ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 114

من از دست تو ستاره دق اومدم . دارم دیوونه میشم . آدم واسه مردن خودش هم آزاد نیست .
 ستاره : تو از دست من دق اومدی ؟ تو که خودت  تا حالا بار ها و بار ها منو کشتی ..
 -چند بار باید بهت بگم ..
 ستاره : نه فرهوش به خاطر اون موضوع نیست . واسه اینه که به فکر خودت نیستی و دستی دستی داری خودت رو به کشتن میدی ..
-چی داری میگی هنوز یه روز نشده که فهمیدم سرطان دارم ..
ستاره : ولی خیلی نشون میدی ..
-چیکار کنم  زانوی غم در بغل بگیرم ؟ عشقم منو ول کرد و رفت ..
 ستاره : ازبس داری میگی بازم دارم مشکوک میشم به این که نکنه دروغ میگی ؟
-ستاره جون به هر کی که دروغ بگم به تو یکی دلشو ندارم که دروغ بگم . ممکنه یه جا هایی حقیقتو نگم .
-تو دلشو نداری به من دروغ بگی ولی دلشو داری که منو ناراحتم کنی . عذابم بدی . شکنجه ام کنی . حرفایی بزنی که دلم بشکنه . کارایی بکنی که در خلوت خودم گریه کنم ..
-ستاره من خیلی دوستت دارم ولی اون جوری که تو می خوای نیست . حالا که من یه مردنی هستم پس این افکار عشق و عاشقی رو در مورد من از سرت دور کن . من خیلی داغونم . حال هیچ کاری رو ندارم . من حالا به خواهرم چی بگم . چه جوری اونو بکشونم این طرفا . پاک به هم ریخته ام . بذار من بمیرم ستاره ..
-نه من نمی ذارم . درسته که زندگی من  شادی من عشق من عاشق بودن من برات هیچ ارزشی نداره ولی تو برای من مهم هستی .
-یه آدمی که قیافه اش  مثل مرده بی خون شده و یواش یواش استخونی میشه چه ارزشی برات داره ؟!
اون چه حسی رو می تونه در تو بیدار کنه ؟ چه طور می تونی اونو دوست داشته باشی ؟!
 ستاره : باور کنم که تو عاشق شدی ؟ به من جواب بده .. راست میگی که یه روزی عاشق یکی بودی و دوستش داشتی ؟
به گوشه ای خیره شده و گفتم آره ..
 -می تونی بگی چرا ؟ می تونی بگی چرا فراموشش نکردی ؟ می تونی بگی چرا هنوز قلبت به خاطرش می تپه ؟  با همه اون بدیهایی که میگی در حقت کرده ؟
-نه اون به من بدی نکرده . می تونسته خوبی بکنه و نکرده ..
 ستاره : سر در نمیارم از چی داری میگی ..
 -هر وقت مردم .. می تونی دفتر خاطرات منو بگیری و بخونی . همه چی رو مفصل شرح دادم . فقط ستاره ! می دونم وقتی اونو بخونی ازم متنفر میشی .. دیگه سر خاکمم نمیای .. فاتحه که نمی خونی هیچ لعنتم هم می کنی .
 بازم احساساتی شده بودم . می خواستم بمیرم . آخه واسه چی این همه راه , خواهرمو بکشونم بیاد این جا که چی بشه .. اونو باید از درسش بندازم و شایدم از کار نیمه وقتش ..نمی دونم الان داره چیکار می کنه .. خدایا .. چرا این جوری شده .. اصلا بهتره پشت تلفن بهش بگم یه مشکلی برام پیش اومده .. در همین افکار بودم که یه دستی رو رو صورتم حس کرده و دستی دیگه رو رو سرم . ستاره بود که نوازشم می کرد .. ستاره بود که اشکامو پاک می کرد . ستاره بود که تنهام نمی ذاشت .
 -ستاره منو ببخش ..منو ببخش ..دوستت دارم . ولی نمی تونم عاشقت باشم ..
 ستاره : حالا دیگه وقت این چیزا نیست . بریم ..تو باید خوب فکر کنی .. یه جوری فرزانه رو بیاری این جا . اون حتما کمکت می کنه . تو تنها برادرشی خواهر هم که نداره . میاد .. می دونم همه چی رو ول می کنه و میاد این جا -نمی تونم تا این حد مزاحم آدما شم . دلم می خواد بمیرم و سر بار کسی نباشم .. حتی اگه بخوام با درد خودم بسازم نمی تونم . ذهنم خیلی پریشونه .
-امید وار باش .. آدما با امید زنده اند ..
-ولی تو به من امید وار نباش .. چرا تنهام گذاشت .. اون وقتی که بیشتر از هر وقت دیگه ای بهش نیاز داشتم .. ستاره : می شناسمش ؟
-نمی تونم چیزی بگم .. فقط همینو می تونم بگم که مث یه ستاره دنباله دار اومد و رفت ولی من می خواستم ستاره همیشگی من باشه .. شاید قسمت این بوده که رفته تا من زود تر برم پیش سپهر .. به دست و پاش بیفتم ...
 ستاره : دست و پاش ؟  
-هیچی همین جوری یه حرفی زدم . یعنی از این که دلم براش تنگ شده . چقدر دلم پره خدا .. من دارم می میرم .. ستاره تا چند روز پیش حس می کردم خدا دوستم نداره ولی حالا می دونم دوستم داره . ازش تقاضای مرگ کردم .. خیلی زود جوابمو داد . راهشو نشونم داد .. می بینی چقدر دوستم داره ؟ چقدر مهربونه ؟  من چه جوری این هدیه رو رد کنم . من می خوام راحت شم ..
 -اون بهت خیانت کرد ؟ -نمی دونم اسم کارشو چی بذارم ..نمی دونم . شاید من به خودم خیانت کرده باشم .. باشه برای فرزانه زنگ می زنم . ولی قول نمیدم زنده بمونم ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی