ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 14

درسا : از من گله ای نداری ؟ دلخور نیستی ؟ راستشو بگو مهرشاد ..
 مهرشاد فقط تونست سرشو تکون بده و خیلی آروم بگه نه ..
 بعد از دقایقی سکوت مهرشاد گفت دیرت شده ..  اگه بخوای می تونی بری ..
 -اگه بخوای می مونم .
اگه بخوام می ترسم عادت کنم ..
-چه اشکالی داره ! باید یاد بگیریم دوستان خوبی باشیم ..
-پس بیا با هم سوار تاکسی شیم مهرشاد
-آره .. خوبیش اینه که من زود تر پیاده میشم .. 
-می تونم احساس تو رو درک کنم .
 مهرشاد : چطور ؟
-این که این من نیستم که ازت فاصله می گیرم ..
 -تو چطور تونستی این حس منو درک کنی ..
-دوساله که می شناسمت .. حتی می دونم رنگ جوراب مورد علاقه ات چیه ..
-نمی دونم چه لزومی داشت که در مورد جوراب حرف بزنیم ..
 -چون حرف دیگه ای واسه گفتن نداشتیم ..
-پس بریم ..
توی تاکسی کنار هم نشستند .  قسمتی از پای مهرشاد در تماس با پای درسا قرار گرفت ..پسر پاهاشو جمع کرد .. با این که از این تماس خوشش میومد ..
مهرشاد : چند روز دیگه درسامون تموم میشه ... شماره کارت بانکی خودت رو بده به من دلم می خواد روز تولدت به حسابت پول واریز کنم ..
-اگه قبول نکنم ؟
-ناراحت میشم . حس می کنم زحمت بی خودی کشیدم ..
 درسا : بس کن . اشکمو در نیار مهرشاد .. باشه ... باشه ..
-الان هم  پولم حاضره ..
مهرشاد از تاکسی پیاده شد .. اون این دلخوشی رو داشت که چند بار دیگه هم می تونه درسا رو ببینه .
روز بعد هنگام خروج از دانشگاه درسا صداش کرد . .. چهره اش مهربانانه به نظر می رسد .
 مهرشاد : یه چیزی بگم ؟
-بگو آقا پسر ..
 -حس می کنم حالت خیلی بهتره ..
-یه خورده استرس دارم . زندگی جدید یه نگرانی هایی رو هم به همراه داره .. می تونم یه خواهشی ازت بکنم ؟
 -بگو .. بفر ما
-سختمه .. ولی پست میدم .. 
-توجونمو بخواه درسا ..
-واسه یک دوست جونتو میدی ؟
 -اگه بالاتر از اونشم داشتم می دادم .
درسا : آدمای عاشق همچین کاری نمی کنن .
-اونا عاشق نیستن .
-پس آدمای عاشق این کارو می کنن ..
سکوت کرد .
مهرشاد : بگو چی می خوای ..
-من واسه یه کاری به پول نیاز داشتم .. از گوشه و کنار یه چیزی حدود یک میلیون تهیه کردم .. تو پولت یه میلیون میشه که بهم قرض بدی ؟. بهت پسش میدم . بابت تولد هم چیزی بهم نده .. باور کن به عنوان قرض ازت می خوام ..
یه حسی به مهرشاد می گفت که اون می خواد واسه داود یه هدیه گرون قیمت بخره . شاید تولد اونه .. شایدم نمی خواد پیش شوهر آینده اش کم بیاره . چاره ای نداشت باید با این وضعیت یه جوری کنار میومد .
-منو دست کم گرفتی درسا ؟ بیشترم دارم .. باشه من این پولو می ریزم به حسابت و ازت پس نمی گیرم . اینو به عنوان هدیه ازم قبول کن ..
-نه ..من هدیه ای در این حد نمی خوام .
-تو برام ارزش یه دنیا رو داری درسا ..
-چه به دردت می خورم ..
-تو قسمتی از قلب منی .. خاطرات شیرین من ..
-چه جالب ! فکر نمی کردم یه دوست تا این حد به دوستش وابسته شه ..
-ولی روز جدایی نزدیکه ..
 -مهرشاد منم هیچوقت تو رو فراموش نمی کنم . حالا که خودت از احساس خودت گفتی من احساس آرامش می کنم . شاید منم بیدار شده باشم . راحت تر با قضیه داود بر خورد می کنم و با این انتخابم کنار میام .
 -خوشحالم که حالت داره خوب میشه .
مهرشاد این پولو در اختیار درسا قرار داد ..
 مدتی بود که شیلا و مهرشاد مثل گذشته با هم نبودند و صحبتاشون از حد سلام و علیک و بحث پیرامون مسائل درسی اون ور تر نمی رفت .  ترم تموم شد . اونا دیگه کلاسی نداشتند .. آخرین روزی بود که  بچه ها دور هم بودند . شیلا غیبش زده بود . بقیه با هم خدا حافظی کردند ..
 درسا : میای بریم یه پیتزایی بخوریم ؟ به دعوت من ..
 مهرشاد : سر و کله داود که پیداش نمیشه ..
درسا: بهش گفتم که دیگه این طرفا نیاد . یعنی این معنی نداره که پیش دوستام بیاد سراغم . مگه می خواد ال منو ببره ؟ ! تازه اونم از استراحت و کارای بعد از ظهرش می موند .  الان هم که کلاسا تموم شده و دیگه این چک و چونه زدنها به آخرش رسیده مهرشاد : من همبرگر می خورم .. ولی اجازه نمیدم تو پولشو حساب کنی ..
درسا : ولی بی انصافیه که تو حساب کنی و منم یه چیز گرون تر بخورم .
 مهرشاد : یعنی این آخرین دیدار من و توست ؟ یعنی آخرین باریه که با هم میریم اون  جا ؟
 درسا : نمی دونم شاید این طور باشه .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی