بخوام فرزانه ؟ فقط بدت نیاد ..
فرزانه : چیه داداش .. اگه بدونم جونمو می خوای تا زنده بمونی اونو هم بهت میدم . من نمی تونم زنده بمونم و ببینم که تو نباشی ..
 -اون وقت من تنهایی چیکار کنم . می تونم ببوسمت ؟  صورتتو؟  پیشونی ات رو ؟  .. می تونم بغلت کنم ؟ این تازگی ها زیاد بغلت نکردم .. گفتم شاید بدت بیاد .. چندشت شه .. حالت بهم بخوره ..
 فرزانه : دیوونه ! فرهوش ..
قبل از این که  لبامو رو صورتش بذارم اون شروع کرد به بوسیدنم .. بوییدنم .. و من به مرگ فکر می کردم . به خود کشی  .. به این که تا دو سه روز دیگه تر تیب خودمو بدم . یه وقتی کارم معلوم نبود شاید به جای یک ماه دوماه می کشید تا بمیرم . نمی تونستم  بیش از این مرگ سپهر و  خیانت به اون  و عذاب جدایی از فروزان رو تحمل کنم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی