ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 118

فرزانه : داداش خیلی بی خیالی .. بجنب .. چرا این قدر سهل انگاری می کنی . اگه دوست داری همین حالا زنگ بزنم مامان بیاد .
-نه .. حالا که هنوز دو روز نشده ..
ستاره : یه آزمایش دیگه هم داره که باید بده . دکتر باید اونو ببینه و مقدار دارو های مصرفی رو بگه ..
-امان از دست شما دو تا دخترا . من فکر می کنم تا شما دو تا واسه من تعیین تکلیف می کنین من مرگ سختی رو پیش روم دارم . من نمی تونم این جوری پیش ببرم ..
بالاخره درمانو شروع کردم . خیلی سخت بود هم برای خودم و هم برای خواهرم . ولی خب واسه اون مشکل ساز نبود .. ستاره و فرزانه هردوشون نگرانی عجیبی داشتند .. مدام با هم پچ پچ می کردند و حرفایی می زدن که سر در نمی آوردم . بعدا متوجه شدم که اونا نگران اینن که نکنه من سلولهای پیوندی رو پس بزنم .. لما با داروهایی که در این زمینه بهم دادند و سیستم ایمنی رو سرکوب می کرد تا حدود زیادی تونستم بر این مشکل خودم غلبه کنم . حس سستی و ناتوانی عجیبی داشتم . ستاره و فرزانه کارای شرکتو انجام می دادند ... درست همزمان با شروع درمانم فرزان برادر فروزان با اجازه خواهرش یک فرد معتمد رو گذاشت جای خودش .. و دست  خونواده شو گرفت و موقتا رفت به رامسر .. یه منطقه ای بود که زمیناش افتاده بود توی بورس .. و خرید و فروش ملک در اون جا رونق زیادی داشت . ظاهرا یه چند ماه تا یک سال می خواست اون جا بمونه و بارشو بار کنه و بعد بر گرده به بابلسر .. از یه نظر واسه من خوب شد . چون من نمی خواستم دیگه به اون صورت وارد دفتر شم و خودمو نشون بدم کارا رو سپرده بودم دست فرزانه .. ستاره هم که خودش می دونست چی به چیه . اونی هم که اومده بود جای فرزان یه مرد مومن و مودبی به نظر می رسید  .. از ساکنین همون جا بوده دخترش تازه ازدواج کرده بود . خیلی هم خونسرد بود و بیشتر به مسائل کاری توجه داشت و حرفای اضافه هم نمی زد . این کار احسان خان خیلی خوشحالم می کرد . من نمی خواستم که فروزان بفهمه که من سرطان دارم . تا یه مدتی  سختم نبود که وارد اجتماع شم .. ولی خیلی ها به دید خاصی بهم نگاه می کردند .. بعضی ها می دونستن مشکلم چیه .. یه عده ای فکر می کردن که من معتاد شدم . صورتم استخونی شده بود .. موهای سرم ریخته بود .. بالاخره پدر و مادرم هم یه جورایی جریانو فهمیده خودشونو رسوندن به شمال ... پدرم مات و مبهوت به گوشه ای خیره شده و حرفی نمی زد و مادرم طوری شیون می زد که انگار من مردم ...
-مامان هیشکی زنده نمی مونه که من بمونم . چرا این قدر شلوغش می کنی . دنیا ارزششو نداره که براش این قدر حرص بخوریم . تو زمانی می تونی در مورد دنیا حرف بزنی و تصمیم بگیری که زنده باشی .. مرگ مثل خوابیدنه . وقتی که می خوابی انگار که می میری . انگار دنیایی وجود نداره .. ممکنه صد ها سال مثل اصحاب کهف چشات بسته باشه وقتی که بازش کنی حس کنی که فقط لحظه ای خوابیدی یا همین الان بیدار بودی .
 مادرم فقط داشت برو بر نگام می کرد و سیل اشک از چشساش جاری بود و من همچنان واسش فلسفه بافی می کردم . بچه های بی سرپرست و اونایی که کمکشون می کردم تعجب می کردن که چرا این جوری شدم . همه واسم دعا می کردن .. شاید تنها کسی که منو می شناخت و شرایط منو می دید و واسم دعا نمی کرد خود من بودم . موهای سرم ریخته بود و بیشتر وقتا از کلاه استفاده می کردم . چهره ام زرد و سفید شده بود . کاملا مشخص بود که خیلی کم خون شدم و تحت در مانم .. ولی خیلی ها که از کنارم رد می شدن می گفتن که من یک معتادم .. سعی می کردم زیاد تو خیابونا آفتابی نشم . فقط شبا می رفتم بیرون . بیشتر وقتا حالت تهوع داشتم . بعضی وقتا هرچی  رو که می خوردم بالا می آوردم . معده ام جوابم می کرد . باید غذاهای خیلی روون می خوردم ..  نمی دونم چرا یه حسی بهم می گفت که پزشکان به در مان من امید وار نیستند ولی فرزانه می گفت هنوز خیلی زوده که نتیجه گیری شه و این ممکنه تا چند ماه طول بکشه تا میزان اولین پیشرفت ها مشخص شه .. و من بهش می گفتم البته اگه پیشرفتی درکار باشه و اون می گفت که این قدر نفوس بد نزن ... بیشتر وقتا به مرگ فکر می کردم . به اون چیزی که تقریبا اونو یک خواب طولانی می دونستم .  یک تاریکی ..  ظلمتی که بار ها و بار ها درش غرق می شدم و پس از بیداری به روشنی دنیا می رسیدم . فرزانه دوست داشت که من و ستاره رو با هم تنها بذاره .. ولی بیشتر وقتا من نقشه شو خراب می کردم . اون فکر می کرد که من این جوری بیشتر روحیه می گیرم . اون و ستاره خیلی با هم درددل می کردند .. آخه از دوستان قدیم  بودند و از بچگی هم همسایه بودیم . البته گاهی خود به خود من و ستاره تنها می شدیم ..
 -ستاره اگه در مورد من چیزی شنیدی بهم بگو .. اگه مردنی هستم بگو .. - همه ما مردنی هستیم . خودت  همیشه اینو میگی .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی