ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شکست سراب 1

داستان غیر سکسی : مهرشاد و درسا دانشجوی ترم آخرکارشناسی ارشد رشته ادبیات فارسی بودند .. اونا بعد از تعطیلی کلاسای روزانه شون ساعتهای زیادی رو با هم گذرونده بیشتر وقتا با هم بودند ..رابطه اونا هیچوقت از مرز دوستی ساده فراتر نرفت . درسا دختری بود  که دوست داشت زندگی راحتی داشته باشه و اول از دواج همه چی واسش فراهم باشه . وقتی پسرعموش داود که سی سالش بود و معاون بانک هم بود و اومده بود به خواستگاریش برای لحظاتی دچار تردید شد .. بدون این که حس کنه علاقه ای به مهرشاد داره مونده بود که چه جوری بهش بگه که قصد از دواج داره .. بله برون انجام شد . قرار بر این شد که واسه عید عقد کنند .روزبعدش در دانشگاه ..
درسا : مهرشاد می خواستم یه چیزی رو بهت بگم .
مهرشاد : چیه امروز دوست نداری دعوتت کنم به پیتزا ؟من که اصلا خوشم نمیادمخصوص از قارچش  ..
درسا : نه این نیست ..
 -پس چیه نکنه تولدت نزدیکه . واااااییییی یادم نبود ..دوماه  دیگه .. سال گذشته بهم گفتی خسیس .. هنوز توی دلم هست .. ولی امسال با این چند تا شاگردی که گرفتم وضعم بهتر شده .. با هم میریم هر مانتویی که دوست داشتی واسه خودت بخر و خیلی چیزای دیگه .
 درسا : نه من نمی خوام تو رو توی خرج بندازم . مگه آدم واسه یه دوست ساده اش هدیه می خره ..
-ازم دلخوری ؟ آخه من سال گذشته نداشتم دیگه ..
 -بس کن .. من می خوام .....چه جوری بگم پسر عموم اومده خواستگاریم ..  
درسا یه لحظه چهره مهرشاد رو در هم دید .. پسر  همه چی دستگیرش شد ..
-مبارکه ..منم حواسم باشه ..
یه لبخند زورکی زد و از دختر فاصله گرفت . اون یه علاقه خاصی به درسا داشت . درسا : چیه ناراحت شدی ؟
 -واسه چی ؟ بالاخره باید یه روزی ازدواج می کردی .
ولی درسا به خوبی ناراحتی مهرشاد و احساس کرده بود . اونا ماههابود که همومی شناختند .
مهرشاد : من ناراحت نشدم فقط ناگهانی بود .. حالا من برم ..
 از اون روز به بعد دیگه کلاس که تعطیل می شد داود میومد سراغ دختر عموش و با هم می رفتن ..
 مهرشاد تا یک هفته ای رو نتونست خودشو بگیره . حس می کرد که به درسا عادت کرده ولی مرغ از قفس پریده بود . داود خیلی خوش خرج بود ..مودب و مهربون .. پسری ایده آل که آرزوی خیلی از دخترا بود که با اون از دواج کنن . داود  بیشتر وقتا درسا رو واسه خرید می برد به بازار ها و فروشگاههای شیک . درسا حس می کرد که این همون زندگیه که می خواسته به خواسته اش  رسیده .انواع و اقسام روسری ها , مانتوهای شیک , کیف و کفش و لباساس خونگی ...  خونواده از این که بالاخره به پسر عموش پاسخ مثبت داده  راضی بودن . ولی اون از طرز رفتار مهرشاد نسبت به خودش خیلی ناراحت بود  .
 داود : الان بیشتر از دوازده ساله که آرزوی همچین روزایی رو داشتم . هدفم فقط تو بودی ..
 درسا : هدف آدم در زندگی باید چیزای خیلی مهم تری هم باشه .
 داود : راستش خیلی می ترسیدم از این که محیط و فضای دانشگاه یه طوری بشه که تو رو از دست بدم . هر بار که خونواده رو می فرستادم  پیش عمو و زن عمو که ازت خواستگاری کنن و جواب می شنیدم که تو درس داری اونا اینو یه بهونه می دونستن ولی من امید وار بودم به این که یه روزی موفق میشم . نا امید نشدم .
 درسا :بالاخره هم به خواسته ات رسیدی ..
 داود : خیلی خوشحالم درسا ..
و اون ظرف مهرشاد هنوز در شوک از دست دادن درسا بود  . اون بار ها و بار ها می خواست به درسا بگه که دوستش داره . اما هر بار تردید مانعش می شد و این که برای دوست داشتن باید بهای سنگینی می پرداخت . نه این که  نخواد بپردازه بلکه از این می ترسید که نتونه در بهترین روزای زندگیش اون چیزایی رو که دوست داره واسه درسا فراهم کنه . اما هرگز به این فکر نکرده بود که اگه اون در زندگیش نباشه چه احساسی پیدا می کنه . باورش نمی شد که تا این حد به درسا وابسته بوده باشه .. همش می خواست خودشو قانع کنه که اگه به اون اظهار محبت خاص یا عشق می کرد بازم وضعیت به همین جایی می رسید که درش بود . یکی از این بعد از ظهر که کلاس تعطیل شده و داود بیرون دانشگاه منتظر درسا بود صدای سرفه هایی که واسه درسا آشنا بود واسه لحظاتی وادارش کرد که اون وایسه .. بوی سیگار خفه اش کرده بود .. آن سوی درختچه های سبز سیگاری رو دید که به سمتی پرت شده ومهرشاد صورتش کبود شده و چه جورم سرفه می کنه !
 درسا : این چه وضعشه ! باورم نمیشه تو رو این جوری ببینم .. تا وقتی که با هم بودیم اهل این بر نامه ها نبودی .. تو که عادت نداری و نمی تونی مگه مجبوری ؟ مجبوری دور و بر دوستای بد می پلکی ؟
 مهرشاد در همون حال پریشونش یه نگاه معنی داری به درسا کرد  و بازم  سر فه کرد.
 مهرشاد :  برو منتظرته ..
درسا : اصلا چه ربطی داره ! من از چی میگم و تو داری از چی میگی ؟ ! می خوای بگی بهم مربوط نیست ؟ من و تو با هم دوست بودیم . من می دونم تو چه جور آدمی هستی ..
مهرشاد : ولی من هنوز نشناختمت .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی